h1

سفر دستها و انتظار کلاویه

مه 9, 2010

موهایش را باز می کند و روی شانه هایش می ریزد ، لباسش را ، لباس زیرش را ، آرام و سبک از بدنش دور می کند و چند لحظه به همان صورت روبروی آینه می ایستد. به موجود زیبایی که از درون آینه به او خیره شده ، به آن چشمهای جادویی ، لبخند کوچک و شیرینی می زند ، حولهء سفید رنگش را بر می دارد و به حمام می رود. چند دقیقهء بعد او دوبارهء مقابل آینه است ، با موهای بلند و مشکی خیس و بدنی که در میان حولهء سفید پوشانده شده. روی صندلی می نشیند، حوله را باز و موهایش را با آن خشک می کند. برجستگیهای بدنش زیر نور ملایمی که اتاق را در آغوش گرفته  نمایان می شود ، حتی می توان فهمید که اثاثیه هم روی خود را برای دیدنش بر می گردانند. دستانش را به کِرِم آغشته می کند و آنها را به سفری بر روی بدنش می برد. از پاهایش شروع می کند و بالا می رود و به گردنش می رسد ، چشمانش را می بندد ، سرش را بالا می گیرد و گردنش را همراه با رطوبت ِ کرم ِ باقیمانده در کف دستانش ، آهسته و آرام ، مالش می دهد و اینجاست که حتی گیاه ِ درون ِ گلدان ِ پشت ِ پنجرهء اتاق خواب نیز نفس را در برگهایش حبس می کند.

لباس خواب سفید و صورتی ِ ملایم خود را می پوشد ، اما هنوز انحنای بدنش و برآمدگیهای آن از زیر پارچهء نازک لباس به وضوح قابل تشخیص است. به آشپزخانه می رود ، یک فنجان قهوه می ریزد ، از توی کابینت یک عدد شکلات لیندور مشکی بر می دارد و آنرا درون دهانش می گذارد و چشمانش را می بندد و از طعم آنرا به اعماق وجودش می فرستد. به سمت سالن می آید ، نور را اندازه می کند ، جرعه ای از قهوه می نوشد و فنجان را روی میز می گذارد و … به سمت پنجره و پیانوی روبروی آن می رود. کمی مکث می کند و به کلاویه های خاموش و منظم ، که سفید و سیاه در کنار یکدیگر آرمیده اند ، خیره می شود. دستانش را بالا می برد ، انگشتانش را در هوا می رقصاند ، کلاویه ها بیدار می شوند و با اشتیاق انگشتانش را به آغوش می کشند و فریادی از خوشی سر می دهند. عشق بازی آنها شروع می شود و یک ساعتی ادامه می یابد.

من ، روی پشت بام ، درازکش رو به آسمان ، سیگار نیم سوخته در یک دست و لیوان اسکاچ در دست دیگر ، به ستاره ها خیره شده ام و پـــانـــدورا ، مستاجر جدید ِ طبقهء زیر پشت بام ، را در خیالم تصور و در فکرم تجسم می کنم ، تا نوای پیانوی او آغاز شود و مستی اسکاچ بپرد و شهوت همـ.خوابگی اصوات با گوشهایم آغاز شود … تا چشمانم را روی هم بگذارم و درون رویاهایم غرق شوم. مواظب باشید ! همیشه خیال و خاطری ست که شما را تصور کند.

Advertisements

20 دیدگاه

  1. چقدر زیبا و ملموس.اون جمله آخرت شیطنت بچگانه ای رو در وجودم بیدار کردو وجود دخترانه ام از اینکه شاید کسی جایی من تصور کنه دچار حس تلخ و شیرینی شد


  2. چه قدر این فکر که همیشه خیال و خاطری هست که ما رو تصور کنه به آدم احساس عجیبی میده!! انگار به غیر از خود واقعیت همزمان چند نسخه دیگه هم ازت وجود داشته باشه که خیلی شبیه به خودت یا خیلی دور ازت باشند!


  3. این بار با خیال راحت میتونم مواظب نباشم ! چون کسی یه آفتاب پرست رو تصور نمی کنه !!!


  4. شاید پاندورا هم بعد از شنیدن صدای پایی که هر شب از پشت بوم خونه میاد شروع می کنه به پیانو زدن و شاید این بار دلش نمی خواد مواظب باشه. شاید می خواد تصورش کنن. شاید اونم با این خیال خوش روزای تنهاییش رو سپری می کنه.


    • شاید ، شاید هم نه . شاید اون هم توی تصورات خودش کسی رو تصور میکنه که دراز کشیده روی صندلی آفتابگیر بالای پشت بوم و منتظر صدای پیانو هست . اما مطمئنا تصورش کسی شبیه من نیست . شاید هم شبیه باشه !


  5. اينجور تصورات رو فقط توي فيلم ها مي بينيم . كم پيش مياد كه يه خانم تو خلوت خودش اينجوري رفتار كنه . اصولا اينطور رفتارها در مقابل يك مرد و با قصد دلبري انجام ميشه.


    • اجازه بدین از دو دیدگاه باهاتون مخالفت کنم ! . اول) یعنی میخواهید باور کنم که تمام زیبایی و ظرافت خانمها صرفا» برای جلب توجه آقایون بوجود اومده ؟ یعنی قبول کنم که یک زن هیچ ارزشی برای خودش قائل نیست ؟ خیر ! من نمیتونم باور کنم ! . اگر خانمی اینطور هست ، واقعا باید به حالش افسوس خورد . دوم) اجازه بدین در تصوراتم نهایت ظرافت و دقت را بکار ببرم ، طبیعی بودن یک تصور به اندازهء زیباییش اهمیت ندارد .


  6. سه سطر پایانیت به شدت قوی و قابل تحسین بود و چنین پایانبندی ای رو انتظار نداشتم
    مرسی .


  7. من هر چقدر به پاندورا فکر می کنم جز آن لحظه ای که در جعبه کذائی رو داره باز میکنه چیز دیگه ای رو نمی تونم تصور کنم.
    با کامنت سیما هم به شدت موافقم


    • زروان عزیز ، لطفا پاسخم به خانم سیما رو بخونین .


  8. سلام
    یه سوال کوچیک :مخفیانه به پشت بوم می رفتی در صورتیکه آقای..» اسمش یادم نیست «میگفت: که صدای پا از پشت بوم می یاد و تو نمی دونستی خودتی که میری پشت بوم؟
    اون زن به اطرافش به شدت عشق می وزد. با لذت و عشق لباس می پوشد و قهوه می خورد و کرم می زند.. چون تو عاشقانه تصورش را می کردی . فکر نمی کنم از پشت بام پنجره ای وجود داشت که اورا می توانستی ببینی. تو چیزی را می بینی که دوست داری. و تو و سیگار نیم سوخته و لیوان اسکاچ و نگاهت به ستاره ها و راحت لمیدنت صدای موسیقی و تصور یک زنی زیبا که از حمام آمده وبا آرامش و آماده همخوابگی با توست.
    مهم نیست که آن زن چگونه پیانو را آغاز کند. مهم حس انگشتان ظریف اوست بر صفحه پیانو و موسیقی که از این همه عشق حاصلت می شود


    • خانم سایه ، بنظر میاد بخاطر فاصلهء زیاد نوشته ها توالی اونها رو از دست دادین . یکبار دیگه پست صدا می آید ، صدای پا را بخوانید . نکته اول اینکه آقای روبیک نبود که از من این سئوال رو پرسید . پاندورا هنگامیکه برای اولین بار در کافهء خانم و آقای استاکبریج با هم صبحانه خوردیم از من این رو پرسید . اگر دقت کنید حتما متوجه دلیل انکار من در آن لحظه خواهید شد (اگر هم نمیتواند نوشته و نوع نگارش و جمله بندی مطلب را برساند عرض کنم که هیچ جاسوسی دلش نمی خواهد خود را تابلو کند !! اگر هم این موضوع برایش اهمیتی نداشته باشد ، مطمئن باشید دلش نمیخواهد که دختر همسایه طبقه آخر بفهمد که اوست که به روی پشت بام می رود تا نوای پیانو او را گوش دهد ! . بدترین چیز در یک نوشته این است که نتوانی منظور را برسانی و مجبور شوی آن را کالبد شکافی کنی!! . البته همچنان معتقدم که نوشته به اندازه کافی گویای این مطلب است ، فقط فاصله افتادن بین قسمتهای آن کمی فراموشی به همراه می آورد ، البته برای خواننده ، نه نویسنده)
      بله ، خانهء طبقه آخر پنجره ای به پشت بام وجود ندارد . اما تا دلتان بخواهد پر است از پنجره به ذهن من . سعی می کنم هر بار او را به شکل تازه ای تجسم کنم که آخرش ختم شود به عشق بازی انگشتان او با کلاویه ها و نوای پیانو و گوشهای من . ممنون از تمام توجه شما .


  9. بذار از کنار این همه بحث و نظر بی فایده که حتی برای تصورات آدم هم قائل به حد و مرزن رد بشم، لذت تلخی که پشت خوندن این متن هم هست رو پشت سرم قایم کنم و به این موضوع بپردازم که به نظر من، اگه امروز اسمی از عشق و محبت و دلبستگی مونده مدیون همین نگاه زیبا و تصورات عاشقانهء شاعرها و نویسنده ها و حتی مردم عادیی هست که برای عشق کاخهای قشنگ و دریاهای بی انتها و آسمون های آبی و مدینه های فاضله رو ساختن و توی نوشته ها و گفته ها شون به دیگران منتقل کردن. آخه بدون این رویاها و پرواز دادن پرنده خیال، چه جوری میشه توقع داشت که به احساساتمون به بلوغ برسه؟


    • دقت کرده ای ؟ گاهی در جایی می ایستی ، روی یک بلندی ، روی یه تپه ، برای دیدن یه منظرهء وسیع و زیبا . اما شاید دقیقا ندانی که برای چه آنجا هستی ! برای دیدن ان منظره ، یا برای حضور در یک بلندی . پیچیده شد ! ، رک بگویم ، هنوز و در زمانیکه این تصورات رخ می داد ، نمی دانستم علاقه به پاندورا من را به پشت بام می کشاند یا عشق به نوای پیانو . نمیدانم زیبا شدن پاندورا بخاطر پیانو است یا روح نوازی پیانو بدلیل زیبایی پاندورا ! . هنوز نمیدانم که چه چیزی من را شبها به پشت بام می کشاند ، نمی دانم پاندورا را تصور می کنم تا احترام پیانو را بالا ببرم یا پیان برایم دل انگیز است بخاطر اینکه انگشتان پاندورا روی آن می لغزد . اینکه میدانی چیزی را در آن خانهء طبقهء آخر آپارتمان دوست داری ، اما نمی دانی کدام یک را ، پیانو یا پاندورا ؟


  10. یاد فیلم موسیو هایر افتادم !


    • متاسفانه این فیلم رو ندیدم.


  11. ای جاااااان
    همه چیز یه طرف
    حتی گیاه ِ درون ِ گلدان ِ پشت ِ پنجرهء اتاق خواب نیز نفس را در برگهایش حبس می کند
    یه طرف


  12. خانم سایه … این یک نوشته ی ادبیه … بخشی از یه مجموعه س که قراره به عنوان داستان های جاسوس اجاره ای و ایکس ها چاپ بشه (مث نیکولا کوچولو و گوش گوش) … تحلیل جامعه شناختی و روان شناختی نکنید این نوشته ها رو … بخونید و لذت ببرید و افسوس بخورید و حس های نابش رو بگیرید …
    .
    درضمن من به عنوان یک زن همینقدر از خودم دلبری میکنم (مثال نقض!)


  13. خوب بايد يه چيزي درباره ي رايحه اي كه با خيسي تنش و كرم قاطي مي شه اضافه كني. ولي چون از پنجره نگاه مي كني اين برات يك مقدار ممكنه مشكل بشه. متنودوست داشتم.


    • دوست عزیز ، یک بار دیگه پاراگراف آخر رو بخونین . طبقه آخر هیچ پنجره ای به پشت بام ندارد که درون آپارتمان پیدا باشد . یک بار دیگر بخوانید ، متوجه خواهید شد .



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: