خانم استاکبریج قهوه را روی میز می گذارد و قبل از آنکه چیزی بگوید، من را می بیند که ته خودکار را روی پیشانی گذاشته ام و با چنان شدتی فشار می دهم که نزدیک است افکارم بطور مستقیم وارد جوهرش شوند. حرفی نمی زند، بیخیال می شود، سراغ کارهایش می رود و من را با چند برگ کاغذ و یک خودکار و یک فنجان قهوه تنها می گذارد. احتمالا تمام آدمهایی که در این کافه حضور دارند ترجیح می دهند بجای حرام کردن برگ کاغذ و جوهر خودکار، از اتاقک چوبی اعتراف کلیسا استفاده کنند. اما من این کافه و میز و قهوه و کاغذ و خودکار را به آن اتاقک تنگ و تاریک و بلاتکلیف ترجیح می دهم. گذشته را شخم می زنم و به اکنون می رسم. از ابتدا شروع می کنم و به امروز ختم می شوم. می خواهم اعتراف کنم! می خواهم جوهر شوم و خود ِ تلخم را بچسبانم به این کاغذی که بالایش درشت و بدخط نوشته شده: اعتراف نامه.
((اعتراف می کنم در مدرسه، وقتی هشت نُه ساله بودم، پشت سر معلم شکلک در می آوردم، موهای دختربچهء صندلی مقابلم را گره می زدم، به بهانهء دستشویی از کلاس خارج می شدم و روی چمنهای حیاط دراز می کشیدم و آسمان را نگاه می کردم.
اعتراف می کنم در مدرسه، وقتی دوازده سیزده ساله بودم، تمام اسرار دختر همسایه را می نوشتم و می چسباندم روی تابلوی اعلانات مدرسه. آن زمان همسایهء ما یک دخترچهارده پانزده ساله و یک تلفن بی سیم پاناسونیک داشت که موجش روی رادیوی اتاق من می افتاد و یکی از تفریحات من گوش کردن مکالمات او با دوستانش بود. از زمان پریود شدنش تا سایز اندام دوست پسرش، از خیانتها و اعترافاتش تا حماقتها و آرزوهایش. همه و همه گزارش می شد و با امضای ناشناس می چسبید روی تابلو اعلانات مدرسه.
اعتراف می کنم وقتی شانزده هفده ساله بودم، روزهای یکشنبه با اصرار و اجبار مادرم به کلیسا می رفتم و زمانی که سرودهای دسته جمعی خوانده می شد، زیر لب The End جیمی موریسون (The Doors) را زمزمه می کردم.
اعتراف می کنم وقتی بیست و دو سه ساله بودم، یک آرشیو عکس از تمامی دخترهای کالج در رختکن، سالنهای ورزش، رستوران، خلوتهای تک نفره و دو نفره، به همراه اطلاعات و مشخصات کامل آنها داشتم و هر از گاهی در مقابل مقداری پول آن را در اختیار پسرها می گذاشتم)) …
- قهوه سرد شد! می خواین عوضش کنم؟… خودکار را روی میز می گذارم و نگاهی به خانم استاکبریج می اندازم که تمام تلاش خودش را می کند با موجود گه و بداخلاقی مثل من مهربان برخورد کند. سرم را به نشانهء تائید تکان می دهم، خودکار را دوباره بر می دارم، از گذشته دور و به اکنون نزدیک می شوم:
((اعتراف می کنم در تصوراتم همیشه عاشق مشتری ها و سوژه هایم شده ام، برایشان گریه کرده ام و دل سوزانده ام و بعد از بسته شدن پرونده فراموششان کرده ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم چندین بار وقت و بی وقت به ژوزف، سگ خانم بولتانسکی، لگد جانانه ای زده ام که باعث شده زوزه کشان چندین پله را با مغز و گردن طی کند و به دیوار کوبیده شود.
اعتراف می کنم در تصوراتم بارها دارکو را به یک تیر چراغ برق بسته ام و آنقدر با ترمپتش به سر و صورت و دست و پایش کوبیده ام که از سوراخهایش صدای کلارینت خارج شده است.
اعتراف می کنم در تصوراتم یک بار نقشهء قتل آقای روبیک را کشیده ام تا از طریق پنجرهء اتاقش وارد باغچهء حیاط پشتی شوم و آنجا را ببینم.
اعتراف می کنم در تصوراتم وقتی خانم بولتانسکی،صاحب ژوزف، خواسته در مورد چیزی نظر بدهد، سرش فریاد کشیده ام، او را جـ.ـنـ.ـده نامیده ام، تحقیرش کرده ام و در آخر نیشگونی از باسن گنده اش گرفته ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم آقای گادلورد شده ام، حکم تخلیه همه مستاجرها را به دستشان داده ام و موقع اسباب کشی از تصمیمم منصرف شده ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم پاندورا برهنه پشت پیانو نشسته و من از پشت او را در آغوش گرفته ام و مزاحم نواختنش می شوم و او اعصابش بهم می ریزد.
اعتراف می کنم که زندگی من پر از اعترافاتی شده که هیچ کدام از قالب تصوراتم خارج نمی شوند!!))
قهوهء تازه و گرم را یک نفس سر می کشم. اعتراف نامه را مچاله می کنم و توی جیبم می گذارم و از در کافه خارج می شوم. اعتراف می کنم بعضی اوقات وانمود می کنم که فراموش کرده ام پول قهوه را بپردازم، چون تحمل پذیرش لبخندهای خانم و آقای استاکبریج را ندارم.
مواظب باشید! همیشه کسی هست که پیشش اعتراف کنید.
