در یک بعد از ظهر بهاری ، در سن 14 سالگی ، از مدرسه با سرعت به سمت خانه دویدم و خودم را در آغوش پدر انداختم و خبر قبولی ام را در تیم بیس بال مدرسه به او دادم . پدر من را از روی زمین بلند کرد و در هوا چرخاند و فریاد زد (( از اول هم میدونستم تو باعث افتخار من میشی)). فردای آن روز که از مدرسه خارج شدم پدر را دیدم که روبروی درب خروجی مدرسه به ماشینش تکیه داده و در یک دستش دو بلیط مسابقهء بیس بال آنروز عصر و در دست دیگرش یک کلاه قرمز رنگ با نشان تیم مورد علاقهء من ، از همانی که خودش نیز به سر کرده ، گرفته و با لبخند آنها را برای من تکان می دهد… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… پدرم وقتی 9 ساله بودم از دنیا رفت ، و اگر هم در دنیا می ماند این یکی از خاطرات رابرت (برادرم) می شد، نه من.
آن قدیمها ، مادر قبل از خواب به اتاقم می آمد ، بصورت تصادفی یکی از کتابهای داخل گنجه را بر می داشت و آن را برایم اجرا می کرد و می خواند. پینوکیو را به اندازه ای احمق بازی می کرد و به قدری زیبا فرشتهء مهربان می شد که حالم از هر چه دروغ و دروغگو و دروغگویی بهم می خورد. آنقدر زیبا تنهایی مسافر کوچولو را نمایش می داد که همان زمان تصمیم گرفتم هرگز تنها نمانم و تنها نباشم. اواسط قصه خوابم می برد و مادر پیشانیم را می بوسید و چراغ را خاموش می کرد و از اتاق خارج می شد… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… خبری از قصه نبود. مادر به این روشهای سرگرم کنندهء قدیمی اعتقاد نداشت. این شد که نه از دروغ و دروغگو و دروغگویی بیزار شدم و نه توانستم جلوی هجوم و استقرار تنهایی را بگیرم.
بعضی عصرها از کالج با هم خارج می شدیم. به کافه ای می رفتیم و ساعتها سر هر چیزی که آنروز توجهمان را جلب یا ذهنمان را مشغول کرده بود بحث می کردیم ، شام سبکی می خوردیم و چرخی در شهر می زدیم. او سرش را از شیشهء ماشین بیرون می کرد ، همراه با موسیقی فریاد می زد و موهای مشکی بلندش را به باد می سپرد. نیم ساعت آخر روبروی خانهء آنها به عشقبازی ِ پُر زحمت و دلچسبمان در ماشین می گذشت و از خوردن دست و پایمان به فرمان و بوق و دنده و داشبورد می خندیدیم. او آهسته به سمت درب ورودی خانه قدم بر می داشت و هر از گاهی رویش را بر میگرداند و بوسه ای می فرستاد و من با لبهایم جوابش را می دادم ، در چارچوب در می ایستاد و برایم دست تکان می داد و من مست زیبایی و محبت و عشقش می شدم… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… در کالج تنها بودم. «او» یی وجود نداشت، نه دختری جذب من می شد و نه من جذب دختری . دخترها جذب من نمی شدند چون جذاب نبودم ، و من جذب دختری نمی شدم چون دفعم می کردند. در مورد بعد از کالج هم فعلا حرفی نمیزنم.
.
.
.
هر از گاهی ، در هر روز چند دقیقه ای ، در هر هفته چند ساعتی ، در هر ماه چند روزی ، در هر سال چند هفته ای ، دلم برای خاطراتی که هیچوقت آنها را نداشته ام یا فرصت ساختنشان را بدست نیاورده ام تنگ می شود. خاطراتی که می بایست بواسطهء شرایط سنی ، محیطی ، اجتماعی و فرهنگی آنها را تجربه می کردم ، اما چیزی ، کسی ، شرایطی ، حالتی ، حادثه ای ، مانع از آن لمس آنها می شد. دلم تنگ می شود ، برای پدری که نبود ، مادری که نخواست ، عشقی که نشد. مواظب باشید ! همیشه کسی است که خاطراتتان را بدزدد.
