Archive for مارس 2010

h1

اولین گفتگو

مارس 30, 2010

(( سیگار نکشید! برایتان ضرر دارد !. اگر می کشید ، در راهرو نکشید !. اگر در راهرو می کشید، لااقل کنار پنجره بکشید!. )) این اولین جمله ای بود که او گفت و مخاطبش من بودم.

آپارتمان ما در کنار تمام چیزهایی که نداشت، آسانسور هم نداشت و این دلیل بسیار مهمی برای ارزانتر بودن اجاره بهای طبقات بالا (و احیانا خارج نشدن خانم آستر از آپارتمانش) بود. با صرف نظر از بُعد مالی ، اگر کسی پای سالم و نفس تازه داشته باشد ، طبقات بالا بخاطر منظرهء کوهستان ، دوری از هیاهوی خیابان ، طلوع آفتاب ، غروب خورشید ، و صد البته فاصله از ترمپت دارکو مکان مناسب تری برای زندگی است. آن زمان که من آمدم تنها دو واحد خالی وجود داشت: واحد من و واحدی که بعدها به دارکو رسید. و وقتی او آمد تنها واحد خالی همان طبقه آخر (که پیانو در آن جا می گرفت) بود.

((متشکرم که به فکر سلامت من هستید! اگر نیستید ، متشکرم که به فکر سلامت فضای راهرو هستید. اگر نیستید ، در هر حال در این دوره و زمانه همین که به فکر سلامت خودتان هستید ، باز هم جای تشکر دارد !!)) این اولین جمله ای بود که من گفتم و مخاطبش او بود. این گفتگو زمانی رخ داد که من روبروی تابلوی اعلانات آپارتمان سیگار می کشیدم و خرده فرمایشات جدید آقای روبیک را می خواندم و او پله ها را به سمت آپارتمانش بالا می رفت.

با لبخند عجیبی گفت : ((شما یک سیگاری ِ بامزه هستید!. من پاندورا هستم ، همسایه جدید طبقه آخر. سر فرصت بیشتر با هم ، منظورم تمام ساکنین آپارتمان است ، آشنا میشویم. مزاحم دیوارخوانی و سیگار کشیدنتان نمیشوم. روز بخیر)). و احتمالا رفت که دوباره کمی پیانو بزند و من را در راهرو میخکوب کند. مواظب باشید! فعلا چشم من مراقب چیز دیگریست.

h1

تو انتخاب اول نیستی ! قبول کن !

مارس 29, 2010

تصور کنید برای انجام هر کاری ، برای جلو رفتن در هر مسیری ، برای سپری کردن هر لحظه ای ، هر کس دو گزینه و انتخاب داشته باشد : 1) همراهی با من ، یعنی جاسوس اجاره ای  2) هر چیز عجیب و باور نکردنی دیگری که ممکن است به ذهنتان خطور کند. باور کنید ! ، استثنا ندارد ، باور کنید بعد از کمی فکر و تردید و شک و تعلل حتما گزینهء 2 را انتخاب می کند !!.

برای پدر و مادرم همیشه انتخاب اول رابرت بود. از محبت مادرانه گرفته تا توجه پدرانه ، از نظرپرسی برای عوض کردن کانال تلویزیون تا انتخاب مکان پیک نیکهای ماهانه. مادر از رابرت برای شام شب می پرسید و پدر رابرت را برای بیسبال آخر هفته انتخاب می کرد. جملهء «نظر تو چیه؟» را فقط زمانی می شنیدم که پاسخ رابرت به آنها «فرقی نمیکنه» یا «نمیدونم» بود.

فکر نکنید که سرد هستم یا رفتار غیر دوستانه ای دارم ، اما اصولا پیش نمی آید که انتخاب اول برای معاشرت و دوستی با کسی باشم. نه دختری عاشقم می شود و نه کسی همراهی من را برای گذراندن بعد از ظهرش انتخاب می کند. اجازه بدهید ، تصور کنید یک دوست (غریبه نه ! منظورم دقیقا یک دوست است) برای گذراندن آخر هفته خود دو گزینه داشته باشد : 1) شب نشینی با من در یک کافهء مهربان و خوردن چند نوشیدنی و بحث و صحبت در رابطه با مسائل روزانه ، 2) کار کردن در معدن با یک دست و دو چشم بسته در عمق 88 متری بدون اکسیژن کافی با احتمال 89 درصدی وقوع یک انفجار !!. مطمئن باشید در چنین شرایطی به بهانهء هیجان هم که شده گزینه دوم انتخاب خواهد شد.

فکر نکنید کارم را بلد نیستم یا در انجام آن آماتور رفتار می کنم ، اما اصولا اکثر مشتریان قبل تر به سراغ جاسوسهای دیگر رفته اند ، به هر دلیلی جواب رد شنیدند ، و بعد به فکر من افتاده اند. خلاصه بگویم ، هیچوقت برای اطرافیانم ، از معشوق گرفته تا خانواده ام ، از دوستان تا مشتریانم ، گزینهء اول نبوده ام و این شکست همیشگی در برابر گزینه های دیگر یکی از آن چیزهایی است که هیچوقت نتوانستم درک کنم.

لطفا اینقدر متعجب به من نگاه نکنید ! خود شما هم قبل از اینکه اینجا بیایید چندین وبلاگ دیگر را خوانده اید و حالا از سر ناچاری یا بی حوصلگی (و یا تصادفی) گذرتان به اینجا افتاده است !!. مواظب باشید ! همیشه چشمی است که اول از همه به یاد شما باشد.

h1

هیچ اولینی فراموش نمی شود

مارس 27, 2010

نمی دانم اولین بار او را دیدم یا پیانوی آویخته از ساختمان را … بعد از ظهر شنبه 31 جولای بود . یادم نیست که برای خرید آبجو مستیهای شبانه رفته بودم یا بتادین زخم سقوط از سرگیجهء مستی شب قبل.  به سمت خانه بر می گشتم و او آنجا کنار پیانوی آویخته از ساختمان ایستاده بود.

چند ماه پیش مستاجر طبقهء آخر ، خانم آستر ، با فرشتهء مرگ همبستر شده بود. تقریبا در ساختمان هیچکس به جز آقای روبیک او را نمی شناخت. او یک روح بود! بی سر و صدا می رفت ، بی سر و صدا می آمد ، بی سر و صدا زندگی می کرد و البته بی سر و صدا هم مرد. از زمانیکه پایش به سیم جارو برقی گیر کرد و تعادلش را از دست داد و با سر به روی میز شیشه ای افتاد ، تا وقتی که ژوزف در پرسه های شبانه اش در طبقات ساختمان بوی تعفن را از داخل آپارتمان او شناسایی کرد حدودا ده روز گذشته بود. زندگی خانم آستر به اندازه ای رقت انگیز بود که نه گفتنش برای من جالب است و نه شنیدنش برای شما. فقط این را بگویم که چند ماهی گذشته بود ، آپارتمان طبقه آخر خالی بود و … او آنجا کنار پیانوی آویخته از ساختمان ایستاده بود.

پیانوی آویزان یکی از مدلهای معروف (البته نه چندان لوکس) یاماها به اسم  Grand ، به رنگ مشکی و از جنس آبنوس جلاداده شده بود. طول آن کمتر از دو متر و عرضش بیشتر از یک و نیم متر است و این ابعاد در این آپارتمان فقط در واحد طبقه آخر که تقریبا دو برابر واحدهای طبقات دیگر است به شکلی جا می شود که زندگی را مختل نکند. بخاطر باریک بودن راهروها و البته وزن زیادش (بیش از 300 کیلوگرم) امکان انتقال آن از داخل ساختمان وجود ندارد ، بنظر می رسد به همین دلیل ، برای حمل آن ، طناب و بالابر آویخته از پشت بام و ورود از راه تراس را انتخاب کرده بودند… و من زمانی رسیدم که اون آنجا کنار پیانوی آویخته از ساختمان ایستاده بود.

شب ، مانند همیشه ، تاریکی بود ، تنهایی ، خستگی ، کمی غصه ، من و صدای ترمپت دارکو. باور دارم که هیچ اولینی فراموش نمی شود، آن شب هم اولین شب بود. به روی پشت بام رفتم ، روی یکی از صندلیهای کهنهء آفتاب گیری (که احتمالا از زمان حضورش در آنجا تا کنون کسی رویش ننشسته بود) دراز کشیدم و با صدای اعجاب انگیز پیانوی مستاجر طبقه آخر به خواب رفتم… و این اولین تجاوزِ ملودی ِ همسایهء طبقه آخر به بکارت گوشهای پر از ترمپت ِ من بود. مواظب باشید ! من خسته ام ، اما چشم دیگری ، شاید ، مراقب شما باشد.

h1

نقص برای کمال – قسمت سوم و آخر

مارس 17, 2010

قسمت اول را اینجا و قسمت دوم را اینجا بخوانید.

ساموئل گفته بود که ساعت 2 از محل کارش ،که یک دفتر فروش املاک است، خارج می شود. به سرعت به آپارتمانم برگشتم تا با چرخ زدن در اینترنت این بیماری را بهتر بشناسم. متوجه شدم که در سرتاسر دنیا افراد زیادی به این بیماری مبتلا هستند. فقط در یکی از گروه های اینترنتی ِ آمریکایی، موسوم به فایتینگ-ایت، بیش از 1700 بیمار مبتلا به BIID عضویت دارند. برای اطلاعتان بگویم ، تصور کنید دو بیماری عجیب دیگر هم وجود دارد: اپوتمنوفیلیا و اکروتوموفیلیا. اولی یعنی اینکه فرد از نظر ارو.تیکی دوست دارد یک عضو نداشته باشد و دومی یعنی شخص کشش جنسی نسبت به کسی دارد که یک عضو ندارد !!!. باور چیزهایی که می خواندم به قدری برایم دشوار بود که لباسم را درآوردم و برای نیم ساعتی لخت و برهنهء روبروی آینه ایستادم.

ساموئل راس ساعت 2 از محل کارش خارج شد. ابتدا برای صرف ناهار به رستوران رفت، سپس مدتی را در پارک قدم زد، چند تماس تلفنی گرفت، ماشینش را به کارواش برد و بعد به خانه برگشت. و من تمام مدت حرکات او را با دوربین ثبت می کردم و البته هیچ چیز عجیبی ندیدم.

فردای آن روز طبق قرارمان به دیدنم آمد. آن حرکت عجیب با چارچوب ِ در را دوباره تکرار کرد و من در همان حال بدون هیچ حرفی عکسها را نشانش دادم. با دیدن یکی از عکسهای داخل رستوران فریادی از خشم کشید و چندبار در را با چنان شدتی باز و بسته کرد که من به جای دست راستش از عمق وجودم درد را احساس کردم. ((لعنتی! حروم زاده! این بی شرف میدونه که من فشار خون دارم. میبینی؟ نگاه کن! میبینی وقتی دارم روزنامه میخونم چقدر نمک داره تو غذای من میریزه؟ این میخواد منو بکشه!! کثافت!)). فریاد کشان و بدون هیچ صحبتی از آپارتمان خارج شد و من چون دستمزدم را تمام و کمال گرفته بودم دیگر جویای حالش نشدم.

مدتها بعد از طریق همان فردی که من را به او معرفی کرده بود فهمیدم که به اسکاتلند رفته و دست راستش را قطع کرده است. همان روز تصمیم گرفتم تا انتهای شب از دست راستم استفاده نکنم تا شاید حال او را بفهمم. با وجود اینکه چپ دست هستم، نیم ساعت بعد ناگهان متوجه شدم که انگشت اشاره دست راستم را در سوراخ سمت راست دماغم کرده ام!!. مواظب باشید، همیشه چشمی است که مراقب شماست.

h1

نقص برای کمال – قسمت دوم

مارس 15, 2010

قسمت اول را اینجا بخوانید

((آقای جاسوس اجاره ای، این لعنتی می خواد منو بکشه. موقع رانندگی یهو فرمون رو می چرخونه سمت ماشین کناری و تا الان باعث چندتا تصادف شده، چاقو رو بر میداره و به من حمله میکنه، کارای احمقانه انجام میده و من رو تو دردسر میندازه، مثلا» تلفن میزنه به پلیس و گوشی رو میذاره دم گوش من، متوجه هستین که؟ این می خواد یه بلایی سر من بیاره ، میخواد منو بکشه!!)). سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم و با خونسردی پرسیدم : ((خب من چه کمکی می تونم به شما بکنم؟)). ((از شما می خوام که تعقیبش کنین!، مواظبش باشین، هرکاری که کرد گزارش کنین، من مطمئن هستم که این خیلی کارها میکنه که من بی خبر هستم، شاید حداقل اینطوری بتونم ثابت کنم که نمی خوامش! شاید اینطوری بتونم از شر این لعنتی راحت بشم!. من پس فردا، همین ساعت، دوباره میام اینجا تا از نتیجه با خبر بشم. این هم چک شما، تمام مبلغی که با هم دیگه طی کرده بودیم)). رقم دستمزدم به اندازه ای بود که دیوانگی این ماجرا را برای دو روز تحمل کنم. آدرس و ساعت ورود و خروج ِ فردایش را با دست چپ روی کاغذی که برایش نگه داشته بودم نوشت و بدون اضافه کردن حرفی از دفتر خارج شد.

این موضوع به اندازه ای فکرم را مشغول کرده بود که حتی صدای ترمپت دارکو هم نتوانست افکارم را پراکنده کند. تا نیمه های شب ، فردا را در ذهنم برنامه ریزی کردم و تا صبح خواب حملهء دست راستم به دست چپم را دیدم!!.

صبح زود با آشنایی که در سازمان بیمهء درمانی داشتم تماس گرفتم و از او خواستم با بررسی نام ساموئل فانوتی اطلاعاتی از سابقهء پزشکی او در اختیارم بگذارد. متوجه شدم ساموئل سه پروندهء پزشکی دارد: دندان پزشکی، ارتوپدی و روان پزشکی. آدرس روان پزشک را گرفتم تا اول ساموئل را بشناسم، بعد جاسوسی دستش را بکنم!!.

((آقای ساموئل فانوتی جزو بیماران قدیمی منه که البته الان چند ماهی هست دیگه اینجا نمیاد. ایشون مبتلا به بیماری BIID هستن که اصطلاحا» به اسم اختلال هویتی بدن شناخته میشه. افراد مبتلا ، به هر دلیلی ، از یکی از اعضای بدنشون به حدی نفرت دارن که قطع کردن اون عضو بصورت بزرگترین آرزوی زندگیشون در میاد. اونها این تصور رو دارن که بدون اون عضو تبدیل به یک بدن کامل میشن و البته این موضوع در آقای فانوتی به قدری شدید و حاد شده که بصورت سندروم دکتر استرنج لاو دراومده. این سندروم باعث میشه که یکی از دستای شما برای خودش شخصیت بگیره و دیگه به حرفهای شما گوش نکنه و بطور مستقل و خارج از اراده شما دست به انجام یه سری کارها بزنه. ایشون جدا از نفرتی که از دست راستش داره ، بهش شخصیت داده و اون رو دشمن اصلی خودش میدونه)).

ادامه دارد …

h1

نقص برای کمال – قسمت اول

مارس 14, 2010

وقتی جاسوس باشی ، خیلی چیزها اعجاب خود را از دست می دهند. دیگر برایت چسبیدن عوامل ساده و رسیدن به یک نتیجهء پیچیده آنقدر عادی و پیش پا افتاده می شود که این حقیقت که ((هر چیزی می تواند عجیب باشد ، فقط اگر برای اولین بار رخ دهد)) را کاملا با عمق وجودت حس میکنی. اما قضیه ساموئل فانوتی آنقدر حیرت انگیز و باورنکردنی (لااقل برای من) بود که بعید می دانم تا آخر عمر نظیرش برایم تکرار شود.

چند ماه پیش به سراغم آمد تا من را برای یک ماموریت اجاره (استخدام) کند. راس ساعت 4 بعد از ظهر زنگ دفتر (من به آپارتمانم بین ساعت 9 صبح تا 6 بعد از ظهر می گویم دفتر) به صدا در آمد. مردی آراسته، با کت و شلوار شیک به رنگ قهوه ای سوخته، کراوات و پیراهن و کفش مشکی، موهای جو گندمی پرپشت، پوستی صاف و روشن و … چشمانی نگران وارد دفتر شد.

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دست دادنش با دست چپ و دستکش سیاه رنگش بود که فقط دست راستش را می پوشاند. چند دقیقه به صحبت در مورد وضعیت ترافیک و آب و هوا گذشت تا اینکه از او خواستم هر چه سریعتر به سراغ اصل مطلب برود. چشمانش گرد شد، ابروهایش را بالا برد، لب پایینش را گاز گرفت، از جایش بلند شد و همینطور که به صحبتش در رابطه با اوضاع جوی ادامه می داد به سمت اتاق خواب رفت. از جا پریدم و تا آمدم چیزی بگویم دست چپش را، مانند دخترک روی دیوار بیمارستان، روبروی بینی اش گرفت و آرام گفت: هیسسسس!. به چارچوب ِ در که رسید همانجا ایستاد، دست راستش را لای در گذاشت و به آرامی در را بست، بطوریکه تمام بدنش خارج اتاق و دست راستش داخل اتاق بود!. من که هنوز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است مات و مبهوت او را نگاه می کردم که با حرکت سر به من فهماند کمی نزدیک بروم تا صدای زمزمه اش را بشنوم: ((ببخشید، اما می ترسم صدامون رو بشنوه!)). لای در را نگاه کرد و با مکث کوتاهی ادامه داد : ((منظورم همین لعنتی نفرت انگیزهست، دست راستم رو میگم !)).

ادامه دارد …



h1

بعد ِ چندم

مارس 12, 2010

شما هم تا حالا در زندگیتان با آدمهای تک بعدی برخورد کرده اید ؟. آدمهایی که اگر قرار باشد در دستگاه مختصات زندگی دیده شوند ، بصورت یک نقطه ، یا در بهترین شرایط شبیه یک خط موازی با محور زمان ، رسم خواهند شد. بخواهم ساده تر منظورم را بگویم ، افراد تک بعدی در یک لحظه تنها و تنها یک کار می توانند انجام دهند و اگر به هر دلیلی شرایط انجام کار دیگری پیش بیاید به احتمال زیاد سیستم کنترلشان مختل می شود و برای مدتی از انجام هر دو کار باز میمانند !. نمونهء ساده اش افرادی که وقتی تلویزیون می بینند صدای اطرافیان را نمی شنوند ، یا وقتی صبحانه می خورند نمی توانند روزنامه بخوانند ، یا موقع ورزش کردن نمی توانند موسیقی گوش کنند. یکی از مثالهای درخشان در این زمینه آقای روبیک است که وقتی مکعبش را حل می کند صدای شما را نمی شنود ، وقتی جارو می کشد صدای شما را نمی شوند ، وقتی پنجره ها را تمیز می کند صدای شما را نمی شنود و و اضافه کنم که نمی دانم این بخاطر تک بعدی بودن اوست و یا واقعا و اصولا نمی شنود !!!!. البته نمونه های بیمار گونه ای هم وجود دارد که شخص موقع پیاده روی نمی تواند آدامس بجود یا هنگام رانندگی نمی تواند هم زمان پدال کلاچ و دنده را کنترل کند و اگر می خواهید در چنین شرایطی شاهد صحنهء وحشتناکی باشید فقط کافیست از او بخواهید بوق بزند !!!.

اما تا دلتان بخواهد من می توانم چندین و چند کار را بصورت موازی انجام دهم و هیچ اتفاق وحشتناکی هم برای هیچ کسی نیوفتد. می توانم هنگام دید زدن پنجرهء همسایه ها، قهوه بخورم ، سیگار بکشم ، روزنامه بخوانم ، فکر کنم و آه بکشم ! (و مهم نیست که نه همسایه ها را می شناسم، نه یادم می ماند در قهوه شکر بریزم، نه می فهمم سیگارم کی تمام می شود، نه یادم می آید چه فکری کرده ام و نه متوجه می شوم برای چه چیزی آه کشیده ام). می توانم تصاویر تلویزین را ببینم، صدای موسیقی کامپیوتر را بشنوم، ناخنهایم را بگیرم و همزمان به برنامه های فردایم فکر کنم (و مهم نیست که نه می فهمم چه چیزی دیده ام ، نه چه چیزی شنیده ام ، چند انگشت را هم جا می اندازم و فکرهایم هم هیچوقت به نتیجهء مشخص نمی رسد). می توانم هنگام خوابیدن ،  صدای ترمپت دارکو را بشنوم ، زیر لب فحش بدهم ، حرص بخورم و عصبانی شوم (و البته نه خوابم می برد ، نه ترمپت دارکو قطع می شود و نه فحش و حرص و عصبانیتم ترمپت دارکو را غیب می کند). سعی کنید مواظب باشید و همزمان حواستان باشد که همیشه چشمی است که مراقب شماست.