h1

اولین تجربه – قسمت اول

فوریه 4, 2010

اولین تجربهء حرفه ای من در 9 سالگی رخ داد. حرفه ای از آن نظر که برای خدمتی که انجام دادم مزد دریافت کردم. پدرم تغییر کرده بود. با آن چیزی که همه می شناختیم زمین تا آسمان فاصله گرفته بود. پدر هر روز خسته از کار روزانه ، بی حال و بی حوصله ، به خانه می آمد ، چند قوطی آبجو از یخچال بر می داشت ، تلویزیون را روشن می کرد و مشغول تماشای هر چیزی که بقیه اعضای خانواده به دیدنش هیچ علاقه ای نداشتند می شد. آبجو را پای تلویزیون می نوشید ، شام را پای تلویزین می خورد ، جلوی تلویزیون می خوابید ، وقتی که به دستشویی می رفت صدای تلویزیون را بلند می کرد و زندگیش خلاصه شده بود در برنامه های مزخرف آن ، مخصوصا برنامه های مستند مربوط به جانواران !. برادرم ، رابرت ، می گفت پدر زرافه را از ما بیشتر دوست دارد. مطمئن هستم او به چنان شناختی از زرافه رسیده بود که خود این جانور هرگز تصورش را هم نمی کرد.  پدر اصولا ما را نمی دید. یک بار رابرت قبل از خواب از من پرسید : بنظرت پدر اسم من رو یادش میاد ؟. از همان موقع رابرت خیلی حساس تر از من بود. نقاشی می کشید و به پدر نشان می داد و پدر نمی دید ، شاگرد اول می شد و به پدر می گفت و پدر نمی شنید ، تب می کرد و مریض می شد و پدر نمی فهمید ، غصه می خورد و اشک می ریخت و پدر اهمیتی نمی داد. پدر زرافه را بیشتر از رابرت ، موریانه را بیشتراز مادرم و روباه را بیشتر از من دوست داشت.

عصر یک روز دوشنبه ، پدر که به خانه آدم ، آن کسی نبود که می شناختیم. روزهای اول برایمان عجیب ، کمی بعد هیجان انگیز ، و در نهایت نگران کننده بود. به خانه که می آمد بلند سلام می گفت. من و رابرت را در آغوش می گرفت ، به سینما می برد ، توی حیاط بیس بال بازی می کرد ، مادرم را می بوسید و سر میز همراه ما شام می خورد. به ندرت سراغ تلویزیون می رفت و دیگر از زرافه خبری نبود. پدر جدید را دوست داشتیم ، اما مادر نگران بود. دلیل این تغییرات را نمی دانست. این شد که مادر شد اولین مشتری من ، آن هم در 9 سالگی. قرار شد پدر را تعقیب کنم و لحظه به لحظه حرکات و رفتارش را بنویسم و برای مادر گزارش بیاورم. دستمزدم هم رهایی از بیرون بردن زباله ها به مدت دو هفته !!. مواظب باشید ، همیشه چشمی است که مراقب شماست.

پ.ن : قسمت دوم را اینجا بخوانید.

Advertisements

8 دیدگاه

  1. شاید پدر مریض بود؟ و روز های آخر عمرش را می گذراند!


  2. شاید هم یه فاحشه اجاره کرده بوده … دلم خواست که اینا رو انیمشن کنم!


  3. مزخرف ترین چیزی که در وجود یک پارنت می تونه وجود داشته باشه اعتیاد به برنامه های مزخرف تلویزیونه.


  4. همینطوری میخوای ما پرونده بدیم دستت؟ اینطوری همون چیزایی که خودمون میدونیم بمون تحویل میدی، آخرش چی شد؟


  5. نوشته تان در من هزار سوال بوجود آورد .چرا اسم رابرت را انتخاب کرده اید؟ اینها اتوبیوگرافی است یا داستان ؟ نثرتان به کسی که در خارج به دنیا آمده نمی خورد و داستان تان به اتوبیوگرافی یک ایرانی .از جاسوس ها انتظار شفاف سازی داشتن احمقانه است ولی من جواب این سوالها را می خواهم.اگر جواب سوال ها را بدهید دستمزدتان را با کامنت یا سوژه برای نوشتن می دهم قبول؟


    • جوابتان را خصوصی برایتان ارسال می کنم.


      • جریان چیه زروان خیلی عاقل بوده ؟ پس منم همینایی که زروان گفت .


  6. هوم خوبه كه با سابقه هم هستي….



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: