h1

از صلابتِ زباله تا اعترافات اتاقک چوبی

آوریل 27, 2010

اگر تصور می کنید از همان ابتدای شکل گیری خاطراتم، شغل شریف جاسوسی را برای آینده انتخاب کرده بودم، کاملا در اشتباهید. مطمئن باشید اگر آن زمان یک سئوال چهارجوابی طراحی می کردند بدین مضمون که:

سوال : برای آینده خود کدام شغل را متصور می شوید؟
1) یک دزد دریایی با تسمهء چرمی بجای چشم، قلاب بجای دست، تختهء چوب بجای پا و یک طوطی که روی شانه اش بصورت جاودانه ثبت شده و تخمه آفتابگردان می خورد و همانجا می ریند و چُرت می زند،
2) یک پـ.و.رن استار که تخصصش انواع و اقسام کثافتکاریهای فتیشیسم است،
3) یک کارگر معدن با یک دست و دو چشم ِ بسته در عمق 88 متری بدون اکسیژن کافی با احتمال 89 درصدی وقوع یک انفجار،
4) جاسوس اجاره ای !!!

شک نکنید، مطمئن باشید، که حتی تحت مستی و کم هوشی و مدهوشی هم گزینهء 4 را انتخاب نمی کردم. قبلا هم بارها گفته ام، من کاری با آن نداشتم. جاسوسیت تا دسته بر من واقع شد.

اولین شغلی که آرزویش را داشتم، کارگر جمع آوری زباله بود !!. زمانی که مدرسه می رفتم، جوانی چهارشانه و خوشتیپ با لباس تمیز زرد رنگ، هر روز صبح، هدفون به گوش و آویزان از پشت ماشین حمل زباله، وارد خیابان ما می شد و با غروری غیر قابل توصیف به سطلهای زباله را از نظر می گذراند. ماشین که می ایستاد با ابهت پیاده می شد، دستانش را مشت می کرد، چند بار گردنش را به چپ و راست می گرداند بطوریکه صدای قرچ و قروچ آن از دور شنیده می شد، آرام به سمت سطل زباله می رفت، کمی به آن نگاه می کرد، حریف را محک می زد، و با یک حرکت سطل را (با هر وزن و ابعادی که بود) بلند می کرد و آنقدر بالای دریچهء انتهایی ماشین حمل زباله تکان می داد که تمام محتوای شکمش را بالا میاورد. این کار را با چنان قدرت و صلابتی انجام می داد که من هر روز چند دقیقه ای بخاطر دیدن این صحنه دیر به مدرسه می رسیدم. یک روز که منتظر دیدن مبارزهء او با سطلهای زباله بودم، ماشین آمد و پیرمردی کوتاه قد و چاق، با موهای ژولیده و لباس نامرتب که سیگار به لب داشت از پشت آن آویزان بود. وقتی پیاده شد با عجله به سمت سطل زباله رفت و با اکراه آن را به سمت ماشین هُل داد. دیگر خبری از آن جوان نشد و من قید کارگر جمع آوری زباله شدن را زدم.

آخرین شغلی که آرزویش را داشتم، کشیش مستقر در اتاق اعتراف بود !!. تصور کنید!، تمام اسرار را بدانید و به گناه همه واقف باشید. از کثافت کاری های تبدیل شده به عادت گرفته تا عبور فکری شرم آور از ذهن. از نیات پلید برای انجام کارهای خوب، تا دلایل خیرخواهانه برای توجیه کارهای بد. از جزئیات هـمـ.خوابگی زنی میان سال و متاهل با همکلاسی پسرش، تا خلوتهای تنهایی و بــرهـ.نـگی دخترکی هـ.مجنـ.سباز در خانواده ای بشدت مذهبی. اینکه درون یک اتاقک چوبی بنشینی و به صحبتهای گوناگون مردم گوش کنی و آنها را به سهم خود و خدایشان ببخشی، جدا از مضحک بودنش، بسیار هیجان انگیز است !!!. البته زمانی که فهمیدم این کشیش خودش نمی تواند لذت تجربهء گناهان گوناگون را بچشد و بدون علم به این موضوع که ارتکاب آن چه طعم و مزه ای دارد باید دیگران را نصیحت کند، قید کشیش مستقر در اتاق اعتراف شدن را نیز زدم.

اینکه دیگر دلم چه شغلهایی می خواست باشد برای بعد. چیزی که مشخص است من یک جاسوس اجاره ای هستم، مانند آن کارگر جمع آوری زباله به شغلم افتخار نمی کنم، اما مثل کشیش مستقر در اتاق اعتراف  اسرار خیلیها را می دانم !!. مواظب باشید! همیشه کسی هست که اسرار شما را بداند.

Advertisements

35 دیدگاه

  1. توی 226 تا وبلاگی که از طریق گودر دنبالشون میرم
    نمی دونم چرا، نمیدونم چطوری
    هیچکدوم نمیتونه جای جاسوس اجاره ای رو برام بگیره
    حرف هات حرف هدفمند و خاصی نیست، کارهات به زمان و مکان خاصی تعلق نداره ولی بدجوری به دل آدم میشینه


    • ممنون از لطفتون. البته من هدف مشخصی رو دنبال میکنم ، احتمالا اگه نوشته ها رو کنار هم بذارین تا حدودی به هدفش پی میبرین. اما اگه این رو نتونستم تا الان به خواننده منتقل کنم ، بذارین به حساب ضعف قلم من.


  2. یه سوال؟ از اون چهار گزینه کدوم رو انتخاب می کردی؟


    • این سئوال رو خالی میذاشتم میرفتم سراغ سئوال بعدی !!!!


  3. چه حال خوبی داشت


  4. فکر کنم چه کارگر جمع آوری زباله می شدی چه کشیش مستقر در اتاق اعتراف ، باز جاسوسیت رو میکردی . حتی اگه از این راه درآمدی کسب نمی کردی !


  5. دومی باحالتره! اصلا هرچقدرم فکر کنم اون کشیش کلی جلوی خودشو می گیره! ولی همون حس فضولی کردنه کلی باحال تره!


  6. باید کتابش کنی ، این بلاگ قابلیتش رو داره ، هر روز دارم بیشتر به این نتیجه میرسم .


    • بله . فکر خوبیه . «جاسوس اجاره ای » به قلم «جاسوس اجاره ای» !! . وبلاگ تمومی نداره ، اما کتاب تموم میشه . برای همین حق با تو هست ، این بیشتر به کتاب شبیه هست تا وبلاگ. ببینم ، آشنا داری ؟؟!؟؟


  7. در مورد اون کشیش کلیسا. واقعا که وسوسه کننده است. من اگه بودم شاید همون راه کشیش شدن رو پیش میگرفتم.


  8. به نظر من الان هم شما چیزی از آخرین شغل مورد علاقه تان
    (کشیشی در اتاق اعتراف) کم ندارید فقط شاید لباس کشیشیتان را و احیانا مدرکش را ؟ / مواظب باشید همیشه آدم هایی هستند مثل شما که اسرار همه را بدانند !


    • یه تفاوت بزرگی هست . مردم کشیش رو انتخاب میکنن که اسرارشون رو بهش بگن . اما جاسوس مردم رو انتخاب میکنه که اسرارشون رو کشف کنه . بین این دو نفر خیلی فرق هست .


  9. ميدوني چيه ؟ من عاشق اين وبلاگم .


    • ممنونم از لطفتون دوست عزیز.


  10. یعنی می خوای دیگه ننویسی؟؟؟؟
    ….
    یه انتشاراتی آشنا دارم اما از اون دستش نیست که در حد و اندازه ی چاپ این جور مطالب باشه ، بهتره بگم در کار انتشار اراجیفه بیشتر تا کتاب .


    • ممنون از توجهت. فعلا هستم در خدمتتون دوست عزیز (:


  11. بهتر از کارمند مالیات و این نوع ادویه جات بودن نیست؟ بازم یه هیجانی تو کارت هست…
    من از چگی خودمو یه مخ! ریاضی فرض میکردم… الان که به این سن رسیدم ریاضی و کامپیوتر یک رو 5 بار برداشتم و هنوز پاس نکردمش :))
    توصیف اون کارگر زرد پوش خیلی به دلم نشست


  12. اون کامپیوتر باید بره سطر بالا تا بشه مخ کامپیوتر و ریاضی!
    همیشه کسی هست که سوتی بده :دی


  13. سلام .
    توی وبلاگت رفتن و نظر نوشتن سخته . ولی من واقعا نوشته هات رو دوست دارم . سر نزدی ها ؟ دلم خیلی می خواست سربزنی. با این همه سختی سرزدن من می یام . راستی اون رفتگر جوونه چی شد؟ حتما ارتقا رتبه گرفته ؟


    • بعدها مادرم گفت که یکی از همسایه ها شنیده که در یکی از خیابانهایی که مشغول کلنجار با سطل زباله بود ، مقلوب شده است !! . کتف راستش شکسته و رینگ را بوسیده و گذاشته کنار !


  14. احساس می کنم کشیش بودی / بدون طعم بدون اعتراف/ سر گذاشتی توی خیابان های نارنجی /که استفراغ کنی روز روزهات /نشد ،نگذاشتند /یک مشت ته مانده ی همهچیز/نصیبت شد /حالا جاسوسی /برای پیدا کردن آشغال هایی که طعم دارند/مزه دارند /تاریخ دارند /اما ..انگار /تا ابد در اجاره ای ..

    یادم باشد بیش تر از این ها /دوستت داشته باشم..


    • کوریون عزیز … کامنتهات رو دوست دارم.


  15. هی آقا
    اعلام ذوق می کنم
    ذهنت عالیه
    سالمی کاملا
    از نظر روحی می گم
    فوق العاده ای
    آدم انقدر سالم و از نظر روحی چی بگم ؛ شفاف کم پیدا می شه


    • ممنون . بابت لطفتون و … بابت اینکه روحم رو سالم دیدین.


  16. آقا بدجوری دلم هوس اون اتاقک های چوبی رو کرده … می تونی راز دار باشی ؟


    • از من … رازدارتر … پیدا نمیکنی … امتحان کن.


  17. دِکی رفیق
    ما انقدر از سلامت روح و روان شما تعریف کردیم
    حالا عدل می یای می گی احساس بارداری می کنی
    =))
    D;


  18. تا اونجايي كه مي دونم و از باباها و مامان ها شنيدم، روفتگرها اكثرا جاسوس اند و تازه فضولي توي خون توهست (!!) چون كشيش اتاق اعتراف بودنم كم از جاسوسي نداره.
    در كل فكر مي كنم منظورت اين بود كه از اولشم جاسوس بودي و كارتم اين هست كه شغل هاتو مدام عوض كني كه اين از ملزومات جاسوسي است . الانم داري زاغ سياه اين عده اي را توي اين آپارتمان چوب مي زني و دنبال اطلاعاتي و حالا رسما اجاره نشيني شغل اصلي ت هست.


    • علاقه ام به جمع آوری زباله بدلیل زباله بودنش نبود ! جوان زباله جمع کن با چنان جدیت و مهارت این کار کثیف و کم ارزش را انجام میداد که بنظر می آمد هیچ چیزی کم ندارد. اگر جوان دیگری را با همان جدیت در شغل دیگری میدیدم احتمالا دلم آن شغل را میخواست. بچه بودم ! نمی فهمیدم که او به شغلش اهمیت بخشیده ، نه شغلش به او.


      • این پستت و این جوابی رو که دادی دوست داشتم! خیلی ها چنان کارهای کوچیکشون رو با جدیت و سخت کوشی انجام میدن که میخوای به احترامشون کلاهتو برداری!


  19. متاسفانه تو سیستم پابلیشم مشکل فونت دارم. تا درستش کنم آپدیت رو عقب انداختم.
    سلام
    واو چقدر عقبم
    می خونم بر می گردم.


  20. هیچ وقت درست نفهمیدم شغلتو دوست داری یا نه
    حالا با خوندن این پستت بیشتر گیج شدم
    ولی یه خبر بد واست دارم. شایدم یه خبر خوب -واسه همین می‌گم گیج شدم- اینکه طبق تعالیم عرفان سرخ‌پوستی در نهایت هرچیزی توی مسیر خودش قرار می‌گیره.
    اوپس!


    • من سرخپوست نیستم. این تعالیم عرفانی برای خودشون جواب میده. هرچیزی تو مسیر خودش قرار می گیره ، جبر ، اختیار ، هر آئین و مذهب و عرفانی به شکلی این مسائل رو توجیه میکنه . من از هیکدومش پیروی نمیکنم.


  21. اگر پرده ی هیجان انگیز دانستن مسایل شخصی و رازهای دیگران را کنار بزنیم دنیایی در برابرمان ظاهر می شود که لذت هایش چنان لذت بخشند که لذت فضولی برای همیشه جذابیتش را برایمان از دست می دهد !



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: