h1

هزار در یک و یک در هزار

مه 7, 2010

نکته ای جا مانده است ، شاید. هر روز هنگام خروج از خانه ، شخصیت و کاراکتر جدیدی به تن می کنم و شب هنگام آن را از خود می کَنَم و پشت در می گذارم تا فردا دوباره روز جدیدی آغاز شود. سئوال اینجا ست ، که خود ِ واقعی کجاست ؟ . «من» کجای این تغییر و تحولات جای دارم ؟ «من» کدام است ؟. پاسخ ساده تر از آن است که فکر می کنید. قبلش سئوالی مطرح می شود ، خود ِ واقعی به چه مفهومی ست ؟. خود ِ واقعی یعنی آن چیزی که باید باشم ؟ یا آن چیزی که در آن احساس راحتی می کنم ؟ یا تکه ای که ایده آل من است ؟ یا همانی که بیشترین زمان را با آن سپری می کنم ؟ یا آنکه در خلوت من حضور دارد ؟ یا قسمتی که از آن فرار می کنم ؟ یا بخشی که بیشترین خریدار را دارد ؟ یا فضایی که من را از همه چیز دور می کند ؟ یا آنکه به ارث برده ام ؟ یا زمانیکه در آپارتمان هستم ؟ . اگر پاسخ من را می خواهید ، خود ِ واقعی یعنی تمام اینها ! . معنی این جمله پیچیده تر از آن است که تصور می کنید ! . یعنی اگر من از صبح تا شب در چند قالب فرو می روم و نقش می پذیرم ، خود ِ واقعی من یعنی من از صبح تا شب در چند قالب فرو می روم و نقش می پذیرم !!. خود ِ واقعی من همان است که در هر لحظه بر من وارد و من بر او قالب می شوم. خود ِ واقعی من در هر لحظه و زمان و در هر شرایطی متفاوت است و من هزاران خود ِ واقعی دارم. اگر انسان کاملی هستم ، این خود ِ واقعی من است ! . اگر موهایم بریزد ، خود ِ واقعی من کچل است ! . اگر دستم قطع شود ، خود ِ واقعی من یک دست کم دارد ! . اگر کلاه گیس به سر بذارم ، خود ِ واقعی من کلاه گیس دارد ! . اگر از دست مصنوعی استفاده کنم ، خود ِ واقعی من با دست مصنوعی دست می دهد. اصل مطلب آنکه ، هر کس در هر لحظه هر چیز که هست همان خود ِ واقعی اش را یدک می کشد. می خواهد خودش را با اراجیف و مزخرفات دل خوش نگه دارد که تمام درد و بدبختی و فلاکت او را از خود ِ واقعی اش دور نگه داشته و خود ِ واقعی اش جایی ، گوشه ، پنهان شده و منتظر اوست !! . خودتان را فریب ندهید ، خود واقعی همین است که در اختیار دارید ! . نه بیشتر ، نه کمتر ! .

پ.ن : این در پاسخ به دیدگاه و سئوال خانم آذین در نوشتهء قبل بود که بدلیل 1) طولانی بودن  و 2) مهم بودن ترجیح دادم بصورت یک نوشتهء جدید مطرح شود . بهمین دلیل اینبار از » مواظب باشید ! » خبری نیست !!!.

Advertisements

16 دیدگاه

  1. قسمت اول درست بود و کامل اما در انتهای بلاگ یه سری مثال زدی که هیچ ربطی به قسمت اول نداره
    جمله ی درست قابل پذیرش اینه :
    یعنی اگر من از صبح تا شب در چند قالب فرو می روم و نقش می پذیرم ، خود ِ واقعی من یعنی من از صبح تا شب در چند قالب فرو می روم و نقش می پذیرم
    اما مثال بی ربط دوم اینه :
    اگر موهایم بریزد ، خود ِ واقعی من کچل است
    اگه تو موهات بریزه ، خود واقعی تو کچله
    اما اگه تو به خاطر نقشی که می پذیری وانمود کنی کچلی و هر روز موهات رو بتراشی و نگذاری کسی بدونه تو واقعا کچلی
    این جا خود واقعی تو ، یه آدم مو داره که در قالب کچل فرو رفته
    به هر حال وقتی تو نقش یه پزشک رو بازی می کنی
    خود واقعی تو قطعا پزشک نیست ، خود واقعی تو بازیگریه که نقش پزشک رو بازی می کنه
    مثال های آخر بلاگ راجع به اتفاق های واقعی بود
    در حالی که اولش راجع به قالب هایی بود که می پذیری


    • توالی مثالها رو فراموش نکنین : مو دار ، کچل ، کلاه گیس . فکر بهتر باشه همونطور که نوشته رو بعنوان یک مجموعه در نظر میگیرین ، یک مثال رو هم تکه تکه نکنین !!. شاید لازم باشه مثال رو باز کنم تا متوجه منظور من بشین : آدم کامل ، همان آدم کامل است . آدم کچل کسی ست که خلاء و حفره ای در زندگی اش ایجاد شده . پس خود واقعی اش بر مبنای آن خلاء و حفره تغییر می کند . همین حفره با یک کلاه گیس پر می شود . خود واقعی کلاه گیس دارد ، نه اینکه مو دارد ! خیر ! کلاه گیس دارد ! حالا خود واقعی با همین روکشی که حفره را پوشانده تعریف می شود . می خواهد این روکش روپوش پزشکی باشد که شما می گویید ، چه کلاه گیسی که من میگویم ! . نه روپوش کسی را دکتر می کند ، و نه کلاه گیس کچل را گیس دار .


  2. خود واقعی تو قابلیت های مختلفی رو داره.من قابلیت تو رو ندارم. خود واقعی من قابلیتهای مختص به خودش رو داره.این واقعیته.
    اما جدا از این حرفها خود واقعی تو هنرمنده. بازی در نقش دیگران کار آسونی نیست.تو دقیقا در نقش دیگران باز هم خودتی.


  3. تو می گی نقش های مختلفی می پذیری
    به عنوان یک شغل
    وقتی نقش پزشک رو می پذیری
    ، به خاطر شغلت می پذیری
    نه این که حفره ای باشه توی روحت ،حفره ی کمبود پزشک بودن ! و تو با یه روپوش این حفره رو بپوشونی
    مگه این که این شغل به این دلیل بیاد تو زندگی آدم که آدم دکتر نبودن و مامور زباله نبودن و سوشی دوست نداشتن رو به عنوان کمبود تو زندگی ببینه !!
    وقتی کسی مو داره بعد کچله بعد کلاه گیس می ذاره
    اون یه کسی که مو داره بعد کچله بعد کلاه گس می ذاره
    اما وقتی یه کسی بازیگره ، فقط بازیگره
    این که چه نقشی رو می پذیره ، اصلا توی تعریف اون آدم نمی یاد
    اون فقط بازیگریه که هر بار نقشی رو می پذیره


    • اون فقط بازیگره ! جمله عجیبی هست ! اینطور بنظر میاد که انگار تمام بازیگرها از اول برای بازیگری خلق شدن . فکر نمیکنین ممکنه «انتخاب» بازیگری بخاطر پوشیدن همون حفره ها باشه ؟. من جای شما بودم در مورد همه چیز و صد البته دیگران ، اینقدر قطعی حکم صادر نمیکردم.


      • آخه همون طور که پیش تر گفته بودم بهت
        به نظرم از نظر روحی سالم و قوی اومدی
        فکر نمی کردم که انتخاب شغلت واسه پوشوندن حفره ها بوده باشه
        من معمولا قضاوت های خوبی دارم
        شاید راجع به تو اشتباه بوده
        به هر حال این جا بلاگ توه و منم مهمون
        بیشتر از این کل کل نمی کنم باهات
        هر چی تو می گی درسته


      • نمیتونم در مورد سلامت روحم با قطعیت نظری بدم . اینکه چطور شد که اینطوری شد بیشتر از اون چیزی که انتخاب من باشه ، مسیری بود که بی اراده (بی اراده ؟ باور نکن !) افتادم توش . انتخاب شغل برای پوشیدن حفره ای بوده یا نه ، چیزی نیست که بتونم با قطعیت در موردش حرف بزنم . فقط این رو میتونم بگم که این شغل ، به هر شکلی که انتخاب شده باشه ، حفره هایی رو که به هر شکل ایجاد شده بودن ، پوشونده و مطمئن باش من ازش استقبال می کنم .


  4. اما به نظر من تو خود واقعي ت شكل نگرفته و هنوز دنبال خود واقعي ت هستي. خيلي ها يا شايد هم همه مان به يك معنا اين طوري هستيم. و اين اصلا بد نيست. منتها مال تو سرگرم كننده تره.


  5. ممنون از جوابت! به نظرم خیلی خوب مفهوم خود واقعی رو بیان کردی » خود ِواقعی من در هر لحظه و زمان و در هر شرایطی متفاوت است و من هزاران خود ِ واقعی دارم.»
    ولی وقتی با این دیدگاه نگاه میکنی قسمتی از اون هزاران خود واقعی رو دوست نداری و میخوای انکارش کنی!
    ولی خب «خود واقعی همین است که در اختیار دارید ! . نه بیشتر ، نه کمتر ! «


  6. اصلا موافق نیستم .گاهی آدمها فکر می کنند الان واقعیت دارد. الان در خود واقعی شان و قالب خود فرورفته اند. اینهایی که نوشته اید خود واقعی نیست . اینها نقاب های ما هست که به صورت می زنید و هرلحظه نقاب خود را برمیدارید و عوض می کنید.
    خود واقعی در قلب آدمها نهفته است . نه در نقش هایتان. ممکن است دکتر باشی ولی دلت بخواهد چیزی را نقاشی کنی.. خود واقعی پیچیده است و درعین حال ساده ترازآنی است که فکرش را بکنید. اگر قادر باشید ته ته قلبتان را با ته ته چشمتان یکی کنید . موفق می شوید به خودتان برسید. خود واقعی شما وقتی نمودار می شود که مرده باشید. روح شوید و نقابهای اجباریتان را بیرون بریزید.


    • من هم موافق نیستم . با این اوصاف خود واقعی آن چیزی معنا می شود که نه دست یافتنی ست و نه قابل بهبود . این یعنی نه به آن میرسی و نه اگر رسیدی می توانی بهترش کنی . من با این جبری که شما می گویید و صد البته پنهان بودن چنین چیزی موافق نیستم . آن خود واقعی که شما می گویید بیشتر شبیه یک نماد و آرمان است تا آن چیزی که قابل لمس باشد . هیچکس نمی تواند ادعا کند که هیچ نقابی ندارد و خود واقعی اش درسته و کامل در اختیارش است . من چندان آرمان گرا نیستم و بیشتر سر و کارم با حقیقت و واقعیت است .


  7. سلام
    فکر کنم منظورم را نرساندم . منظور من چیزی غیر واقعی نیست. ما نقاب به صورت می زنیم چون ناچاریم نقاب بزنیم . اما ته آن نقاب یک چیزهایی درقلب ما اتفاق می افتد که گاهی حواسمان به آن نیست. خود واقعی ما تغییر می کند؛ می میرد ؛ زنده می شود. این ماییم تصمیم بگیریم که پیدایش کنیم . آیا این اسمش کمال است ؟ مثلا یک زن فاحشه ممکن است خود واقعی اش زنی احساساتی باشد که در نقابهایش گمش کرده است . اما نقابی به چهره زده است که او را بی تفاوت نشان دهد . او خود واقعی اش را گم کرده است . یا مردی نویسنده که به او توجهی نشده و کسی اورا درنظر نگرفته برای همین به دیگران توجه می کند و جاسوسی شان را می کند . پس خود واقعی او چیست؟ خود واقعی او کودکی است که باید حس هایش را جبران کند. خود واقعی او عشق می خواهد. شادی می خواهد . و غیره
    منظور کلی من خود واقعی انسانها احساس نابی است که در ته ته چشمشان با ته ته دلشان یکی می شود . نه کمال. البته می شود خود واقعی را به سمت بهتر شدن رساند. هدایتش کرد. پرورشش داد. اما کسی این خود را نمی تواند پیدا کند. منبعی که تغذیه می کند تمام وجود را. منبعی که باید دیده شود. باید پیدا شود. تا بتوان از زنده بودن سرشار شد. اگر کلمه روح را به کار بردم منظورم خودروح نبود. منظورم این است که گاهی آدم ها وقتی میمیرند تازه یادشان می افتد که درونشان چه می خواسته .


    • اول ) خوش بحال آن کسی که می تواند روبروی آینه بایستد و پشت نقاب را ببیند. آنقدرها هم که فکر می کنید یافتن این خود واقعی و درونی وابسته به تصمیم ما نیست. حرف شما را فهمیدم و بنظر تحلیل بسیار خوب و درستی ست . اما سر یک نقطه اختلاف نظر داریم ، و آن اینکه زن فاحشه ، هر چه می خواهد ته دل داشته باشد ، اول و آخرش فاحشه است . اگر آن چیزی که شما می گویید را پیدا کرد و بر مبنای آن زندگی خودش را تغییر داد ، خب ، دیگر فاحشه نیست . دوم ) بنظر من کامنتتان عالی بود . ممنون و متشکرم .


  8. دوباره اصلاح می کنم که منظور من این است که هرکسی نمی تواند خودش را پیدا کند . مگر اینکه به درونش واقعا توجه نشان دهد و حداقل پشت نقابشان خیالش راحت باشد که کیست و چه می خواهند از خود و از زندگی اش.


  9. ولی به نظر من خود واقعی هیچ کدوم از این ها نیست … ما هر روز در حال نقش عوض کردن هستیم . بعضی ها مثل جاسوس های اجاره ای مجبورن هر روز یه نقش جدید بازی کنن ، بعضی ها در کل عمرشون یه نقش ثابت دارن . فکر می کنم این بحث جای صحبت زیادی داشته باشه … اگه اجازه بدی یه پست در این رابطه بنویسم …


    • حتما . چرا که نه .



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: