دکتری را می شناسم که روزهای شنبه و یکشنبه، از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد، تحت هیچ شرایطی تلفنش را جواب نمی دهد. حالا می خواهد مریض بیمارستان را درون حلقش فرو کند و یا از درون متلاشی شود و بجای یک بار چند بار بمیرد. دکتر می خواهد چند ساعتی در طول هفته را به خود و خانواده اش اختصاص دهد و این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.
چند سال پیش با فاحشه ای برخورد کردم که از مردان متاهل دو برابر حق الزحمه دریافت می کرد. او معتقد بود مردی که با وجود داشتن همسر به او خیانت می کند، باید هزینهء سنگین تری را پرداخت کند و این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.
در ایستگاه مترو گدایی دستش را پیش روی عابرین دراز می کند تا سکه ای از روی ترحم دریافت کند. او روزهای یکشنبه از هیچ عابری پول نمی گیرد. او می خواهد روز آخر هفته را استراحت کند و کار را بیخیال شود. و این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.
بچه که بودم، آقای واردراپ، در آن مغازه ای که همه چیز در آن پیدا می شد، نوار بهداشتی و تامپون را به آقایان نمی فروخت. او معتقد بود این حداقل کاری ست که یک خانم بالغ باید برای خودش انجام دهد و اصلا معنی ندارد موضوعی تا این حد شخصی را به گردن کسی بیاندازد که اصلا نمی تواند این پدیده را درک کند. و این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.
در کافهء خانم و آقای استاکبریج، شما تا دلتان بخواهد می توانید سیگار بکشید. اما آنجا قانونی حکم فرماست که هیچ مشتری حق کشیدن پیپ را ندارد. آقای استاکبریج می خواهد که در قلمرو خودش تنها کسی باشد که پیپ به دهان روی صندلی می نشیند و مشتریان را نگاه می کند. این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.
هرکس، در هر جایگاه و پست و مقام و شغل و موقعیتی، برای خودش قوانینی را وضع می کند که لزوما» برای همه قابل درک نیست. اینها فقط اصولی ست که فرد می خواهد برای انجام کارهایش به آن پایبند باشد و خودش را با آنها تعریف کند. حداقل تاثیر این قوانین آن است که تفاوتی بین خود و همکارانش ایجاد کند و در اصل سعی کند آنطور که می خواهد از انجام کاری که مشغول آن است لذت ببرد. نتیجه آنکه من هم، بعنوان جاسوس اجاره ای، برای خودم اصول و ضوابطی دارم که رعایت آنها برایم بسیار با اهمیت است.
من، در هر نقشی که تصور کنید فرو می روم. برای انجام هر پرونده ای حتی اگر لازم باشد به شکل درخت نیز سر راه سوژه هایم سبز می شوم. اما تحت هیچ شرایطی، تاکید می کنم، هیچ شرایطی نه در قالب یک زن فرو می روم و نه هرگز شبیه همـ.جنسـ.باز ها می شوم. دلیلش هم فقط یک چیز است که اصلا نمی توانم تماس فیزیکی یک مرد را با خودم هضم و تحمل کنم. من، هر پرونده ای را قبول می کنم. هر چیزی که تصورش را بکنید. اما تا زمانی که بطور غیر قابل گریزی بی پول نشوم سمت پرونده های عشقی نمی روم و تازه در آن شرایط هم فقط و فقط پرونده های زناشویی را می پذیریم. دو نفری که تعهدشان هنوز به امضا تبدیل نشده بهتر است با پیش آمدن مشکلاتی که به جاسوسی نیاز دارد، یا خودشان مسئله را حل کنند و یا بیخیال یکدیگر شوند. من، هیچ مراجعه کننده ای را بی پاسخ نمی گذارم. اما فقط پرونده ها را بصورت حضوری می پذیرم. باید به چشمان مشتری ام خیره شوم و صحبتهایش را گوش کنم. تلفن و ایمیل و واسطه برای من ارزشی ندارند. باید خود مشتری روبرویم بنشیند و مشکلش را خودش با من در میان بگذارد. هر کسی برای کارش قوانینی دارد. هر کسی به اصولی پایبند است. خواه برای دیگران قابل هضم باشد یا نه. هر کسی موظف است به اصول شخصی و قوانین فردی دیگران احترام بگذارد. مواظب باشید ! اگر خواستید مشتری من شوید، باید این قوانین را بپذیرید.
