h1

صدا می آید ، صدای پا

آوریل 3, 2010

کمی آنطرفتر از آپارتمان ما کافهء دنج و کوچکی ست که اگر حال و حوصلهء کافی داشته باشید ، صبحانهء دلچسبی دارد. با آنکه از تاسیس آن چند سالی بیشتر نمی گذرد اما فضایی دارد که ناخودآگاه شما را ، اهل هر کجا که می خواهید باشید ، به یاد تمام نوستالوژیهای زندگیتان می اندازد. صندلیهای بنتوود  تمیز و رنگ و رو رفته ، میزهای مربعی کوچک دو نفره که با رومیزی چارخانهء سفید و قرمز پوشانده شده ، پنجره های چوبی که روبروی هر کدام چند گلدان قرار گرفته ، نور آفتاب که در طول روز کافه را بی نیاز از چراغ می کند ، و خانم و آقای استاکبریج ، صاحبان کافه ، که از آن دست زن و شوهرهایی هستند که دلتان می خواهد محو رابطه شان شوید و زندگی عاطفی آینده تان را مانند آنها تجسم کنید.

آن روز من آنجا بودم : پشت میز همیشگی ، مشغول خوردن صبحانهء همیشگی … که او آمد ، . کمی اطراف را نگاه کرد ، چشمش به من افتاد ، با تکان دادن سر سلامی کرد ، با اشارهء سر پاسخ دادم و او را به سر میز دعوت کردم … و این اولین باری بود که او روبروی من نشست.

– از نشستن شما پیداست که مشتری دائمی اینجا هستید. من چندان به غذای بیرون عادت ندارم ، اما هنوز فرصت نکرده ام تمام جعبه ها و کارتن ها را باز کنم و وسایلم را بچینم. از خودم هم انتظار ندارم بتوانم توی این شلوغی حدس بزنم ماهیتابه در کدام جعبه راحت خوابیده است!.

این را گفت و برای دادن سفارش به سمت پیشخوان رفت. زیبا بود ! ، از آن دست زیبایی ها که هر چه بیشتر دقت کنی به نکات ظریف جدید و بیشتری می رسی. بیشتر از هر چیز قد بلند و باریکش توجهت را جلب می کند و این تا زمانی ست که مستقیم به چشمانش نگاه نکنی ! . وقتی به آنها خیره شوی احساس میکنی که چشمانش به دنبالت می دوند و تو از ترس شکار شدن فرار میکنی. وقتی می ایستی تا نفس تازه کنی ، آنها را می بینی که می دوند و از تو دور می شوند و اینبار تو برای گم نشدن باید دنبالشان کنی!!. او آنجا ایستاده بود ، رو به پیشخوان ، مشغول صحبت با آقای استاکبریج و پشت به من.

– لازم نبود پشت پیشخوان بروید. سر میز هم سفارش می گیرند.
– ترجیح میدهم قبل از اینکه کسی از من بپرسد چه میخواهی ، خودم خواسته ام را مطرح کنم.
– تفکر جالبی ست. اما فکر نکنم چندان برای خوردن صبحانه کاربرد داشته باشد.
– مهم نیست. راستی ، این چند روزه بعضی شبها روی پشت بام صدای قدم زدن می شنوم. جالب است که وقتی تمرین پیانو را شروع میکنم صدا هم قطع می شود. چه کسانی کلید پشت بام را دارند ؟
– من … من … نمی دانم … حتما اشتباه می کنید … سالهاست که کسی روی پشت بام نرفته … من … کلید را فقط من دارم … البته داشتم ، مدتهاست که گمش کردم … صاحبخانه و روبیک هم کلید دارند … نمیدانم … به آقای روبیک میگویم بیشتر مراقب باشد.

مواظب باشید ! هر کسی به مراقب احتیاج دارد.

Advertisements

21 دیدگاه

  1. چرا اونجا همه شب ها تمرین می کنن؟


    • تو شهر ما مردم روزها کار میکنن !!!!!!!!


  2. داره جالب میشه.
    کاش یه دونه از این کافه هایی که گفتی هم دور و بر ما بود.


  3. راستش یه جورایی یاد کافه نادری خودمون افتادم … دلم واسه همچین جایی لک زده !
    راستی این خانم مگه تازه نیومدن آپارتمان شما ؟پس » پشت میز همیشگی ، مشغول خوردن صبحانهء همیشگی » یعنی چی ؟


    • دوست من ، یه بار دیگه به جمله دقت کن : آن روز من آنجا بودم که او آمد ، پشت میز همیشگی ، مشغول خوردن صبحانهء همیشگی. دو جملهء آخر به «آن روز من آنجا بودم» بر میگرده.


    • چند بار جمله رو خوندم … حق با شماست . ممکن است منظور را اشتباه برساند. جای وسط و آخر را عوض کردم . ممنون از توجهتون.


  4. طرز تفکر جالبی داشت ولی یه کم بیشتر توجیه مانند بود تو این مورد :دی
    یه روز پشت بام مچت رو گرفته! اینجوری حدث میزنم


    • افرادی هستند که برای کوچکترین حرکتشان یک نگرش فلسفی (بعضی مواقع جالب ، بعضی مواقع بی ربط ، و شاید بعضی مواقع مضحک) دارند . من این آدمها را دوست دارم . به این نتیجه رسیده ام که اگر بدانی چرا کاری را انجام میدهی ، و یا اینکه فکر کنی کاری که انجام میدهی دلیلش را میدانی ، بهتر از ندانستن و انجام دادن کاری است. در ادامه بیشتر با پاندورا آشنا خواهید شد.


  5. هميشه از همين نکته های ريز می تونه شروع بشه اگه بخواد آدم! اگه خسته باشه از نبودن يک
    حس خوب!


  6. پاهایم عادت ِ فرو رفتن دارند ؛
    تو که چشم هایت
    ته ندارند …


  7. چه كافه ي دوست داشتنيي معمولا هيچ وقت حال و حوصله ي صبحونه درست كردنو ندارم ترجيح ميدادم يه همچين جايي دور و برم بود البته به شرطي كه اينترنتم داشت كه بتونم وبگردي هم بكنم (عادتمه موقع صبحونه خوردن)


  8. شاید همان دخترک قد بلند است ..


    • کدام دخترک قد بلند ؟


  9. صداي پيانو زيباترين و آرامش بخش ترين صدايي هست كه در زندگيم مي شناسم


  10. پس جاسوسا هم شيفته ميشن؟!
    من فكر ميكردم همه رو به ديد سوژه ميبينن.


  11. ینی دیگه نمیتونی بری رو پشت بوم و صدای پیانو شو بشنوی؟


  12. جای خالی اتفاقی پررنگ تر تو نوشتت احساس میشه ، منتظر چیزیم که پیداش نمیکنم ، شاید تو ادامه باشه .


    • چه اتفاقی ؟ قرار هست اتفاقی بیوفته ؟ یه همسایه جدید اضافه شده بود توی این آپارتمان … شاید …


  13. مراقب باش. چشمي هست كه اينبار مراقب توست. پابرهنه قدم بزن .



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: