h1

من در هزار و هزار در من

مه 4, 2010

اینکه هر از گاهی لا به لای پرونده های رنگارنگ خودم را گم می کنم ، نه عجیب است نه باورنکردنی . بحث ِ کار که به میان می آید بیشتر از آنکه شبیه یک انسان باشم ، مثل خمیر انعطاف پذیر می شوم و شبیه مایع به شکل ظرف مورد نظر در می آیم . ممکن است صبح یک بی خانمان شوم و با لباس کثیف و پاره روبروی یک مرکز خرید گدایی کنم و همان شب با کت و شلوار گران قیمت و دکمه سر دستهای نقره ای از ماشین آخر مدلم که راننده پشت فرمانش می نشیند پیاده شوم و به یک بی خانمان با لباس کثیف و پاره که روبروی یک مرکز خرید گدایی می کند اسکناس درشتی ببخشم. ممکن است ظهر در جلسه ای بعنوان یک خبرنگار ، سئوال ِ از قبل طراحی شده ای را از شهردار بپرسم و او را در مخمصه ای ویران کننده قرار دهم و همان عصر با یک اسم جعلی مقاله ای را در مدح و ستایش شهردار در روزنامهء محلی منتشر کنم . ممکن است زمانی در یک مراسم تشییع جنازه چنان گریه کنم که همه خانوادهء مرحوم رو رها کنند و به من تسلیت بگویند ، و یک ساعت بعد در یک مجلس عروسی چنان رقصی کنم که در انتها جایزهء برترین مهمان ِ مراسم را به من اهدا کنند. ممکن است ظهر در یک رستوان لوکس ، در پی یک قرار ِ صوری ، بعنوان یک تاجر بزرگ ماشین آلات کشاورزی ، سوشی با خیار و آوکادو سفارش دهم و به شخص مقابلم بگویم » من عاشق این غذا هستم ! از آخرین سفرم به ژاپن آنرا نخورده ام . نمی دانستم این رستوران این غذا را دارد » ، و همان شب در قالب یک ترمیم کننده آثار تاریخی و باستانی ، در رستوران دیگری ، باز هم سوشی با خیار و آوکادو سفارش دهم و به شخص مقابلم بگویم » من عاشق این غذا هستم ! از آخرین سفرم به ژاپن آنرا نخورده ام . نمی دانستم این رستوران این غذا را دارد » ، و این در حالی ست که از سوشی و بو و طعم آن متنفرم ، چه برسد به آنکه با خیار و آوکادو هم همراه شود !!!.

زندگی من بعنوان یک جاسوس اجاره ای در قالب نقشهای گوناگون تعریف شده که وقتی از خانه خارج می شوم آنها را می پوشم و زمانیکه بر میگردم پشت ِ در می گذارم. خودم را گم می کنم و دوباره باز می گردم تا شاید بتوانم بعد از مدتی خود ِ واقعیم ، همانیکه از دستش فرار می کنم ، را پیدا کنم. کارشناس نقاشیهای دوران رنسانس ، مهندس ساخت سدهای مخزنی ، نوازندهء گیتار الکتریک ، مربی بیس بال ، قاتل فراری ، لوله کش ، بستنی فروش دوره گرد ، گارسون رستوران ، مجسمه ساز ، استاد دانشگاه ، درجه دار نظامی ، کارشناس امور اقتصادی ، نقشه کش ، برنامه نویس بازیهای کامپیوتری ، کارشناس برنامه ریزی پروژه های مترو ، کارگر جمع آوری زباله ، کشیش اتاقک اعتراف و هر چیز دیگری که فکر کنید ، چندان فرقی نمی کند . تمام اینها کاراکترهایی ست که می پوشم تا از سردی خودم سرما نخورم و از برهنگی ام شرمنده نشوم . این را هم اضافه کنم تنها یک نقش است که هرگز نمی توانم بازی کنم و تمام پرونده های مربوط به آن را رد کرده ام ، و البته توضیحش باشد برای یک وقت دیگر . مواظب باشید ! همیشه طرف مقابلتان آن کسی نیست که شما فکر می کنید .

Advertisements

15 دیدگاه

  1. و من دوباره به تو باز آمدم و دلم همان چشمهایی را می طلبد که در گوشه ای همیشه مراقب بود .


    • غیبتت طولانی بود رفیق .


  2. جاسوس غیر اجاره ای هم وجود داره؟
    جاسوسی که مادام واسه یه نفر فقط کار می کنه ؛ می شه غیر اجاره ای؟


    • یکی از آرزوهای نهفتهء هر جاسوس ، شاید ، همین باشه . که یک کاراکتر باشی ، یک شغل داشته باشی ، یک پرونده داشته باشی ، یک سوژه داشته باشی ، و یک مشتری. اونوقت دیگه اجاره ای نیستی . نمیدونم چی هستی ، اما اجاره ای نیستی .


  3. فقط يه جاسوس هرروز با يه لباس بيرون نميره . اين اتفاقيه كه براي هممون ميوفته . فقط فرقش اينجاست كه ما خودمون ، خودمون رو اجاره ميكنيم كه با خود واقعيمون روبرو نشيم .


  4. سلام. گاهی آدمها خودشون نیستند.و گاهی هیچ وقت خودشون نیستند.


  5. به این می کن یه زندگی متنوع کسل کننده…


  6. بهت می خوره نقش یه عاشق رمانتیک رو نتونی خوب بازی کنی ! البته بعد از همسایه شدن با پاندورا ممکنه مجبور شی این نقش رو هم بازی کنی !
    راستی منم از سوشی بدم میاد …


  7. با این تنوع نقشی که داری منم دلم میخواد جاسوس اجاره ای بشم شاید اصلا یادم بره خود واقعیم کی بود! فقط یه نقش خوب میخوام!


    • مطمئن باش خود واقعی ت هرچی که باشه ، بهتره از چند چهرهء غیر واقعی هست .


      • واقعا برای تو پیش نیومده که فکر کنی خود واقعیت کیه؟


      • اجازه بدین جوابتون رو توی پست بعد بدم.


  8. داری به جایی می رسی /که اگه صدا و سیمای وطنی بود /آگهی بازرگانی پخش می کرد..


  9. میدونی بچه تر که بودم شغل جاسوسی و یا کارآگاه خصوصی رو خیلی دوست داشتم.البته هنوزم دوست دارم اما حس میکنم دوست ندارم خودم رو گم کنم لا به لای کارکترهای که درست نمیشناسمشون و فقط قراره نقششون رو بازی کنم.کارکتر خودمو دوست دارم شاید خودشیفته باشم.اما بدون این خود واقعیم حس خالی بودن میکنم.یاد زمانی می افتم که دوست مذکر سابقم تغییرم میداد و من تا شکل زن دلخواه اون رو به خودم میگرفتم حتی برای چند لحظه احساس میکردم دارم به خودم خیانت میکنم…به هر حال تجربیاتت برام جالبه.تجربیات شخصی که من در آرزوی شغلش بودم.


  10. 2



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: