h1

حتی اگر منتظرش باشی ، باز هم غافلگیر می شوی

فوریه 23, 2010

عمو ویلیام مُرد. به همین صراحتی که می شنوید : مُرد. از آخرین باری که او را دیدم بیش از 10 سال می گذرد. حتی برای مدتی فراموش کرده بودم که عمویی به این نام دارم. او در شهر دیگری ، در کنار خانواده دیگری ، در حال و هوا و فضای دیگری زندگی می کرد. مطمئن بودم که اگر بطور تصادفی یکدیگر را در خیابان ببینیم ، در نزدیک ترین حالت خود و با تصور بیشترین تماس ، به یکدیگر تنه ای بزنیم و عذرخواهی کنیم و به راهمان ادامه دهیم. پرشک چند ماهی بود که سرطان را تشخیص داده بود. اما خانواده عمو ویلیام ترجیح داده بودند که این موضوع را به او نگویند و در پاسخ سئوالش که «چرا اینقدر تکیده شده ام ؟» تنها به گفتن اراجیف اکتفا کنند. آنها ساده ترین حق یک انسان را ،تنها بخاطر اینکه مبادا خودش را ببازد، از او گرفتند. درست است که نمیتوانیم تاریخ مرگمان را بدانیم ، اما وقتی شرایطی پیش می آید که پیش بینی را ساده کند، چرا باید از دانستنش محروم شویم ؟. همه از بیماری او خبر داشتند ، جز خودش . همه برای او نگران بودند ، جز خودش . همه برای روزهای آخر برنامه ریزی کرده بودند ، جز خودش . همه منتظر رفتنش بودند ، جز خودش .

آخرین باری که او را دیدم ، بیش از 10 سال پیش بود. حتی این را هم حدس میزنم. هیچ تصویری از آخرین دیدارمان یا جملهء رد بدل شده بینمان در ذهن ندارم. اما امروز صبح که ایمیل ویکتور (پسر ِ عمو ویلیام) را خواندم ، دلم گرفت. سیگاری روشن کردم  و روبروی پنجره ای که به سمت شرق باز می شد ، به همان سمتی که شهر عمو ویلیام قرار دارد ، ایستادم و … بله ! گریه کردم. اصلا مهم نیست که چرا 10 سال عمو را ندیدم ، اصلا مهم نیست که حتی نام و نسبتش با خودم را فراموش کرده بودم ، اصلا مهم نیست که برای به یاد آوردن چهرهء ویکتور و خواهرش لیلی و زن عمو سانی ، چند لحظه ای فکر کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم ، اصلا مهم نیست که از بیماری او خبر داشتم و رفتنش اصلا برایم غیر قابل پیش بینی نبود ، چیزی که مهم است این است که من دیگر او را نمی بینم . اینکه او را نمی بینم دیگر به خواست خودم نیست ، بلکه جبری است که بر من تحمیل شده . از صبح دلم برایش تنگ شده ، از صبح یاد همان معدود خاطرات قدیمی می افتم  واگر جایی کم بیاورم چند خاطره خوش آب و رنگ می سازم و حسرت زمانی را می خورم که می توانستم ، اما کاری نکردم .

امروز کار را تعطیل کردم . بعد از کمی فکر پاسخ ایمیل ویکتور را دادم و برای یک پیاده روی ، با مدت و مقصد نا مشخص ، از آپارتمانم خارج شدم.

» ویکتور عزیز ، تسلیت می گویم. متاسفانه نمی توانم در مراسم تشییع جنازه و مراسمهای احتمالی پس از آن شرکت کنم. با احترام – جاسوس اجاره ای» . مواظب باشید ، حتی پس از مرگ هم چشمی است که مراقب شماست.

Advertisements

15 دیدگاه

  1. وقتی میدونی که به زودی داری میمیری زندگیت مصنوعی میشه ذهنت پر میشه از چرا من؟بیخود خودت رو به در و دیوار می زنی که شاید دکترها اشتباه کرده باشن یا اینکه خیلی مصنوعی آدم خوبی میشی . من ترجیح می دم ندونم که مریضی مرگباری دارم. اما به خودم اجازه نمیدم جای کس دیگه ای تصمیم بگیرم.
    راستی چرا مرگ اینطوریه ؟ حتی مردن یک غریبه و گاهی دشمن هم یک حس خالی تو ذهن باقی می گذاره شاید گریه نکنی ولی آن حس اذیتت میکنه.


    • درسته … میشه از همین زاویه که شما گفتی به موضوع نگاه کرد . اما تصور کن چه کارهای مهمی تو زندگی هست که همیشه ، بخاطر اینکه فکر میکنی حالاحالاها وقت داری ، پشت گوش میندازی و موکولشون میکنی به آینده . اینکه بدونی آینده ای نداری ، باعث میشه که لااقل تمام پس انداز مالی ، عاطفی ، حسی و فکریت رو یک جا خرج کنی . من هنوز ترجیح میدم که بدونم.


  2. متاسفم…
    اگه من بودم دوست داشتم بدونم كه اينو حق خودم ميدونم در همچين شرايطي بدونم كي ميميرم…
    كه واسه شاديهام و روزهاي باقيمانده ي عمر نقشه بكشم…
    متاسفم كه ازش دريغ كردم…


  3. هیچ وقت نمی شود پرسوناژهاتان را یکی یکی بچینم یک گوشه و توی عکسی که هست،جای کسی خالی نباشد،فوق العاده دوست دازم نوشته هاتان را حتی اگر لای پرسوناژها،گم باشید


  4. تنها یک بار برای مرگ کسی گریه کردم.
    این مطلب هم منو به یاد اون انداخت که تعداد دیدارهامون به تعداد انگشت های دست هم نمی رسید, اما احتمالا یک چیزی بیشتر از تعداد دیدار ها و یا فاصله های زمانی و مکانی بین آدم ها هست… که من هنوز نفهمیدم!
    متاسفم
    با احترام


  5. آره راست ميگی
    البته من خواهان اين بودم که همه با هم share کنيم…


  6. آه!
    پس از مرگ هم دست از سرما بر نخواهی داشت!؟؟


  7. بنده هم ضمن همدردی باید بگم، من هم اگه قراره باشه به دلیل یه بیماری بمیرم، یا حتی اگه قراره که اعدام بشم، کلا هر نوع مرگی که میشه یه زمان تقریبی رو براش انتظار داشت قرار باشه جونم رو بگیره، خیلی ترجیح میدم که در موردش اطلاع داشته باشم.


  8. متاسفم
    خیلی بی رحمیه که این امکان رو برای جبران و یا کاشت خیلی چیزها ازش گرفتن . فرصتی که دیگه پیش نمیاد و حتی زدن حرفهایی که شاید هیچوقت زمان و موقعیتی براش پیش نیومده …


  9. مردن، مردن است ديگر…چه اطرافيان بدانند چه نه!مردن شكلي است شبيه به مردن!


    • در مورد باخبری اطرافیان صحبت نکردم . در رابطه با خود شخص گفتم.


  10. تو هم یه روز میمیری. اگه کار انجام نشده ای داری همین امروز انجامش بده. شاید اون روز فردا باشه.


    • من مدتهاس که کار انجام نشده ای ندارم ! . من مدتهاست که کاری برای انجام دادن ندارم.


  11. حالا من یکی گول حرفت را نخورم!…
    اما تو را به زیتون(!) قسم…دیگر کسی را دعوت به عاشقی نکن. گناه دارند بندگان بیچاره ی خدا.


  12. غم هایی که هیچ گاه باورش هم نمی کردی وقتی به دوشت می افتند گوشزد می کنند که تو انسانی و انسان بی هیچ چشمداشتی در نهادش دیگران را دوست دارد ، حتی کسی که در سایه باشد . . .



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: