h1

اولین تجربه – قسمت پنجم

فوریه 9, 2010

صحنه را تجسم کنید : شب ابری و تاریک است. من بر روی تخت کنار پنجره ام ، در اتاقم ، در طبقهء بالا ، به پشت دراز کشیده ام ، به سقف خیره شده ام و به این سه هفته که از پدر خبر ندارم فکر می کنم. به اینکه پدر احتمالا در آن خانه و پیش آن زن زندگی می کند ، به اینکه مادر نخواست حرفهای پدر را بشنود … و به اینکه همچنان این من هستم که زباله ها را دم در می گذارم !!. تصور کنید که نگاه خیره ام به سقف تاریک اتاق با هاله ای از نور قرمز پر و خالی شود. تصور کنید نور قرمز از پنجره به سقف پاشیده شود ، محو گردد ، پیدا شود ، گم گردد ، بیاید ، برود. تصور کنید سایهء چهارچوب پنجره به همراه شاخه های خشک درخت حیاط بر روی هالهء قرمز رنگ مدام و مرتب آشکار و نهان شود و زنگ در خانه به صدا در آید. این یعنی : خبر بد آورده ام ! لطفا در را باز کنید !!

جسد پدر را در یک متل که فاصلهء زیادی از خانه نداشت پیدا کردند. پزشک قانونی زمان مرگ را 3 روز قبل و دلیلش را نوعی بیماری کم خونی بدخیم تشخیص داد که معمولا در افراد بالای 50 سال ایجاد می شود و علت آن کمبود ویتامین B12 است. پدر از بوی تخم مرغ بیزار بود ، از قیافه گوشت بدش می آمد ، از طعم شیر متنفر بود. حالا اگر روحش در کنار جسدش پرواز می کرد ، از بوی خودش ، قیافه خودش ، و احتمالا طعم خودش فراری می شد. اینجا یا آنجا فرقی نمی کند ، همیشه چشمی است که مراقب شماست.

پ.ن : یک قسمت فقط مانده . حوصله کنید . قسمت ششم را اینجا بخوانید.

Advertisements

2 دیدگاه

  1. اوه. یعنی حدسم درست بود؟ دلم برای پدر گرفت…


  2. 😦



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: