h1

حَقیقَطع

آوریل 18, 2010

صبح که بیدار می شوم کش و قوس جانانه ای می خورم و با یک جست خالی می شوم توی دمپایی کنار تخت و سُر می خورم به سمت دستشویی. آب را به شدت به صورتم می کوبم و از پخش شدنش روی لباسم و آینه لذت می برم. مسواک را با خمیر دندان می پوشانم ، در دهانم فرو می کنم و همراه با کف فراوان مشغول آواز خواندن ، آن هم به شکلی کاملا» نامفهوم ، می شوم و از طنین صدای احمقانه ام لذت می برم.

با کف و مسواک و آواز نامفهوم به سمت پنجرهء آفتاب گیر ِ بدون پردهء سالن می روم ، آنرا باز می کنم ، نفس می کشم ، کف توی حلقم می رود، از کف سرفه و از سرفه خندم ام می گیرد. حوله ام را بر میدارم و با کف و مسواک و سرفه و خنده زیر دوش می خزم. آبی که شُرشُر از کنار گوشهایم به سمت چانه سرازیر می شود را بین راه می دزدم، همراه با کف قرقره می کنم ، از شنیدن صدایش کودکانه ذوق زده می شوم و آنرا با فشار از دهانم فواره می کنم روی شیشهء بخار گرفتهء حمام. صدای آوازم بلند تر می شود ، اما چون ترانه اش را بلد نیستم همچنان چیز مفهومی از آب در نمی آید. هر جایش را که بلد نیستم، چیزی هم وزنش جایگزین می کنم و از این شیرین کاری که گند می زند به مفهوم ترانه احساس  شیطنت  وجودم  را  فرا  می گیرد .  حوله  را  به  کناری  می اندازم ،  نسیم  خنکی  از  پنجره  به  روی  پوستم  می خزد ، موسیقی را آتش می کنم : Queremos Paz از Gotan Project . ابتدا کمی با برهنگی و بعد ، در حال لباس و پوشیدن و حاضر شدن (برای صرف صبحانه در کافهء خانم و آقای استاکبریج) ، می رقصم !!.

از در خارج می شوم ، در حال پایین رفتن از پله ها آنها را در دلم می شمارم و سر هر پاگرد دوباره شمارش را صفر می کنم. در طبقهء همکف خانم بولتانسکی را به همراه ژوزف می بینم که از پیاده روی صبحگاهی بر می گردند. خانم بولتانسکی نگاهی به سر و رویم می اندازد و با لبخند می گوید : ((بنظر میاد امروز سرحال هستین. مدتها بود شما رو اینقدر خوشحال ندیده بودم)) . بله! درست است! فراموش کرده بودم! خوشحالی! سرحالی! آن هم با کف و دوش و قرقره و جفتک و راه پله!!. چه دلایل احمقانه ای ! اصلا» دلیلی برای خوشحالی وجود ندارد!. چرا خودم متوجه آن نشدم ؟!.

سیگارم را روشن می کنم ، پک عمیقی به آن می زنم ، سرم را پایین می اندازم و آهسته و در فکر به سفت کافه می روم. مواظب باشید ! همیشه زبانی هست که حقیقت را به یادتان بیاورد !.

Advertisements

19 دیدگاه

  1. عالی بود
    معرکه بود
    هر چه تعریف و تمجید کنم از این نوشته ات کم کردم
    مثل یه فیلم کوتاه
    بلکه عمیق تر
    با صحنه پردازی عالی
    و بیان مفهومی عمیق
    بسیار لذت بردم


    • دست شما درد نکنه ، اینقدر هم دیگه حالا نه . ممنون .


  2. تمیز مثل همیشه…
    ذوق کردن و قرقره آب :دی
    شمارش پله ها و ثبت تو پاگرد… منم هرازگاهی لیست سنگفرشهارو چک میکنم…


  3. خوشحالم که خوشحالی . با این تعاریف دلم لک زده واسه دیدن کافهء خانم و آقای استاکبریج . همون میز همیشگی و همون صبحانه همیشگی که نی دونم چی میتونه باشه . احتمالا یه لیوان قهوه و کمی پن کیک .
    راستی خوشحالیت احتمال به خاطر شنیدن صدای پیانو هنگام خواب نبوده ؟ به جای صدای ترومپت ؟


  4. لذت هاي كودكانه هميشه شادي بخش هستند :دي
    و خوشحالم كه خوب هستيد…


    • بنظر میاد به آخر نوشته چندان توجه نکردین . ممنون از نظر لطفتون.


  5. بعضی وقت ها جرقه های انرژی زایی از جایی نا معلوم گذرشون به آدم می افته ، که اون بیرون بهش می گن سرحالی و شادی اما ممکن از جایی درست عکس اون بیان ، اینجاست که فکر میکنم بهترین کارو می کنی در جواب خانم بولتانسکی وقتی سرتو پایین میندازی و به سمت کافه حرکتت رو ادامه می دی 🙂


    • سامان عزیز ، من احساس میکنم که آخر نوشته نتونسته منظور رو اونطور که هست بیان کنه . این رو از کامنتها و نتیجه گیریهای دوستان متوجه شدم . اگه اینطور هست بهم بگین که یه طوری عوضش کنم .


  6. سلام . خیلی زیبا می نویسی. می خوانمت آقای جاسوس . امیدوارم موفق باشی . خیلی لذت بردم.


  7. ترجیح میدم با بولتانسکی ها مواجه نشم. ترجیح میدم بین خوش بودن بی دلیل و ناراحتی منطقی، اولیش رو انتخاب کنم. خوب شاید من مشکل دارم ولی دلم نمیخواد یه خوشحالی بی دلیل رو که بعد از مدتها مهمون دلم شده، جایگزین یه غم منطقی که همیشه سایه ش روی سر آدم هست، بکنم.


    • و همونطور که گفتی لازمهء این رو برو نشدن با خانم بولتانسکی هست. وقتی خوشحالیهای بی دلیل و کوچک و ساده به روی آدم آورده بشه ، «خوشحالی» از بین میره و فقط «بی دلیل و کوچک و ساده» باقی میمونه .


  8. نمی دونم شاید خانم بولتانسکی جزء ارواح خبیثه ای باشه که این روزا خیلی زیاد شدن و حتی با ساده ترین کلمات و اظهار نظرهاشون می تونن هر چی شادی تو وجود آدمه بکشن


  9. سلام .
    سوالات:
    احتمالا وقتی حمام رو با قرقره آب و کف شستی خوشحالتر شدی ..
    یا دچار خودشیفتگی احتمالی از صدای آواز نامفهوم!

    باز هم خوب نوشتی.


    • حقیقتش رو بخواین چون توی کامنتتون نه علامت سئوالی بود و نه جملهء سئوالی ، نفهمیدم سئوالتون دقیقا» چی هست. البته حمام هم با قرقره آب و کف خمیر دندون تمیز نمیشه ، اما همون قرقره میتونه اون کف خمیر دندون رو از حلق من بیاره بیرون تا با صدای مفهوم یه آواز نامفهمون رو بخونم. ممنون از لطفت (:


  10. فکر کنم یه بار این گند کاری که خانم بولتانسکی کرد رو کردم. باید بهش تذکر می دادی…


  11. اهوم !
    خوشحالی و سرحال بودن گاهی به شدت بیدلیله و البته اگه بی دلیل باشه خیلی بشتر میچسبه .


  12. چه فضای آشنایی
    من بیشتر اوقات به همین صورتم

    دل من چه ساده به بهانه های کوچک خوشبختی خود می نگرد


  13. به نظرم اما بهش دست نزن ، نوشتت میتونه براحتی چند لایه باشه و من مخاطب در عین دریافت حس تو برداشت خودم رو بکنم ، اینو بیشتر دوست دارم تا پرداختی تک بعدی با هدفمندی عریان .


  14. چه پاياني . يعني دوباره يه روز احمقانه مزخرف ديگه با يه حرف نا اميد كننده !



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: