h1

باید باشد ، اما نیست

آوریل 30, 2010

در یک بعد از ظهر بهاری ، در سن 14 سالگی ، از مدرسه با سرعت به سمت خانه دویدم و خودم را در آغوش پدر انداختم و خبر قبولی ام را در تیم بیس بال مدرسه به او دادم . پدر من را از روی زمین بلند کرد و در هوا چرخاند و فریاد زد (( از اول هم میدونستم تو باعث افتخار من میشی)). فردای آن روز که از مدرسه خارج شدم پدر را دیدم که روبروی درب خروجی مدرسه به ماشینش تکیه داده و در یک دستش دو بلیط مسابقهء بیس بال آنروز عصر و در دست دیگرش یک کلاه قرمز رنگ با نشان تیم مورد علاقهء من ، از همانی که خودش نیز به سر کرده ، گرفته و با لبخند آنها را برای من تکان می دهد… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… پدرم وقتی 9 ساله بودم از دنیا رفت ، و اگر هم در دنیا می ماند این یکی از خاطرات رابرت (برادرم) می شد، نه من.

آن قدیمها ، مادر قبل از خواب به اتاقم می آمد ، بصورت تصادفی یکی از کتابهای داخل گنجه را بر می داشت و آن را برایم اجرا می کرد و می خواند. پینوکیو را به اندازه ای احمق بازی می کرد و به قدری زیبا فرشتهء مهربان می شد که حالم از هر چه دروغ و دروغگو و دروغگویی بهم می خورد. آنقدر زیبا تنهایی مسافر کوچولو را نمایش می داد که همان زمان تصمیم گرفتم هرگز تنها نمانم و تنها نباشم. اواسط قصه خوابم می برد و مادر پیشانیم را می بوسید و چراغ را خاموش می کرد و از اتاق خارج می شد… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… خبری از قصه نبود. مادر به این روشهای سرگرم کنندهء قدیمی اعتقاد نداشت. این شد که نه از دروغ و دروغگو و دروغگویی بیزار شدم و نه توانستم جلوی هجوم و استقرار تنهایی را بگیرم.

بعضی عصرها از کالج با هم خارج می شدیم. به کافه ای می رفتیم و ساعتها سر هر چیزی که آنروز توجهمان را جلب یا ذهنمان را مشغول کرده بود بحث می کردیم ، شام سبکی می خوردیم و چرخی در شهر می زدیم. او سرش را از شیشهء ماشین بیرون می کرد ، همراه با موسیقی فریاد می زد و موهای مشکی بلندش را به باد می سپرد. نیم ساعت آخر روبروی خانهء آنها به عشقبازی ِ پُر زحمت و دلچسبمان در ماشین می گذشت و از خوردن دست و پایمان به فرمان و بوق و دنده و داشبورد می خندیدیم. او آهسته به سمت درب ورودی خانه قدم بر می داشت و هر از گاهی رویش را بر میگرداند و بوسه ای می فرستاد و من با لبهایم جوابش را می دادم ، در چارچوب در می ایستاد و برایم دست تکان می داد و من مست زیبایی و محبت و عشقش می شدم… دلم برای این خاطره تنگ شده ، خاطره ای که هرگز نداشته ام… در کالج تنها بودم. «او» یی وجود نداشت، نه دختری جذب من می شد و نه من جذب دختری . دخترها جذب من نمی شدند چون جذاب نبودم ، و من جذب دختری نمی شدم چون دفعم می کردند. در مورد بعد از کالج هم فعلا حرفی نمیزنم.
.
.
.
هر از گاهی ، در هر روز چند دقیقه ای ، در هر هفته چند ساعتی ، در هر ماه چند روزی ، در هر سال چند هفته ای ، دلم برای خاطراتی که هیچوقت آنها را نداشته ام یا فرصت ساختنشان را بدست نیاورده ام تنگ می شود. خاطراتی که می بایست بواسطهء شرایط سنی ، محیطی ، اجتماعی و فرهنگی آنها را تجربه می کردم ، اما چیزی ، کسی ، شرایطی ، حالتی ، حادثه ای ، مانع از آن لمس آنها می شد. دلم تنگ می شود ، برای پدری که نبود ، مادری که نخواست ، عشقی که نشد. مواظب باشید ! همیشه کسی است که خاطراتتان را بدزدد.

Advertisements

23 دیدگاه

  1. قشنگترین نوشته ات تا اینجا ؛ به نظر من
    همه پر از خاطره های نداشته ان ولی نموتنن به روونی تو به تصویر بکشنش
    منم پرم از خاطره های نداشته تفریح و گردش با پدرم و دور هم جمع شدن خانواده ام


    • امیدوارم همه ما روزی بتونیم خاطره هایی رو برای آدمهایی بسازیم که در آینده دلشون برای خاطراتی که تجربه کردن تنگ بشه.


  2. من یکی از این خاطره ها رو دارم واست می سازم!
    «فراچی» رو به خاطر بسپار.


  3. معمولا می تونم راجع به موضوعات زیاد حرف بزنم
    این نوشته رو دوست دارم
    اما گویا چیز زیادی نمی تونم بگم
    یعنی همین که خودت گفتی بسه


  4. دلم برای خاطراتی که هیچوقت آنها را نداشته ام یا فرصت ساختنشان را بدست نیاورده ام تنگ می شود.
    in alii bood


  5. . مواظب باشید ! همیشه کسی است که خاطراتتان را بدزدد.
    سلام . بازهم اومدم . اول هر خاطره فکر می کردم واقعی هست ولی آخرش فهمیدم سرکارم . کلا مشکوک شدم . خوندم و تا آخر و به همه خاطراتی که نبوده اند شک کردم . فکر می کنم نباید در نوشته کسی را سرکار گذاشت و بعد هم خود را لو داد چون خواننده دچار سوظن می شود و دیگر فکرمی کند به او و باورش توهین شده . البته نظر شخصی من است و چون خیلی نوشته هات رو دوست دارم می گم .


    • اتفاقا» برخلاف برداشتتان خواننده اصلا و ابدا قرار نیست غافلگیر یا به بازی گرفته شود. اشکال کار از آنجاست که شما از نیمهء راه به این وبلاگ پیوسته اید. اگر نوشتهء «اولین تجربه» (در 5 قسمت – پست دوم تا ششم این وبلاگ) را خوانده بودید حتما خاطرتان بود که پدرم را در 9 سالگی از دست داده ام. و دومین جملهء همین پست تاکید می کند (( … در سن 14 سالگی … )) مطمئنا اگر خواننده دقت لازم را داشته باشد ، نه غافلگیر می شود و نه این حس عجیب و غریبی که شما توصیف کرده اید را پیدا می کند. هرچند من قصدم غافلگیر کردن مخاطب نبود ، اما در یک نوشته غافلگیر شدن نشانهء قدرت و توان نویسنده است و مخاطب همیشه بدنبال همین غافلگیری است .


  6. خوب است لااقل می توانی در مورد تجربه ا و خاطراتی که می خواستی بسازی و نشد خیالپردازی کنی.من آن قدر پشت گوش انداختم که فراموش کردم و روی همه ی آن چیزهای که می خواستم و نشد زنگار گرفته.


    • خیالپردازی جزو آن چیزهایی است که هرگز رهایشان نکرده ام. چیز بدی نیست ، امتحان کنید.


  7. اين عكسه اين بالا آدم رو خايه فنگ مي كنه عجيب.

    من نوشتم.


  8. به خاطره هاي نداشته ات ناراحت شدم. دلم براي خودم كه يه چيزهايي شبيه اين خاطرات رو نداشتم هم سوخت. به هر حال تا حالا جاسوسي به اين با احساسي نديده بودم. چطور ممكنه؟!ها؟!


  9. سلام . درست می گویی دوست خوبم .
    من از نیمه راه آمدم . و نوشته هایت را دوست دارم . ولی سرنزدن به وبلاگ ها و نظر ندادنت را دوست ندارم . همه حرفهایت راست بود. ماهر هستی و خوب می نویسی . اگر کامپیوترم هنگ نکند از اول می خوانم . معذرت ..


  10. خوب سركارمون گذاشتي! راستش من فك كردم يه خاطره واقعي واسه خودته!!!


  11. منم از وسط راه اومدم و پیش زمینه ذهنی نداشتم ،اما همین غافلگیر شدن جالب بود.به نطر من خیلی عالی بود.


  12. تو این چن وقته که اینجارو میشناسم این بهترین نوشتت بود……


  13. نوشته هاتو دوس دارم. موفق و شاد باشی


  14. فرق خاطره با تصور چیه ؟ در میزانی که باورش می کنیم . تصوراتت رو باور کن تا نیازی به غصه خوردن راجع به خاطرات نداشته ات نباشی . حتی ملموس ترین واقعیت ها هم در اصل خیال هستند.نوشته قشنگی بود
    راستی اون عکس هدرت بهتر از این عکس نینجا مفهوم یک جاسوس مدرن رو می رسونه بذارش تو پروفایل وردپرس .


    • پیشنهاد خوبی هست . ممنون .


  15. جهان را روياهاي ما ميسازند


  16. دوستش داشتم :دي


  17. دلم می خواد همه این خاطره هایی که نداشتم رو برای بچم به وجود بیارم


  18. بیشتر از همه برات وقتی کالج بودی دلم سوخت..


  19. «پدرم وقتی 9 ساله بودم از دنیا رفت ، و اگر هم در دنیا می ماند این یکی از خاطرات برادرم می شئ..»
    گاهی تحسین ات می کنم / خصوصا وقتی شکاف بین رخداد و انتظار رو /با صراحت هایی از این دست /پر می کنی
    گاهی هم نگران می شوم /وقتی حس می کنم / جایی اجاره ات را نتوانی پرداخت / گرچه زودتراز آن روز نزدیک / کوریون رحمه الله می شویماحتمالا..



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: