h1

ادامهء کوله پشتی!

مارس 4, 2010

سمینار » داخل کوله پشتی شما چیست ؟ » و صحبتهای رایان بینگام فقط افکار سیال درون مغزم را تبدیل به کلمه کرد و دوباره به خورد خودم داد. حرفهایش برایم نو و تازه نبود، برای همین سمینار را نصفه رها کردم و برای کشیدن سیگار و خوردن قهوه از سالن خارج و وارد قسمت پذیرایی شدم. باران تمیز و منظمی می بارید و هوا به اندازه ای دلچسب بود که آلوده کردنش با دود سیگار اجتناب ناپذیر بنظر می رسید. قهوه را گرفتم ، تا آنجا که میشد آنرا شیرین کردم و به سمت تراس رفتم . دو میز کوچک گرد و چند صندلی در اطراف آنها در تراس سرپوشیدهء طبقه دوم ، با ردیفی از گلهای بگونیا که جلوی آن قرار گرفته بود همراه با نم و صدای ملایم باران فضایی را ایجاد کرده بود که میخواستی زمان متوقف شود و تو در آن لحظه ثبت شوی. صحبتهای رایان بینگام، افکار و شرایط فعلی خودم، فضا و حال و هوای تراس باعث شد در خودم غرق شوم (البته اگر حقیقتش را بخواهید بیشتر غرق این موضوع بودم که چرا برخلاف همه که قهوه را بخاطر تلخی اش دوست دارند ، من دلم می خواهد ابتدا با شیرین کردنش ماهیت آن را عوض کنم و بعد از خوردنش لذت ببرم !)

(( مزخرف می گفت ! نه ؟ )). افکارم پاره شد ، از داخل قهوهء شیرین و نم باران و گلهای بگونیا بیرون آمدم و به سمت صدا برگشتم . (( با من هستین ؟ )) . دختری جوان ، با موهای مشکی و بلند که زیبایی خاصی به او بخشیده بود ، در منتهی الیه تراس ، فنجان به دست و رو به باران ایستاده بود.

–   نه ، به نظر من مزخرف نمی گفت. منتها حرفهاش اینقدر برای من تکراریه که نیازی به شنیدن مجدد اونها ندارم. (دختر جوان جرعه ای از فنجانش نوشید و به سمت من برگشت)

–   یعنی شما با آقای بینگام موافق هستین ؟ باید همه کسایی که به قول ایشون توی کوله پشتی هستن رو در بیاریم و بندازیم دور و مثلا بجاش کنسرو بذاریم ؟. من با پر بودن این کوله پشتی موافق نیستم تا حدی که نتونی زیپش رو ببندی، اما بنظرم یه نفر توی زندگی هر کسی میتونه باشه که جای تمام این آدمها رو توی کوله پشتی بگیره.

–   صحبت بر سر این نیست که شما چند نفر رو توی کیف میتونین جا بدین. شما میتونی توی کیف 100 تا سکه بذاری و راحت اینطرف و اونطرف بری، و میتونی یدونه گاوصندوق بذاری و اصلا» از جات تکون نخوری !. درسته که 100 خیلی بیشتر از 1 هست، اما اگه قرار باشه فقط یه نفر توی این کوله پشتی باشه ، اون آدم اینقدر سنگین هست که باز هم نتونی هیچ حرکتی بکنی.

–   ببینم، به نظر شما اگه کسی توی این کوله پشتی نباشه، احساس خلاء به وجود نمیاد ؟

–   اجازه بدین، فرض کنین شما میخواین برین کوه پیمایی. واضح هست که باید یه کوله پشتی همراهتون باشه و چندان جالب نیست دستتون رو بکنین تو جیبتون و از کوه بالا برین. پس بافرض قبول کردن وجود کوله پشتی هر چیزی که برای کوه رفتن نیاز دارین رو میذارین توش. یه بطری آب، بیسکوییت، چسب زخم …  خب مثلا همین! شما به چیز دیگه ای احتیاج ندارین، اما هنوز کوله پشتی خیلی فضای خالی داره !. با خودتون فکر میکنین اگه این کوله رو بندازین رو پشتتون خیلی مسخره بنظر میاد!! . برای همین سعی میکنین با گذاشتن چندتا کتاب و خرت و پرت، بی خود و بی جهت ، اون رو پر کنین. این کوله با شما هست، وزنش هم درسته، اما توش با چیزهای کاذب پر شده که اصلا به درد کوه پیمایی نمیخوره. من به این میگم خلاء !!!. مثل احساس خلاء بعد از خوردن چیپس و پنیر زیاد !

–   میشه بچای چیپس و پنیر که میدونیم خلاء میاره ، مثلا میت لوف بخوریم.

–   کوله پشتی رو بذاریم کنار. میدونین این خلاء دقیقا چی هست؟ اینکه دفترچه تلفن شما پر از اسم باشه اما وقتی هم صحبت میخوای میدونی به هیچکدوم نمیتونی زنگ بزنی. اینکه اطرافت پر از آشنا و فامیل باشه اما میدونی اگه کمک بخوای نمیتونی روی هیچکدوم حساب کنی. من به این میگم خلاء، انباشته بودن با چیزهای کاذب.

–   من هم منظورم همین هست. زندگی خود من الان شلوغ و توی کوله پشتیم پر از آدم هست. و دلیلش هم فقط اینه که اون یه نفر که ازش صحبت میکنم هنوز پیدا نشده. اگه بشه، تمام اینها رو میذارم کنار و فقط همون یه نفر رو نگه میدارم. من هم چندان طرفدار شلوغی نیستم. اما تا پیدا شدن اون یه نفر، به همین راضیم . وقتی اون یه نفر بیاد و بره توی کوله پشتی من، اونوقت من هم میرم تو کوله پشتی اون! . حالا هر موقع من خسته بشم اون من رو اینور و اونور میبره.

صدای همهمه فضای تراس را پوشاند. بنظر می رسید سمینار به اتمام رسیده و شرکت کنندگان برای فرو دادن حرفهایی بینگام به قهوه و سیگار پناه آورده اند. با تکان دادن سر ادای احترامی به دختر جوان کردم و به سمت در خروجی رفتم. ترجیح دادم تمام مسیر را تا آپارتمانم پیاده بروم و در راه به این فکر کنم که درست است که وزن شخصی را در کوله پشتی خود تحمل می کنیم، اما شاید بد نباشد با بودن در کوله پشتی دیگران هر از گاهی وزنمان را به شانه های شخص دیگری بسپاریم. مواظب باشید ، همیشه چشمی است که از داخل کوله پشتی مراقب شماست.

Advertisements

13 دیدگاه

  1. کاشکی ازین کنفرانس ها هم اینور برگزار میشد 😐


  2. به نظر من باید تموم افراد رو گذاشت تو کوله ، بعد با کمک اون یه نفر که قراره پیدا بشه ( که امیدوارم بشه !) کوله هارو حمل کرد ! اون یه نفر هم اگه قراره باشه بره تو کوله که دیگه واویلا می شه !
    البته این خصوصیت شرقی هاست که کوله هاشون همیشه پر باشه . اندازه ای که حتی نتونی رو پات واستی


    • این هم فکر خوبیه .


  3. خوب جاسوس جان! باید بگم مطلب بسیار پر محتوایی بود. خیلی استفاده کردم. خیلی بهش فکر کردم. خیلی خوب بود.


  4. آره، یه نفر که از اینکه داره حملت می کنه و از اینکه داری حملش می کنی خوشحال باشی.


  5. مطلب بسیار خوبی بودو قابل تامل
    مرسی جاسوس جان


  6. مرسي از نوشته هات ! آدمو عجيب ناراحت ميكنه! اون قسمت Contacts موبايل واسه وقتي آدم يه هم صحبت ميخواد واقعا غم انگيزه!


    • بله . این رو جناب گوریل فهیم هم توی پست آخرشون به زیبایی بهش اشاره کردن.


  7. دارم فكر ميكنم از تو كوله پشتيم چند نفر و بايد حذف كنم….


  8. جای فکر داشت….


  9. همیشه با کوله پشتیم بیرون میرم. تو خونه خالیش می کنم و بیرون می رم.وقتی بر می گردم, کنار در ورودی. دو باره خالیش می کنم و وارد می شم.
    با بینگام مخالف نیستم. موافق هم نیستم. با پر و خالی شدن به موقع بیشتر موافقم!
    +گیر دادن به موبایل رو هم توضیح می دم. به زودی
    با احترام


  10. آدم به همه جورش نیاز داره به نظرم
    چه کسایی که جونشونو حاضرن باست بدن
    چه آدمایی که مطمئنی هیچوقت نمی تونی روشون هیچ حسابی باز کنی
    منتهی اوضاع وقتی خراب می شه که کسی رو که عملا جزو دسته ی دومه توفک کنی جزو دسته ی اوله ! و بر عکس

    می گن : هر کسی جای خودش ، جای خودش
    آتیش به انبار خودش !

    این شعر آخری رو نمی دونم کجاذ خوندم
    فکر کنم مال عین اقضات همدانی باشه اگه اشتباه نکنم
    به هر حال اگه منبع اشتباهه پیشاپیش از آن مرحوم (شاعر احتمال زیاد باید تا حالا مرحوم شده باشه) و نیز از کلیه ی خوانندگان محترم عذر خواهی می نمایم !


  11. من بارها این کار رو کردم، وقتی شدیدا احساس تنهایی می کردم می رفتم سر فون بوک موبایلم و اسم ها و شماره ها رو نگاه می کردم.اما کسی نبود که بخوام باهاش حرف بزنم، خیلی وقتا شروع می کردم به حذف کردن شماره ها الان دیگه شماره ها اونقدر نیستند که هوس کنم موقع احساس تنهایی نگاهی بهشون بندازم



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: