Archive for آوریل 2010

h1

باید باشد ، اما نیست

آوریل 30, 2010

در یک بعد از ظهر بهاری ، در سن 14 سالگی ، از مدرسه با سرعت به سمت خانه دویدم و خودم را در آغوش پدر انداختم و خبر قبولی ام را در تیم بیس بال مدرسه به او دادم . پدر من را از روی زمین بلند کرد و در هوا چرخاند و فریاد زد (( از اول هم میدونستم تو باعث افتخار من میشی)). فردای آن روز که از مدرسه خارج شدم پدر را دیدم که روبروی درب خروجی مدرسه به ماشینش تکیه داده و در یک دستش دو بلیط مسابقهء بیس بال آنروز عصر و در دست دیگرش یک کلاه قرمز رنگ با نشان تیم مورد علاقهء من ، از همانی که خودش نیز به سر کرده ، گرفته و با لبخند آنها را برای من تکان می دهد… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… پدرم وقتی 9 ساله بودم از دنیا رفت ، و اگر هم در دنیا می ماند این یکی از خاطرات رابرت (برادرم) می شد، نه من.

آن قدیمها ، مادر قبل از خواب به اتاقم می آمد ، بصورت تصادفی یکی از کتابهای داخل گنجه را بر می داشت و آن را برایم اجرا می کرد و می خواند. پینوکیو را به اندازه ای احمق بازی می کرد و به قدری زیبا فرشتهء مهربان می شد که حالم از هر چه دروغ و دروغگو و دروغگویی بهم می خورد. آنقدر زیبا تنهایی مسافر کوچولو را نمایش می داد که همان زمان تصمیم گرفتم هرگز تنها نمانم و تنها نباشم. اواسط قصه خوابم می برد و مادر پیشانیم را می بوسید و چراغ را خاموش می کرد و از اتاق خارج می شد… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… خبری از قصه نبود. مادر به این روشهای سرگرم کنندهء قدیمی اعتقاد نداشت. این شد که نه از دروغ و دروغگو و دروغگویی بیزار شدم و نه توانستم جلوی هجوم و استقرار تنهایی را بگیرم.

بعضی عصرها از کالج با هم خارج می شدیم. به کافه ای می رفتیم و ساعتها سر هر چیزی که آنروز توجهمان را جلب یا ذهنمان را مشغول کرده بود بحث می کردیم ، شام سبکی می خوردیم و چرخی در شهر می زدیم. او سرش را از شیشهء ماشین بیرون می کرد ، همراه با موسیقی فریاد می زد و موهای مشکی بلندش را به باد می سپرد. نیم ساعت آخر روبروی خانهء آنها به عشقبازی ِ پُر زحمت و دلچسبمان در ماشین می گذشت و از خوردن دست و پایمان به فرمان و بوق و دنده و داشبورد می خندیدیم. او آهسته به سمت درب ورودی خانه قدم بر می داشت و هر از گاهی رویش را بر میگرداند و بوسه ای می فرستاد و من با لبهایم جوابش را می دادم ، در چارچوب در می ایستاد و برایم دست تکان می داد و من مست زیبایی و محبت و عشقش می شدم… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… در کالج تنها بودم. «او» یی وجود نداشت، نه دختری جذب من می شد و نه من جذب دختری . دخترها جذب من نمی شدند چون جذاب نبودم ، و من جذب دختری نمی شدم چون دفعم می کردند. در مورد بعد از کالج هم فعلا حرفی نمیزنم.
.
.
.
هر از گاهی ، در هر روز چند دقیقه ای ، در هر هفته چند ساعتی ، در هر ماه چند روزی ، در هر سال چند هفته ای ، دلم برای خاطراتی که هیچوقت آنها را نداشته ام یا فرصت ساختنشان را بدست نیاورده ام تنگ می شود. خاطراتی که می بایست بواسطهء شرایط سنی ، محیطی ، اجتماعی و فرهنگی آنها را تجربه می کردم ، اما چیزی ، کسی ، شرایطی ، حالتی ، حادثه ای ، مانع از آن لمس آنها می شد. دلم تنگ می شود ، برای پدری که نبود ، مادری که نخواست ، عشقی که نشد. مواظب باشید ! همیشه کسی است که خاطراتتان را بدزدد.

Advertisements
h1

از صلابتِ زباله تا اعترافات اتاقک چوبی

آوریل 27, 2010

اگر تصور می کنید از همان ابتدای شکل گیری خاطراتم، شغل شریف جاسوسی را برای آینده انتخاب کرده بودم، کاملا در اشتباهید. مطمئن باشید اگر آن زمان یک سئوال چهارجوابی طراحی می کردند بدین مضمون که:

سوال : برای آینده خود کدام شغل را متصور می شوید؟
1) یک دزد دریایی با تسمهء چرمی بجای چشم، قلاب بجای دست، تختهء چوب بجای پا و یک طوطی که روی شانه اش بصورت جاودانه ثبت شده و تخمه آفتابگردان می خورد و همانجا می ریند و چُرت می زند،
2) یک پـ.و.رن استار که تخصصش انواع و اقسام کثافتکاریهای فتیشیسم است،
3) یک کارگر معدن با یک دست و دو چشم ِ بسته در عمق 88 متری بدون اکسیژن کافی با احتمال 89 درصدی وقوع یک انفجار،
4) جاسوس اجاره ای !!!

شک نکنید، مطمئن باشید، که حتی تحت مستی و کم هوشی و مدهوشی هم گزینهء 4 را انتخاب نمی کردم. قبلا هم بارها گفته ام، من کاری با آن نداشتم. جاسوسیت تا دسته بر من واقع شد.

اولین شغلی که آرزویش را داشتم، کارگر جمع آوری زباله بود !!. زمانی که مدرسه می رفتم، جوانی چهارشانه و خوشتیپ با لباس تمیز زرد رنگ، هر روز صبح، هدفون به گوش و آویزان از پشت ماشین حمل زباله، وارد خیابان ما می شد و با غروری غیر قابل توصیف به سطلهای زباله را از نظر می گذراند. ماشین که می ایستاد با ابهت پیاده می شد، دستانش را مشت می کرد، چند بار گردنش را به چپ و راست می گرداند بطوریکه صدای قرچ و قروچ آن از دور شنیده می شد، آرام به سمت سطل زباله می رفت، کمی به آن نگاه می کرد، حریف را محک می زد، و با یک حرکت سطل را (با هر وزن و ابعادی که بود) بلند می کرد و آنقدر بالای دریچهء انتهایی ماشین حمل زباله تکان می داد که تمام محتوای شکمش را بالا میاورد. این کار را با چنان قدرت و صلابتی انجام می داد که من هر روز چند دقیقه ای بخاطر دیدن این صحنه دیر به مدرسه می رسیدم. یک روز که منتظر دیدن مبارزهء او با سطلهای زباله بودم، ماشین آمد و پیرمردی کوتاه قد و چاق، با موهای ژولیده و لباس نامرتب که سیگار به لب داشت از پشت آن آویزان بود. وقتی پیاده شد با عجله به سمت سطل زباله رفت و با اکراه آن را به سمت ماشین هُل داد. دیگر خبری از آن جوان نشد و من قید کارگر جمع آوری زباله شدن را زدم.

آخرین شغلی که آرزویش را داشتم، کشیش مستقر در اتاق اعتراف بود !!. تصور کنید!، تمام اسرار را بدانید و به گناه همه واقف باشید. از کثافت کاری های تبدیل شده به عادت گرفته تا عبور فکری شرم آور از ذهن. از نیات پلید برای انجام کارهای خوب، تا دلایل خیرخواهانه برای توجیه کارهای بد. از جزئیات هـمـ.خوابگی زنی میان سال و متاهل با همکلاسی پسرش، تا خلوتهای تنهایی و بــرهـ.نـگی دخترکی هـ.مجنـ.سباز در خانواده ای بشدت مذهبی. اینکه درون یک اتاقک چوبی بنشینی و به صحبتهای گوناگون مردم گوش کنی و آنها را به سهم خود و خدایشان ببخشی، جدا از مضحک بودنش، بسیار هیجان انگیز است !!!. البته زمانی که فهمیدم این کشیش خودش نمی تواند لذت تجربهء گناهان گوناگون را بچشد و بدون علم به این موضوع که ارتکاب آن چه طعم و مزه ای دارد باید دیگران را نصیحت کند، قید کشیش مستقر در اتاق اعتراف شدن را نیز زدم.

اینکه دیگر دلم چه شغلهایی می خواست باشد برای بعد. چیزی که مشخص است من یک جاسوس اجاره ای هستم، مانند آن کارگر جمع آوری زباله به شغلم افتخار نمی کنم، اما مثل کشیش مستقر در اتاق اعتراف  اسرار خیلیها را می دانم !!. مواظب باشید! همیشه کسی هست که اسرار شما را بداند.

h1

جاسوس تخم مرغی

آوریل 24, 2010

زرده های شُل ِ دو تخم مرغ نیمرو شدهء درون بشقاب ِ صبحانه  ، بسته به آنکه با چه روحیه ای از خواب بیدار شده باشید ، می تواند شما را به یاد بیضه های پلاسیدهء پیرمرد دوره گرد در ظهر یک تابستان ِ گرم و پر از آفتاب بیاندازد  ، و یا سینه های لرزان یک زن کولی در حال رقص با نوای گیتار در کنار شعله های آتش. آن روز، اما، روز شلوغی را در پیش داشتم : تداخل پرونده ای جدید با پرونده ای که با وجود گذشت روزها (بدلیل حساسیت بیش از حد مشتری) هنوز باز و بی نتیجه مانده بود. به آن اضافه کنید سردردهای ناشی از صدای ترومپت دارکو و بیخوابی های حاصل از اشتیاق شنیدن صدای پیانوی پاندورا. در چنان شرایطی برای من زرده های شُل ِ دو تخم مرغ ِ نیمرو شدهء درون بشقاب ِ کافهء خانم و آقای استاکبریج شبیه چشمهای ورقلمبیدهء یک جاسوس ِ بینوا ِ در حال انجام وظیفه بود که دقیقا نمی داند وقتش را چگونه بین سوژه هایش و احساساتش را بین عشق و نفرت تقسیم کند. بخصوص آنکه طرز قرار گرفتن دو عدد بیکن داخل بشقاب ، بالای زرده ها و مانند دو ابرو، به صورتی بود که درماندگی جاسوس ِ تخم مرغی را به وضوح نشان می داد.

تکه ای از ابرو را با قساوت تمام بریدم و داخل چشم سمت راستش فرو کردم. چرک و اشک زردرنگ از درون آن به روی سفیدی صورتش ریخت و با همان یک چشم باقیمانده با التماس و ترس به من خیره شد. چنگال را برداشتم و چشم سمت چپش را با چنان شدتی ترکاندم که محتوای آن به روی ابروی سمت راستش و کناره های بشقاب ریخت. کچاپ را درون حفره های دو چشم ِ متلاشی شده اش خالی کردم و خونابهء جاری شده در مایع زرد رنگ را با باقیماندهء ابروهایش به حاشیهء بشقاب کشاندم تا حدی که چند قطره ای از آن به روی رومیزی ِ تمیز ریخت… .

از تصور تمام این صحنه ها چنان اشمئزازی به من دست داد که بشقاب صبحانه را به روی پیشخوان بردم و به خانم استاکبریج نیمرو و بیکن تازه ای سفارش دادم. تصمیم گرفتم اینبار زرده های تخم مرغ را بصورت دو لوکوروکو ببینم که با اشتیاق بدنهای برهنه شان را به یکدیگر وعده می دهند !!!. مواظب باشید ! همیشه دو چشم تخم مرغی مراقب شماست !!.

h1

من اگر دختر می شدم…

آوریل 21, 2010

(در پاسخ به دعوت جناب آفتاب پرست ، وبلاگ چرت و پرت)

اگر در فرمول آفرینش ِ من یک منفی یا مثبت جا به جا می شد ، یا اگر مادرم شلغم و جوانه گندم و کدو و ساردین دوست داشت یا لااقل دو ماه قبل از عملیات ِآغازین ِ پیدایش ِ من به طریقی کمی غلظت کلسیم و منیزیم خونش را افزایش می داد ، احتمالا من دختر می شدم !!.

من اگر دختر می شدم، زیبا بودم !. با موهای مشکی بلند ، 176 سانتیمتر قد ، کمری باریک ، چهره ای گرم و هیکلی تراشیده. چشمانم می درخشید، نگاهم می کُشت، صدایم جادو می کرد، نفسم گرم بود و دلم پاک.

من اگر دختر می شدم، عاشق بودم، سالسا می رقصیدم، پیانو می زدم، آواز می خواندم، بلند می خندیدم، فیلمهای ترسناک می دیدم و شبها از ترس نمی خوابیدم، دامن کوتاه می پوشیدم، پلاتیز کار می کردم، دفترچه خاطرات داشتم، چند دقیقه در هر روز برهنه در خانه پرسه می زدم، عاشق خرید بودم، در مدرسه چیرلیدر می شدم، یک گربهء پشمالو داشتم، کنجکاو بودم، سئوال می کردم و دنبال جواب می گشتم.

من اگر دختر می شدم، بستنی صورتی می خوردم، شورت و سوتین صورتی می پوشیدم، به موهایم کش صورتی می زدم، به دستم روبان صورتی می بستم، جوکهای صورتی می گفتم، صورتی ذوق می کردم، جورابم صورتی بود، آل استارم صورتی بود، دلم صورتی بود، عشقم صورتی بود وعشقبازی ام. من اگر دختر می شدم، رنگ مورد علاقه ام سبز بود… یا شاید آبی.

من اگر دختر می شدم، قبل از خواب آرایش ِ ملایم صورتم را پاک می کردم، به دستها و پاهایم لوسیون می زدم، لباس خواب نازک می پوشیدم، موهایم را شانه می زدم و می بستم، یک روز را بطور تصادفی از دفتر خاطرات سالهای گذشته انتخاب می کردم و می خواندم، کمی به نوشته هایم فکر می کردم، چند لحظه ای جلوی آینه می ایستادم و اگر کسی در رختخواب منتظرم بود به آغوشش می خزیدم. می گویند لذت دختر از همخوابگی 9 برابر پسر است. من اگر دختر بودم، لذتم 10 برابر بود.

من اگر دختر می شدم، پریود و اپیلاسیون و و زایمان و تبعیض جنسیتی و اولین همخوابگی برایم کابوس نبود. من اگر دختر می شدم، ساده بودم، نه احمق. لطیف بودم، نه رویایی. آرام بودم، نه رام. گرم بودم، نه همه جا. مهربان بودم، نه برای همه. ناز داشتم، نه همیشه. می خندیدم، نه به هرچیزی. می گریستم، نه به سادگی.

اما … من اگر دختر می شدم ، حسرت بزرگی بر دلم سنگینی می کرد : ایستاده شاشیدن!. مواظب باشید!، همیشه چشمی است که به جنسیت شما نگاه کند.

h1

حَقیقَطع

آوریل 18, 2010

صبح که بیدار می شوم کش و قوس جانانه ای می خورم و با یک جست خالی می شوم توی دمپایی کنار تخت و سُر می خورم به سمت دستشویی. آب را به شدت به صورتم می کوبم و از پخش شدنش روی لباسم و آینه لذت می برم. مسواک را با خمیر دندان می پوشانم ، در دهانم فرو می کنم و همراه با کف فراوان مشغول آواز خواندن ، آن هم به شکلی کاملا» نامفهوم ، می شوم و از طنین صدای احمقانه ام لذت می برم.

با کف و مسواک و آواز نامفهوم به سمت پنجرهء آفتاب گیر ِ بدون پردهء سالن می روم ، آنرا باز می کنم ، نفس می کشم ، کف توی حلقم می رود، از کف سرفه و از سرفه خندم ام می گیرد. حوله ام را بر میدارم و با کف و مسواک و سرفه و خنده زیر دوش می خزم. آبی که شُرشُر از کنار گوشهایم به سمت چانه سرازیر می شود را بین راه می دزدم، همراه با کف قرقره می کنم ، از شنیدن صدایش کودکانه ذوق زده می شوم و آنرا با فشار از دهانم فواره می کنم روی شیشهء بخار گرفتهء حمام. صدای آوازم بلند تر می شود ، اما چون ترانه اش را بلد نیستم همچنان چیز مفهومی از آب در نمی آید. هر جایش را که بلد نیستم، چیزی هم وزنش جایگزین می کنم و از این شیرین کاری که گند می زند به مفهوم ترانه احساس  شیطنت  وجودم  را  فرا  می گیرد .  حوله  را  به  کناری  می اندازم ،  نسیم  خنکی  از  پنجره  به  روی  پوستم  می خزد ، موسیقی را آتش می کنم : Queremos Paz از Gotan Project . ابتدا کمی با برهنگی و بعد ، در حال لباس و پوشیدن و حاضر شدن (برای صرف صبحانه در کافهء خانم و آقای استاکبریج) ، می رقصم !!.

از در خارج می شوم ، در حال پایین رفتن از پله ها آنها را در دلم می شمارم و سر هر پاگرد دوباره شمارش را صفر می کنم. در طبقهء همکف خانم بولتانسکی را به همراه ژوزف می بینم که از پیاده روی صبحگاهی بر می گردند. خانم بولتانسکی نگاهی به سر و رویم می اندازد و با لبخند می گوید : ((بنظر میاد امروز سرحال هستین. مدتها بود شما رو اینقدر خوشحال ندیده بودم)) . بله! درست است! فراموش کرده بودم! خوشحالی! سرحالی! آن هم با کف و دوش و قرقره و جفتک و راه پله!!. چه دلایل احمقانه ای ! اصلا» دلیلی برای خوشحالی وجود ندارد!. چرا خودم متوجه آن نشدم ؟!.

سیگارم را روشن می کنم ، پک عمیقی به آن می زنم ، سرم را پایین می اندازم و آهسته و در فکر به سفت کافه می روم. مواظب باشید ! همیشه زبانی هست که حقیقت را به یادتان بیاورد !.

h1

دارکو

آوریل 15, 2010

مقدونیه با وجود آنکه بنظر یک کشور مهربان و معصوم می آید ، اما بیشتر شبیه یک تکه کیک ِ گاز زدهء خوشمزه است که سالیان سال بین اقوام مختلف بر سر تصاحبش جنگ و خونریزی به پا بوده. از دوهزار و چهارصد سال پیش که یونان این کشور زیبا و کوچک را به رسمیت شناخت و آنرا تحت تصرف خود در آورد تا سال 1991 که پس از یک همه پرسی مقدونیه تبدیل به یک کشور مستقل شد ، اتفاقات عجیب و غریب و پیچیده ای برای آن رخ داده است. دانستن این نکته کافی ست که مقدونیه در طول این همه سال مانند یک عروس خیابانی هر از گاهی داماد متفاوتی برای خود انتخاب کرده است : یونانیها ، رومنها ، اسلاوها ، بلغارها ، صربها ، ترکها و خلاصه هر قومی که از اطراف آن گذشته ، سیخی به آن زده و اثری از خود باقی گذاشته و حاصل آن چیزی شده که هضمش با اضافه کاری ترشحات اسیدی معده هم امکان پذیر نیست.

مقدونیه ، ترکیب عجیبی از فرهنگهای رنگ و وارنگ است که از هر قوم متجاوز تکه ای به ارث برده . این ناخالصی نه قابل اندازه گیری ست و نه می توان آن را تشخیص داد ! . کسی نمی داند مقدونیه اصلی ، همان تکه زمین فسقلی ، 2400 سال پیش چه مردمانی را در آغوش گرفته بود که اکنون مجبور به تحمل ساکنین فعلی اش است. این مردم از رفتار و حرکات و گویش و افکارشان گرفته تا نژاد و شکل و شمایلشان تحت تاثیر اقوام گوناگون قرار گرفته و باعث شده در اکثر مواقع حتی خودشان هم ندانند که در اصل کجایی هستند و ریشه در کجا دارند !!.

تمام این توضیحات تاریخی را گفتم که بفهمید چرا دارکو را همینی که هست پذیرفته ام !!. زمان مهاجرت او به قبل از استقلال مقدونیه بر می گردد. از آنجا که چندان ریشه اش مشخص نیست ، هیچ جا هم ریشه نمی گیرد و مدام در حال تغییر مکان است. ابتدا دلیلش ، مانند تمام مهاجرین ! ، ادامه تحصیل ، کار و فرار از سردرگمی های درونی اش بود. اما مصیبت آنجایی رخ داد که تصادفا» در تلویزیون تکه ای از آخرین اجرای زندهء چت بیکر را شنید ، عاشق موسیقی جز و نوای ترومپت شد ، درس و کار و سردرگمی های درونی را رها کرد و دو دستی چسبید به ترومپت. چند سالی گذشت و در تمامی آوای موسیقی جز حتی تبدیل به یک نُت هم نشد ! ، به این نتیجه رسید که ترومپت را شبها در آغوش بگیرد و برای سیر کردن شکمش کارهای دیگری را تجربه کند. با آن قد کوتاه و اندام لاغر و موهای مشکی و چشمهای قلمبه و صد البته بدون هیچ تخصص و تبحری ، تنها کاری که گیرش می آمد خدمتکاری رستوران یا فروشندگی مغازه بود. اینکه چگونه سر از شهر و آپارتمان ما در آورده بر می گردد به آخرین شغلش در کشور همسایه. آن زمان در فروشگاهی مسئول فروش لوازم داخل اتوموبیل ، ساخت یک کارخانهء خاص ، بود که هر شش ماه بین خریداران محصولاتش قرعه کشی می کرد و اتوموبیل جایزه می داد !!. دارکو به ذهنش رسید که کارتهای قرعه کشی را بجای آنکه به مشتریان بدهد ، برای خودش نگه دارد و نتیجه آن شد که در آخر سال در قرعه کشی برنده شد و با فروش جایزه و به کمک پس اندازش به شهر و آپارتمان ما نقل مکان کرد و کار و کاسبی کوچکی در یکی از بازارچه های محلی راه انداخت. اما دارکو همچنان همان دارکویی است که از مقدونیه برای رسیدن به آرزوهایش فرار کرده : قیافهء یونانی ، خلق و خوی ترکی ، لهجهء بلغاری ، پشتکار صربی ، خوشگذرانی رومنی و تعصبات اسلاوی.

دارکو مرد هزار ملیت و بدون خانواده است که از بد روزگار در سیاره ای به این بزرگی ، زیر پای من سبز شده تا هر شب ترمپتش را در حلق تفکرات من فرو کند تا افکارم را به روی زندگیم عُق بزنم ! . مواظب باشید ! همیشه چشمی ست که مراقب شما باشد.

h1

آقای گادلورد

آوریل 12, 2010

آقای گادلورد مالک آپارتمان است. همان آپارتمانی که من و افکارم ، دارکو و ترمپتش ، خانم بولتانسکی و سگش ، آقای روبیک و مکعبش ، و البته پاندورا و پیانو اش در آن زندگی می کنیم. هیچکس به درستی او را نمی شناسد . تا به امروز نه کسی او را دیده و نه چیزی در باره اش می داند. اینکه چگونه و چطور مالک چنین آپارتمان بزرگی شده و آیا این دارایی سنگین را به ارث برده یا خریده یا خودش ساخته کاملا مبهم و گنگ است و البته این سئوال که گذشته اش از کجا آمده و اکنونش به کجا رسیده و آینده اش به کجا می رود جزو معماهای درجه یک تمام ساکنین آپارتمان (از جملهء من ِ جاسوس !!) محسوب می شود. تنها رابط او با مستاجرین آقای روبیک سرایدار ساختمان است که او هم تنها یک بار ، در زمان استخدامش ، آقای گادلورد را دیده و از آن موقع تنها اوامر او را از طریق تلفن دریافت و به مستاجرین ابلاغ می کند.

یکی از قوانین حاکم بر آپارتمان این است که اجاره بها هر ماه و حداکثر با 24 ساعت تاخیر باید به حساب بانکی آقای گادلورد واریز شود. آقای روبیک می گوید تعلل در پرداخت اجاره بها عواقب بسیار وحشتناکی در پی دارد. در هر حال تا به امروز هیچکس از ماهیت این عواقب بسیار وحشتناک اطلاعی ندارد ، چون کسی جرات نکرده اجاره بها را به موقع پرداخت نکند !!!. کاملا مشخص است که همه ما کم و بیش ، به اندازه فهم و شعورمان ، از آقای گادلورد می ترسیم و حساب می بریم که البته این هم دو دلیل بسیار ساده دارد : پنهان بودن همیشگی او و توصیفهای آقای روبیک !!.

او ، آقای گادلورد ، ماهیت عجیبی دارد. همیشه فقط اسم و توصیفش ، بدون هیچ تصویر مشخصی ، زبان به زبان از مستاجر قبلی به بعدی منتقل شده. خیلی وقت پیش از کسی شنیدم که آقای گادلورد اصلا آقا نیست !! بلکه یک خانم جوان و بسیار زیباست که در کشور دیگری زندگی می کند !. یک بار هم خانم بولتانسکی ، با ترس و زمزمه ، گفت که خانم آستر چند روز قبل از مرگش به او گفته که آقای گادلورد مدتهاست که مرده و آقای روبیک فرامین او را از خودش می سازد و پول اجاره بها را برای خودش بر می دارد !!. بله ! ، هرچه مرموز تر ، پنهان تر ، مخفی تر ، ناشناس تر و دورتر باشی ، حرف و حدیث پشت سرت بیشتر است !!. مواظب باشید ! مراقب چشمان آقای گادلورد !!!.