Archive for فوریه 2010

h1

وجود من تو را فراموش

فوریه 27, 2010

حتما شما هم اعتقاد دارید که تمام انسانهای کرهء زمین حداقل در یک مورد استعداد و پتانسیل بالایی دارند. حالا می خواهد آن مورد هر چیزی باشد، مسئله این است که بالاخره هیچکس از داشتن یک صفت برتر بی بهره نیست : قشنگترین ، قد بلندترین ، شادترین ، چاق ترین ، نا امید ترین ، بدشانس ترین ، خسته ترین ، گاو ترین ، فضول ترین ، بوگندو ترین ، هیز ترین ، بی بته ترین ، رو اعصاب ترین ، از روی جوب بلند پریدن ترین ، مثل خر خوردن ترین ، با صدای بلند آدامس جویدن ترین ، از راه دور شوت کردن ترین ، از درخت بالا رفتن ترین ، توی مترو میله را چسبیدن و ول نکردن ترین ، هر شب با تمام توان در ترمپت لعنتی فوت کردن ترین ، روی پادری همسایه شاشیدن ترین و خیلی «ترین» های دیگر که هر کدام به شکلی آن فرد را دارای یک برتری ویژه نسبت به دیگران می کند.

من ، به تنهایی ، بدون کمک هیچ کس ، استعداد فراوان و پتانسیل بالایی در «فراموش شدن» دارم !!!. تقریبا هر بار که خانم بولتانسکی را در راهرو می بینم باید برایش توضیح بدهم که من دزد نیستم و بیشتر از 3 سال است که در همسایگی او زندگی می کنم . این توضیح را باید به ژوزف هم بدهم که هر بار که من را می بیند برایم پارس نکند و پاچه ام را نگیرد و فقط به شاشیدن روی پادری ام اکتفا کند . هر بار که دارکو را می بینم ، به او گوشزد می کنم که لطف کند و ساعت 12 شب به بعد بیخیال تجاوز به آن ترمپت شود و هر بار او به من می گوید : » شما تازه آمده اید ، همسایه قبلی هیچوقت اعتراض نمی کرد و حتی لذت هم می برد !!! » ، و راهش را کج می کند و می رود و صدای من را نمی شنود که زیر لب می گویم : من قبل از تو در این ساختمان ساکن شده ام !!. هر بار که یک مشتری را بصورت تصادفی در جایی می بینم ، فرقی نمیکند که در قدیم یا همین دیروز اجاره ام کرده باشد ، به او خیره می شود تا شاید سر یا دستی برایم تکان دهد. اما احتمالا در ذهنش به دنبال تحلیل چشمهای از حدقه بیرون آمدهء من و در جیبش به دنبال سکه ای برای رهایی از آن موقعیت می گردد !!. البته این قابلیت آن قدیمها در من بصورت بالقوه وجود داشته و تنها پنج شش سالی است که بالفعل شده است. اینکه چه شد که این چنین شد بحث دیگری است که جایش اینجا نیست. مواظب باشید ، همیشه چشمی است که مراقب شماست … و شما را فراموش نمی کند.

h1

خاک خواهی شد ، از رخ آینه ها پاک خواهی شد

فوریه 25, 2010

این برای بار اول نیست . حداقل به تعداد دفعاتی که کسی از دنیا رفته یا به هر شکلی ارتباطی با مرده ای داشته ام رخ داده است . در این مواقع آرزو می کنم که کاش دو تا بودم ! . که یکی می مرد و آن دیگری نتیجه را نگاه می کرد . اگر در زمان جاسوسی و انجام وظیفه از دنیا نروم ، احتمالا جسدم وسط همین اتاق روی زمین می افتد و گرمپ صدا می دهد . آنوقت دارکو ، همسایه طبقهء پایین ، برای چند لحظه ترمپت لعنتی اش را کنار می گذارد ، به سقف و نوسان چراغ نگاه می کند ، سر پر از مویش را می خاراند ، شانه هایش را بالا می اندازد و دوباره مشغول تجاوز به آن ترمپت مادرمرده می شود !. لابد چند روزی می گذرد و جسد من فاسد می شود و ژوزف ، سگ خانم بولتانسکی ، دیگر رغبت نمی کند بر روی پادری من بشاشد ! . آنوقت خانم بولتانسکی نگران می شود و می آید ببیند که چه مشکلی برای پادری من پیش آمده است و آن زمان حالش بهم می خورد و با پلیس تماس می گیرد و گزارش ترکیدن چاه توالت منزل من را می دهد.

به گمانم مراسم خاکسپاری را باید به تنهایی سر کنم . فکر کنم باید خودم سر تابوت را بگیرم و روی خودم خاک بریزم . اینجاست که می گویم باید دو تا از من باشد ، که یکی بمیرد و آن دیگری سر تابوت را بگیرد. نمیدانم وقتی مُردم آیا می توانم جواب اس ام اس بدهم یا نه !! . چون به گمانم رابرت (برادرم) ، اگر خیلی زحمت بکشد ، مرگم را با اس ام اس به خودم تسلیت می گوید. مادرم که من را بخاطر نمی آورد و اگر به او بگویند پسرت مرده است مطمئنا» برای از دست دادن رابرت گریه می کند !. در مراسم تشییع جنازه ، چند دوستی که دارم ، نه ببخشید ، چند دوستی که داشتم ، نه البته ، چند تایی مانده اند ، نه خیلی زیاد ، نمی دانم ، بگذریم ، شاید چند نفر دیگر هم بیایند که شاید تنها دلیل آمدنشان هم این باشد که از یکدیگر خجالت می کشند !!.

تا دلتان بخواهد می توانم در مورد مرگ و مردن برایتان صحبت کنم. باشد برای بعد . فعلا و در این لحظه وصیت می کنم که تمام صفحه های موسیقی و CD هایم را به دارکو بدهید که حداقل کمی موسیقی بفهمد و آنقدر در روده های آن ترمپت مادر مرده فوت نکند. و صد البته پادری را هم به ژوزف بدهید تا اینقدر برای شاشیدن به خودش سختی ندهد و یک طبقه پایین بیاید. بقیه هم مال خودتان !. مواظب باشید ، حتی وقتی بمیرم هم چشمی هست که مراقب شما باشد.

h1

حتی اگر منتظرش باشی ، باز هم غافلگیر می شوی

فوریه 23, 2010

عمو ویلیام مُرد. به همین صراحتی که می شنوید : مُرد. از آخرین باری که او را دیدم بیش از 10 سال می گذرد. حتی برای مدتی فراموش کرده بودم که عمویی به این نام دارم. او در شهر دیگری ، در کنار خانواده دیگری ، در حال و هوا و فضای دیگری زندگی می کرد. مطمئن بودم که اگر بطور تصادفی یکدیگر را در خیابان ببینیم ، در نزدیک ترین حالت خود و با تصور بیشترین تماس ، به یکدیگر تنه ای بزنیم و عذرخواهی کنیم و به راهمان ادامه دهیم. پرشک چند ماهی بود که سرطان را تشخیص داده بود. اما خانواده عمو ویلیام ترجیح داده بودند که این موضوع را به او نگویند و در پاسخ سئوالش که «چرا اینقدر تکیده شده ام ؟» تنها به گفتن اراجیف اکتفا کنند. آنها ساده ترین حق یک انسان را ،تنها بخاطر اینکه مبادا خودش را ببازد، از او گرفتند. درست است که نمیتوانیم تاریخ مرگمان را بدانیم ، اما وقتی شرایطی پیش می آید که پیش بینی را ساده کند، چرا باید از دانستنش محروم شویم ؟. همه از بیماری او خبر داشتند ، جز خودش . همه برای او نگران بودند ، جز خودش . همه برای روزهای آخر برنامه ریزی کرده بودند ، جز خودش . همه منتظر رفتنش بودند ، جز خودش .

آخرین باری که او را دیدم ، بیش از 10 سال پیش بود. حتی این را هم حدس میزنم. هیچ تصویری از آخرین دیدارمان یا جملهء رد بدل شده بینمان در ذهن ندارم. اما امروز صبح که ایمیل ویکتور (پسر ِ عمو ویلیام) را خواندم ، دلم گرفت. سیگاری روشن کردم  و روبروی پنجره ای که به سمت شرق باز می شد ، به همان سمتی که شهر عمو ویلیام قرار دارد ، ایستادم و … بله ! گریه کردم. اصلا مهم نیست که چرا 10 سال عمو را ندیدم ، اصلا مهم نیست که حتی نام و نسبتش با خودم را فراموش کرده بودم ، اصلا مهم نیست که برای به یاد آوردن چهرهء ویکتور و خواهرش لیلی و زن عمو سانی ، چند لحظه ای فکر کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم ، اصلا مهم نیست که از بیماری او خبر داشتم و رفتنش اصلا برایم غیر قابل پیش بینی نبود ، چیزی که مهم است این است که من دیگر او را نمی بینم . اینکه او را نمی بینم دیگر به خواست خودم نیست ، بلکه جبری است که بر من تحمیل شده . از صبح دلم برایش تنگ شده ، از صبح یاد همان معدود خاطرات قدیمی می افتم  واگر جایی کم بیاورم چند خاطره خوش آب و رنگ می سازم و حسرت زمانی را می خورم که می توانستم ، اما کاری نکردم .

امروز کار را تعطیل کردم . بعد از کمی فکر پاسخ ایمیل ویکتور را دادم و برای یک پیاده روی ، با مدت و مقصد نا مشخص ، از آپارتمانم خارج شدم.

» ویکتور عزیز ، تسلیت می گویم. متاسفانه نمی توانم در مراسم تشییع جنازه و مراسمهای احتمالی پس از آن شرکت کنم. با احترام – جاسوس اجاره ای» . مواظب باشید ، حتی پس از مرگ هم چشمی است که مراقب شماست.

h1

Creation of Lost or Lost in Creation

فوریه 20, 2010

اصولا در نهاد من خصلتی نهفته است که دوست دارم همه چیز را بصورت یک نماد ، سمبل یا نشانه ببینم. این حس از کودکی با جستجوی گوسفند در میان ابرها ، چهرهء آشنایان در ترکهای دیوار انباری و ترجمهء حالات و رفتار سگ همسایه به زبان آدمیزاد با من همراه بود. این توضیح خلاصه را دادم تا به اینجا برسم که هنگام دیدن یک فیلم نیز بیشتراز آنکه تحت تاثیر تصاویری باشم که آنها را می بینم ، فکرم در پی آنچه ذهنم از دیدن تصاویر می سازد می رود. حالا شاید اصلا منظور سازنده آن نباشد که من در ذهنم ساخته ام !. این تصویر ذهنی ، همانطور که قبلا هم توضیح دادم ، می تواند تا مدتها ذهن من را به خود مشغول کند و زندگی ام را تحت الشعاع قرار دهد. بگذارید از نمادهای بخشهای آغازین سریال Lost بگویم :

هواپیمایی در یک جزیره سقوط میکند. ناخودآگاه جزیره برای من نماد زمین و سقوط هواپیما شکل آفرینش به خود می گیرد. Jack می شود آمریکا: خوشتیپ ، درس خوانده ، با کلاس ، همه فن حریف ، در همان ابتدا جذاب (فقط در همان ابتدا!) ، پر مدعا و مغرور ، و از همه مهمتر مملو از احساس ریاست بر تمام نجات یافتدگان و صد البته همیشه در حال گند زدن و تصمیم گیری اشتباه. در مقابل Sawyer می شود بلوک شرق یا همان روسیه : کله خر ، گردن کلفت ، زمخت ، قوی ، خشن ، با سابقه ای نه چندان درخشان و مخالفت و دشمنی بی چون و چرا با Jack . در اینجاست که Kate می شود هرزه ای به نام انگلیس که برای منافع خود با هر دو نفر می خوابد و به صورت هر دو سیلی می زند . Jin و Sun که مشخص است از شرق می آیند ، منتها Jin می شود شرق سنتی و Sun شرق امروزی. Jin همه را دشمن خود فرض می کند ، زبان هیچکدام را نمی فهمد و احساس می کند چندان نیازی هم به فهمیدن و رابطه برقرار کردن با دیگران ندارد ، روی عقاید خود به شدت پافشاری می کند و هیچ تعاملی را نمی پذیرد. Sun مهربان است و می تواند به راحتی با دیگران ارتباط برقرار کند ، اما همیشه تحت کنترل Jin است و البته این موضوع تبدیل به بزرگترین معزل زندگی اش می شود. Sayid که از بیخ عرب است ! . اول عمل می کند و بعد مغزش را به کار می اندازد و تحت هر شرایطی از Jack تبعیت می کند. Hurley همان کشورهای اسکاندیناوی است که بیش از حد پول دارد و اصولا به هیچ چیزی نه کار دارد و نه آن را جدی می گیرد ، به همه مهربانی می کند ، با هر کس که ازش کمک بخواهد همراه می شود ، سعی می کند در دعواها وارد نشود و حق را به هیچ کس ندهد. Michael که مشخص است ، نماد سیاه پوستان که درست یا نادرست تمام افراد و حرفها و کارهایشان را بر علیه خود می بیند و همه را متهم به نژادپرستی می کند و در آخر برای حفظ ارزشهای خود (Walt) از چنگال چند سفید پوست مجبور می شود چند سفید پوست دیگر را قربانی کند. Claire می تواند اروپای شرقی باشد ، با بچه ای ناخواسته در شکم از شیرین کاریهای قبلی اش باقی مانده و همین که بتواند آن را جمع و جور کند به اندازه کافی هنر کرده است و به همین دلیل چندان علاقه به پیگیری ماجراهای بقیه ندارد. و John Locke ، مانند آن کشور پر سر و صدا در خاورمیانه ، آرام است و سر به زیر ، از همه بزرگتر و پر از تجربه ، دوستان زیادی ندارد و هرکس هم که به سراغش می آید بخاطر تواناییهایش است ، ناگهان می میرد و همین باعث انقلابی در او می گردد . اینجاست که خطرناک می شود ، اغفال می کند ، شاخ و شانه می کشد ، ترور می کند ،  نامردی می کند ، حرف از سرنوشت و آینده و کنترل جزیره (دنیا) می زند و تمام اینها را به شکلی بیان می کند که انگار جزیره او را برای تمام این کارها انتخاب کرده است، و صد البته کارهایی می کند که تمام شخصیتهای دیگر از او فاصله می گیرند و تنهایش می گذراند !!!!. ایندفعه طولانی تر شد ! . مواظب باشید ، همیشه یک چشم مشغول دیدن Lost است و چشم دیگر مراقب شما ست .

h1

فیلموتراپی

فوریه 18, 2010

می توانم ادعا کنم که هیچ چیز به اندازه دیدن یک فیلم سینمایی نمی تواند من را از دنیای واقعی خودم برای چند ساعتی نجات دهد. نجات از خاطرات گذشته ، از مرگ پدر ، بی قیدی مادر ، از افسردگی رابرت … و از تباهی خودم. نجات از این آپارتمان رنگ و رو رفته ، در این محلهء رنگ و رو رفته ، در این شهر رنگ و رو رفته و در این کرهء خاکی گه گرفته و رنگ و رو رفته. نجات از مشتریانی که یک جا بدبختی و کثافتهای زندگیشان را جمع می کنند و برایت هدیه می آوردند تا آنها را از حلقوم کس دیگری به شکلی جاسوسانه بیرون بکشی. نجات از صدای ترمپت دارکو (همسایه ای جوان در طبقهء زیرین ، اهل کشور مقدونیه که اسمش به معنای هدیه است و خداوند آن را به من هدیه داده تا تمام مصیبتهای دیگر دنیا را بخاطر صدای مغزفکن ترمپتش از یاد ببرم !!) ، نجات از دست پشگلهای ژوزف ، سگ خانم بولتانسکی ، که نمی دانم چه علاقه ای دارد هر روز روی پادری جلوی آپارتمان من تمام اضافات درونی اش را پس بدهد ! . ژوزف همیشه سهم مشخص و غیر قابل انکاری در کابوسهای شبانهء من دارد. خانم بولتانسکی که اهل لهستان است اسم سگش را از روی ژوزف کلوپیکی ، دیکتاتور لهستانی ، انتخاب کرده و همین تاثیر اسم بر کاراکتر باعث شده که این سگ تمام تلاش خود را بکند تا در این آپارتمان فرمانروایی کند ، البته فقط بر من !!!.

هیچوقت حوصله خواندن یک کتاب را تا انتها نداشتم و شاید تعداد کتابهایی که در طول زندگی خوانده ام حتی به تعداد صفات خوبی که دارم هم نرسد !!!. اما دیدن یک فیلم ، به اندازه ای بر من تاثیرگذار است که می توانم ادعا کنم به اندازه تمام فیلمهایی که دیده ام برای خودم دنیای موازی ساخته ام و با فضای آن برای مدتها زندگی کرده ام. بدبختیهای این دنیا ، شاید ، فراتر از صدای ترومپت دارکو و پشگلهای ژوزف باشد ، اما در هر حال برای من به همان اندازه اعصاب شکن و متعفن است. دیدن یک فیلم سینمایی من را از دنیای واقعی خودم برای چند ساعتی نجات می دهد ، حالا تصور کنید که بخواهید بجای چند ساعت ، چندین ساعت خود را رها کنید !. اینجاست که در کنار فیلم دیدنها به دنبال کردن سریالهای گوناگون هم رو می آورید و شاید بیشتر هم در عمق آنها  فرو بروید. بعنوان مثال سریال Lost … مثل همیشه طولانی شد . بگذارید برای بعد . مواظب باشید ، همیشه چشمی است که مراقب شماست.

h1

بیایید آن چه که برای همه هست را برای خود کنیم

فوریه 16, 2010

دیروز صبح مانند همیشه به گوشه و کنار سایتهای خبری سرک می کشیدم و عناوین آنها را می خواندم. اصولا علاقه چندانی به دنبال کردن اخبار روز دنیا ندارم و برایم اصلا مهم نیست که فلان کشور در انتخابات ریاست جمهوری چه گندی بالا آورده و یا فلان وزیر با چه فضاحتی آبروی خود را حراج کرده است. به من هیچ ارتباطی ندارد که فلان هنرپیشه را در حین کودک آزاری در کیوسک تلفن گیر انداخته اند و یا فلان خواننده هنگامی که دولا شده تا لپ سگ زیبایش را بکشد فلان جایش بیرون افتاده  و عکاسها هم شکارش کرده اند. سیل و زلزله و رعد و برق و جنگ و خونریزی هم تا زمانیکه من و خانه ام را تحت تاثیر قرار ندهد برایم اهمیتی ندارد. در کنار تمام اینها یکی از علایق و تفریحاتم چرخ زدن در آرشیو خبرهای سالیان گذشته است. از دیدن عنوان خبری که 10 سال پیش گفته است تا دو سال دیگر فلان پروژه افتتاح می شود و می بینم که هنوز به نصف هم نرسیده خنده ام می گیرد. از اینکه می بینم فلان مربی فلان تیم بیس بال گفته است که از این به بعد با ترکیب جدید تمام بازیها را خواهد برد و می دانم که الان بیش از 2 سال است که از تیمش اخراج شده حسابی مرا سر ذوق می آورد. البته ، تنها به خواندن عنوان مقالات اکتفا می کنم تا اگر کسی از من پرسید القاعده چیست نگویم اتفاقی است که هر ماه یکبار برای خانمها رخ می دهد !.

دیروز صبح ، که مانند همیشه به گوشه و کنار سایتهای خبری سرک می کشیدم ، وارد سایت گاردین شدم و از روی بیکاری خودم را با مرور آرشیو آن سرگرم کردم که چشمم به عنوان مطلبی در ژوئن سال 2001 افتاد. عنوان مطلب چیزی نبود که بتوان بیخیال خواندن اصل مطلب شد : ناسا قصد دارد کره زمین را جا به جا کند ! . متن خبر حاکی از این است که دانشمندان و اخترشناسان ناسا برای جلوگیری از افزایش تدریجی گرمای زمین تصمیم گرفته اند که کره زمین را به یک مدار دورتر از خورشید هدایت کنند و معتقدند که این کار باعث می شود 6 بیلیون سال به عمر سیارهء ما اضافه شود. و جالب است بدانید که این کار را می خواهند با عبور یک شهاب سنگ از فاصلهء نزدیک کره زمین و استفاده از نیروی گرانشی آن انجام دهند.

اینکه این حرکت خارق العاده چقدر خطرناک است و ممکن است با یک اشتباه چند صدم درجه ای چه فاجعه ای رخ بدهد به کنار ، اینکه این خبر برای 9 سال پیش است و هنوز هم هیچ اتفاقی نیوفتاده هم باز به کنار ، مطلبی که برای من جالب است این است که چطور تعدادی دانشمند و حالا بگویم یک دولت می خواهند برای کرهء زمین که چندین میلیارد انسان بر روی آن زندگی می کنند چنین تصمیم گنده ای بگیرند. اینکه حالا کاری کنیم که دمای کره زمین پایین بیاید و با اینکار ممکن است چه تاثیراتی عجیبی به اکوسیستم مناطق گرمسیر و سردسیر وارد شود ، آیا در اختیارات تصمیم گیری کشوری که خود را به زور صاحب و مالک کره زمین می داند وارد است یا نه. اینکه حالا 6 بیلیون سال به عمر کرهء زمین اضافه شود که مثلا چه غلط اضافه دیگری انجام بدهیم که تا حالا نداده ایم. جواب هیچ کدام اینها را نمی دانم ، فقط این را می دانم که اصلا علاقه ای ندارم برای گرم کردن خودم در این شهری که به خودی خود به اندازه کافی سرد است ، خودم را لای چند پتو ساندویچ کنم !. مواظب باشید ، همیشه چشمی است که مراقب شماست.

h1

هیهات ! بدبختی چه کسی آغاز گشته بود ؟

فوریه 14, 2010

از همان کودکی ، در آن سالهای دور که تنها تصاویر گنگی از آن در ذهنم باقی مانده ، تبریک تولد از کادوی تولد برایم مهم تر بود. اینکه تاریخ تولد کسی را به ذهنت سپرده باشی ، روی تقویم نوشته باشی یا توی تلفن همراهت ریمایندر تنظیم کرده باشی ، چندان تفاوتی نمی کند. اینکه کسی باشد که به تو بگوید «تولدت مبارک» ، همین جمله می تواند حسی خاص (شاید هم کاذب) در تو ایجاد کند که توجیه بودنت ، نفس کشیدنت ، گام برداشتنت و زنده بودنت باشد. اینکه در تمام سال یک روز است که برای توست و همهء اطرافیانت آن روز را به اسم تو می شناسند. روز تولد می تواند روز زیبایی باشد، البته اگر خودش بخواهد !!.

تبریک تولد از کادوی تولد برایم مهمتر بود. اما از همان کودکی اولین سئوالی که بعد از دریافت یک کادوی تولد به ذهنم نفوذ می کرد این بود که چقدر هزینه و زمان برای تهیهء کادو صرف شده است ؟؟. جدولی تهیه کرده بودم با آیتمها و ضرایب مشخص. نام هر فردی که به من کادو میداد را در آن ثبت می کردم و به او امتیاز میدادم و این به اصطلاح بازی باعث میشد که آدمها را بر این اساس ارزشگذاری کنم. به یاد دارم که بیشترین امتیاز را رابرت (برادرم) بخاطر خرید «دوربین» به خود اختصاص داده بود. کاغذ امتیازاتش را هنوز در جعبهء خاطراتم نگه داشته ام :

سئوال اول : برای کادو چقدر پول هزینه شده است ؟ آقای واردراپ در مغازه اش یک مدل ساده تر از دوربین را به قیمت 17 دلار برای فروش گذاشته است. احتمالا مدل دوربین من قیمتش در حدود 25 دلار است. (امتیاز 8 از 10 – این میزان پول بیش از پول تو جیبی سه هفتهء رابرت است)

سئوال دوم : برای کادو چقدر زمان هزینه شده است ؟ آقای واردراپ می گوید که این مدل دوربین را در این اطراف نمی فروشند و باید برای خرید آن به بازار کنار اسکله رفت. (امتیاز 7 از 10 – رابرت برای تهیه دوربین باید دو مسیر مترو عوض کند)

سئوال سوم : کادو مورد نظر چقدر کاربردی است ؟ در آن زمان هیچکس به اندازهء رابرت من را نمی شناخت و علاقه ام را به جاسوسی نمی دانست. این را هنگامی فهمید که وقتی 4 ساله بودم او را که با چوب بیس بال به جان پشتیهای مبل جلوی تلویزیون افتاده بود به مادر معرفی کردم !. (امتیاز 10 از 10 – چه چیزی بهتر از یک دوربین برای زیر نظر گرفتن همسایه ها؟)

سئوال چهارم : فرد کادو دهنده چقدر برایم اهمیت دارد ؟ در مورد برادرم رابرت صحبت می کنیم ! . (امتیاز 3 از 10 – بدون شرح)

مواظب باشید ، همیشه دوربینی است که مراقب شماست.