h1

اولین تجربه – قسمت دوم

فوریه 5, 2010

قرار نیست تمامی نوشته های این وبلاگ به این صورتی باشد که تا حالا دیده اید . اینجا قرار نیست رمان زندگی من نوشته شود . قرار هم نیست دفترچهء خاطرات دوران کودکی من باشد . اینجا می خواهد یک وبلاگ شود . اما بهتر است قبل از آنکه اینجا واقعا اینجا شود ، بدانید کسی که پشتش نشسته و زمین و زمان را زیر نظر دارد از کجا شروع کرده است و در کجا می خواهد تمام شود. در جایی خوانده بودم که اهمیت ندارد چه کسی حرف می زند . مهم آن است که چه حرفی می زند و چه چیزی می گوید. من از ریشه با این حرف مشکل دارم. یک جمله ساده را در نظر بگیرید . مثلا : (( من هدفهای بزرگی در سر دارم)) . بنظرتان اگر این جمله از زبان هیتلر ، ادیسون ، شما یا بنده شنیده شود مفهوم یکسانی را می رساند؟ اگر آنرا یک کودک 10 ساله یا یک پیرمرد 85 ساله بگویند ، یک زن سیاه پوست یا یک مرد سفید پوست ، یک میلیاردر در کالیفرنیا یا یک کارتن خواب در گواتمالا بگویند از دید شما معنی آنها یکی است ؟.

پدرعادت داشت هر روز صبح تا ایستگاه مترو پیاده روی کند، یک بار قطارش را عوض کند، دوباره چند دقیقه راه برود تا به محل کارش برسد. ساختمانی چند طبقه با فضایی دلگیر که معلوم نبود پدر در آنجا چکاره است. بنظر من پدر مرکز ثقل محل کارش بود. چون نصف آدمهای آنجا جلوی پدر تعظیم می کردند و پدر نیز جلوی نصفهء دیگر دولا می شد. آن روز صبح طبق دستور و هماهنگی مادر مدرسه نرفتم. با رعایت فاصله پدر را که به شدت در افکار خودش غرق بود تا ایستگاه مترو تعقیب کردم. یک ربع بعد از سوار شدنمان به جایی رسیدیم که پدر باید قطار را عوض می کرد. اما پدر پیاده نشد !. ایستگاه بعدی هم همینطور !!. دو ایستگاه بعد پدر به ساعتش نگاهی انداخت و به سرعت از قطار خارج و وارد خیابان شد. کمی پیاده رفت و جلوی در یک خانه ایستاد. زنگ زد. خانمی در را باز کرد و پدر داخل شد. مواظب باشید ، همیشه چشمی است که مراقب شماست.

پ.ن : قسمت سوم را اینجا بخوانید

Advertisements

9 دیدگاه


  1. مثل اینکه قراره در کنار تجربیات جاسوسانه، فلسفه هم یاد بگیریم.


    • شما کلا» باید بیای پیش بنده درس زندگی بهت یاد بدم جناب امیر خان !


  2. اه اه بازم از این ناموسی بازی ها….
    تابلو بود سرکاریم


  3. ???
    پس اینکه میگن دیوار جاسوس داره جاسوسم گوش داره واسه شما گفتن!
    کلی فکر کردم که چی بگم که منظور بدی برداشت نکنین!


  4. خیلی خفن مینویسیا!!
    آدم میترسه!!
    ولی از نوشتنت خوشم اومد!جالب مینویسی.


  5. دیدین؟ من این مردا رو میشناسم!


  6. يعني دوست دخترش بود؟…



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: