اگر تمام حقایق تلخ و شیرین دنیا را صدا کنی و از آنها بخواهی که به ترتیب وزن ، از سبک به سنگین ، در کنار یکدیگر بایستند ، شک نکنید خانم بولتانسکی ، پیرزن ِ ریز نقش ِ همسایه ، آخرین ِ آنها خواهد بود !! . می توانید از چهرهء خانم بولتانسکی ، وقتی که موهای سفید و برفی اش را از پشت محکم بسته و دارد از بالای عینک ِ ظریفش شما را نگاه می کند و لبخند مهربانی را تحویلتان می دهد ، عکسی بگیرید و در ویرایش جدید فرهنگ لغات در کنار واژهء «حقیقت» چاپش کنید !! . او تنها کسی ست که می تواند به راحتی ِ یک نخ سیگار ، یک جرعه اسکاچ ، یک چشم بر هم زدن ، شما را با حقیقتهایی که به زبان می آورد از زندگی و آینده ناامید کند.
چیزی در حدود چهل سال پیش خانم بولتانسکی لهستان را به بخاطر ماموریت شغلی همسرش ترک می کند و به همراه او در این شهر ساکن می شود. شوهرش نمایندهء فروش یکی از شرکتهای معروف تولید ماشین آلات و تجهیزات حمل و نقل ِ لهستانی بود که برای تاسیس اولین نمایندگی ِ شرکت به این شهر اعزام و در همینجا ماندگار شد. یک روز کاملا آفتابی ، شوهر خانم بولتانسکی مانند همیشه صبح زود از خواب بیدار می شود و لباسش را می پوشد تا مثل هر روز کمی در پارک نزدیک خانه قدم بزند ، تا پس از آن به خانه برگردد و دوش بگیرد و صبحانه را حاضر و خانم بولتانسکی را بیدار کند تا همراه هم چیزی بخورند و او حاضر شود و به سر کار برود. او حتما» از هوای پاک آنوقت صبح ِ پارک لذت فراوان برده و در ذهنش تصورات قشنگ به همراه گل و بلبل هم نقش بسته. حال وانتی را تصور کنید که همان روز و همان وقت صبح جلوی میوه فروشی ِ روبروی پارک می ایستد تا جعبه های میوهء تازه را خالی کند و به داخل مغازه ببرد. راننده بدون توجه به اطرافش درب وانت را باز می کند ، و درست در همان لحظه رانندهء یک مینی کامیون که با سرعت در حال عبور از کنار وانت است (مینی کامیون ، ساخت همان شرکتی که شوهر خانم بولتانسکی نمایندگی اش را به عهده داشته و احتمالا خودش برگهء فروش آنرا امضا کرده بود) متوجه باز شدن ناگهانی درب ماشین می شود ، فرمان را به ناگاه به سمت چپ می چرخاند و این درست زمانی ست که شوهر خانم بولتانسکی در حال عبور از خیابان برای بازگشت به خانه است.
وقوع تصادف یک حقیقت است و این حقیقت ممکن است برای هر کسی رخ دهد ، خانم بولتانسکی این را می دانست و برای همین نسبت به آن کاملا خونسرد بود. مرد بیچاره یک ماه در کُما دراز کشید و آخر در همان بیمارستان مُرد . مرگ حقیقت است و مرگ بر اثر تصادف رانندگی حقیقی تر و قابل پیش بینی . خانم بولتانسکی با این حقیقت هم کنار آمد و فقط چند قطره ای اشک ریخت ، آن هم برای اینکه فرصت نشد با همسرش درست و حسابی ، آنطور که دلش می خواست ، خداحافظی کند. خانم بولتانسکی خانه اش را فروخت ، پولش را در یک موسسه اعتباری سرمایه گذاری کرد و این چنین بود که حدود بیست سال پیش قدیمی ترین مستاجر فعلی آپارتمان ما در آن ساکن شد.
دیدن خانم بولتانسکی همیشه من را می ترساند. می دانم بی مقدمه و بی دلیل حقیقتی را خواهد گفت که اگر بسیار خوش شانس باشم فقط چند ساعتی از روزم را خراب می کند. همین امر باعث می شود که هیچوقت بخاطر شاشیدنهای وقت و بی وقت ژوزف روی پادری جلوی آپارتمانم به او شکایت نکنم. چون می دانم در یک گفتگوی مستقیم که خودم آنرا آغاز کرده ام ، حقایقی را برملا خواهد کرد که متوجه خواهم شد شاشیدن ژوزف احتمالا خوشایندترین اتفاق زندگی ام است !!. خانم بولتانسکی ، در پی حقیقت است و از درک و بیان آن هیچ واهمه ای ندارد. تفاوتش با من در این است که او حقیقت را برای حقیقی بودنش می خواهد و من آنرا را برای دریافت دستمزدم می جویم . او حقیقت را می پرسد و می گوید ، می گیرد و می دهد … و من آن را می دزدم !! . مواظب باشید ! همیشه نمی توان حقیقت را نادیده گرفت.
