Archive for ژوئن 2010

h1

پیش می آید

ژوئن 29, 2010

پیش می آید.
درگیری برای هر کسی پیش می آید.
درگیرم.
با نوای پیانوی پاندورا، با صدای ترمپت دارکو، با حقایق خانم بولتانسکی.
درگیرم.
با شاشیدنهای پی در پی ژوزف، با راز نهفته حیاط پشتی، با حضور پنهان آقای گادلورد و تاثیر شفاف آقای روبیک.

شمایی که چند مدتی بودنم را پذیرفتید، کمی کوتاه نبودنم را قبول کنید.
بگذارید کمی خستگی در کنم.

h1

باغچهء حیاط پشتی

ژوئن 22, 2010

هیچ کس به درستی از ماهیت باغچهء حیاط پشتی خبر ندارد. اینکه چرا به جز درب کنار اتاقک آقای روبیک هیچ راه دیگری، نه از ساختمان و نه از خارج آن، به باغچه وجود ندارد، و اینکه چرا آقای گادلورد ورود هر مستاجری را به آن ممنوع کرده جزو مجهولات همیشگی ساختمان بوده است. خانم بولتانسکی می گوید که شنیده است پیش تر ها باغچه حیاط پشتی بدون دیوار و حصار و بدون درب و کلید بوده، تا روزی که کودک یکی از مستاجرهای قدیمی از روی بازیگوشی شاخه گلی را می چیند و آقای گادلورد چنان خشمگین می شود که دیوار بلندی دور باغچه می کشد و درب آهنی قفل داری را کار می گذارد که بعدها یگانه کلیدش را می دهد دست آقای روبیک.

آقای روبیک علاوه بر داشتن کلید درب ورودی باغچه، پنجره ای در اتاقش دارد که مستقیم به باغچه باز می شود. خانم بولتانسکی می گوید که از آقای روبیک شنیده که بندی را به دو درخت باغچه بسته است و رختهای شسته اش را آنجا آویزان می کند، و چهارپایه ای کنار دیوار انتهایی گذاشته که هر وقت حوصله اش سر می رود روی آن می نشیند و مکعبش را حل می کند. خانم بولتانسکی همچنین می گوید که خانم آستر قبل از مرگش چند بار ادعا کرده که کلید یدکی باغچه را دارد و دور از چشم آقای روبیک آنجا می رود و برهنه آفتاب می گیرد. البته خانم بولتانسکی در ادامه اضافه می کند که خانم آستر کمی دیوانه بوده و چندان نمی شود به حرفهایش اعتماد کرد.

چند بار سعی کرده ام به هر طریقی که می شود پشت آن درب آهنی را ببینم. اما آقای روبیک آنقدر حواسش جمع است که کمتر از درب ورودی استفاده می کند و خانم بولتانسکی می گوید بیشتر از پنجره به باغچه رفت و آمد می کند. پشت بام را نمی توان امتحان کرد، چون درب ورودی آن درست از جایی باز می شود که پشت به باغچه و در کنار انباری کوچکی ست که آقای گادلورد وسایل شخصی اش را در آن گذاشته است که کلیدش را حتی آقای روبیک هم ندارد. به همین دلیل دیوار درب ورودی به پشت بام و در امتداد آن دیوار انباری آقای گادلورد هیچ راهی را برای دیدن باغچه از آن بالا باقی نمی گذارند.

پشت آن درب آهنی، هر چیزی که باشد، جوابش به من ربطی ندارد و دانستنش مشکلی از زندگی من حل نمی کند، حتی کسی برای باز کردن معمایش به من دستمزدی نمی پردازد. به این نتیجه رسیده ام آنرا همانطور که تعریف می کنند بپذیرم، رختهای شسته ام را در حمام آویزان کنم و آفتابم را کنار ساحل بگیرم. مواظب باشید! لازم نیست جواب تمام مجهولات را بدانید.

h1

پاندورا ، تمامی نعمتها ، امید

ژوئن 14, 2010

آن روز صبح، در راه رفتن به کافهء خانم و آقای استاکبریج، کمی معطل می شوم و دیرتر از همیشه به کافه می رسم. وارد که می شوم به سمت پیشخوان می روم و با آقای استاکبریج که مشغول تمیز کردن پیپش است سلام و احوالپرسی می کنم. با چشمانش به پشت سرم اشاره می کند و آرام می گوید: امروز دیر آمدی! کسی سر جای همیشگی ات نشسته است. با دلخوری رویم را بر می گردانم و پاندورا را می بینم که برایم دست تکان می دهد و به صندلی خالی روبرویش اشاره می کند.

+ بنظر می رسد امروز خواب مانده اید.

خواب ماندن و جا ماندن تنها مصیبتی است که تا به امروز به سرم نیامده. تمام مشکلات من از آنجا ریشه می گیرد که معمولا زودتر از موعد مقرر به آنجایی می رسم که نباید می رسیدم، زمانیکه هنوز خود هدف و مقصد خواب است و حوصلهء مزاحمی چون من را ندارد.

–    صبح بخیر. خیر، امروز نگران سرنوشت یک بستنی شکلاتی بودم که روی آسفالت خیابان مشغول آفتاب گرفتن بود. برای همین کمی معطل شدم.

+ بستنی شکلاتی ؟

–    مهم نیست. شما چرا اینجا هستید؟. گفته بودید که ترجیح می دهید صبحانه را در خانه میل کنید. یا شاید هنوز کارتنهای وسایل آشپزخانه را باز نکرده اید.

+ بعضی روزها ترجیح می دهم در فرآیند خوردن صبحانه فقط نقش مصرف کننده را بازی کنم. حس خوبی دارد که تو فقط پشت میز نشسته باشی و غذا آورده شود و بشقاب برده شود.

خانم استاکبریج صبحانهء روزهای زوج را روبرویم می گذارد: یک فنجان قهوه، یک قوری کوچک شیر گرم و یک دونات شکلاتی. نگاهی به پاندورا می اندازد، برایم لبخندی می زند و چشم غره ای تحویل می گیرد. صبحانهء پاندورا تمام شده، اما هنوز همانجا روی صندلی همیشگی من نشسته است و من هم روبروی او، روبروی صندلی همیشگی ام. نگاهی به دونات شکلاتی می اندازم و نگاهی به صندلی و سعی می کنم چشمانم با چشمانش مماس نشود. هنوز نمی دانم حسی که از حضور او در من ایجاد شده از کجا می آید و می خواهد به کجا برود. حتی نمی دانم که ناراحتی من در آن لحظه از چیست: این که او روی صندلی من نشسته است، یا اینکه چرا من روی آن صندلی نیستم که او روی پای من بنشیند!!. غرق شده ام در همین خیالات و نه به او نگاه می کنم و نه حرفی می زنم.

+ بنظر می رسد مزاحمتان هستم. فکر کنم بهتر است من بروم و شما با صبحانه تان تنها بمانید.

–    نه نه، اصلا مزاحم نیستید. ممم … داشتم به این فکر می کردم که چرا پاندورا؟

+ چی چرا پاندورا؟ منظورتان چیست؟

–    خب هر اسمی برای خودش مفهومی دارد. هر اسم از صاحبش معنا می گیرد و به صاحبش معنا می دهد. حالا می پرسم، چرا پاندورا؟

+ وقتی زئوس به پسرش دستور داد تا موجود ویژه ای بسازد، تمام خدایان بهترین هدیه شان را برای آن کنار گذاشتند. آفرودیته زیبایی داد، آپولو موسیقی آموخت، هرمس اعتقادش را داد و خلاصه هر خدا چیزی داد تا اینکه اسم او را گذاشتند پاندورا، یعنی تمام نعمت ها.

–    اما همین پاندورایی که می گویید نتوانست جلوی حس کنجکاوی اش را بگیرد و درِ جعبهء بلایا را باز کرد و هر چه بدبختی بود پراکنده کرد در همین دنیا و اوضاع ما شد همینی که هنوز با آن درگیر هستیم!.

+ سئوال اینجاست که اگر کس دیگری بود و دستش جعبه ای می دادند و می گفتند این را نگه دار و درونش را نگاه نکن، چقدر می توانست مقاومت کند و کنجکاوی نکند و نبیند که قرار است از چه چیزی محافظت کند. خود شما، اگر شما بودید دلتان نمی خواست بدانید درون جعبه چیست؟. فکر کنم اگر کسی در مورد یک سری مسائل کنجکاوی از خودش نشان ندهد، نشانهء حماقتش است!!. اگر هیچ کنجکاوی وجود نداشته باشد، هیچ سئوالی به وجود نمی آید. این را می دانم که اگر من هم جای آن پاندورا بودم، در جعبه را باز می کردم و مسخرهء توصیهء دیگران نمی شدم. چیزی که مهم است این است که هنوز امید ته آن جعبه باقی مانده و هنوز جایش امن است و دست انسان نیوفتاده تا آنرا هم به بازی بگیرند.

–    آن پاندورا قبول، حالا این پاندورا از آن پاندورا چه چیزی گرفته است؟

+ همان پاندورا می شود تمامی نعمت ها و در کنارش نقش امید را هم بازی می کند. از کجا معلوم؟ شاید من هم روزی تمامی نعمتها شدم و نقش امید را بازی کردم.

سرم را پایین می اندازم و به قهوهء سرد شده خیره می شوم. او از جایش بلند می شود، پول صبحانه را روی میز می گذارد و دستش را به سمت من دراز می کند.

+ ببخشید، دیرم شده و باید بروم. صحبت با شما برایم لذت بخش است. درضمن، ببخشید که روی صندلی شما نشستم. می خواستم ببینم خیابان از زاویهء دید شما چه شکلی ست. روز بخیر. تا بعد.

لبخندی به خانم و آقای استاکبریج می زند، از کافه خارج می شود و آنطرف خیابان تاکسی می گیرد. من هنوز منگم. با دست به خانم استاکبریج اشاره می کنم که قهوه ام را عوض کند. آرنجم را روی میز می گذارم، سرم را در میان دستانم می گیرم و چشمانم را می بندم. با صدای برخورد فنجان با میز از جا می پرم. خانم استاکبریج با لبخند همیشگی اش می پرسد: کی بود؟ میشناختیش؟. گنگ نگاهش می کنم. زیر لب می گویم: او، پاندورا … تمامی نعمتها … امید، بود. چیزی نمی شنود. بیخیال جواب می شود و می رود. مواظب خودتان نباشید!. مواظب من باشید.

پ.ن: صبر کردم وردپرس از فیلتر خارج شود تا بنویسم. نشد. برای دفعهء بعد بیشتر صبر می کنم.

h1

اصول شخصی و قوانین فردی

ژوئن 8, 2010

دکتری را می شناسم که روزهای شنبه و یکشنبه، از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد، تحت هیچ شرایطی تلفنش را جواب نمی دهد. حالا می خواهد مریض بیمارستان را درون حلقش فرو کند و یا از درون متلاشی شود و بجای یک بار چند بار بمیرد. دکتر می خواهد چند ساعتی در طول هفته را به خود و خانواده اش اختصاص دهد و این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.

چند سال پیش با فاحشه ای برخورد کردم که از مردان متاهل دو برابر حق الزحمه دریافت می کرد. او معتقد بود مردی که با وجود داشتن همسر به او خیانت می کند، باید هزینهء سنگین تری را پرداخت کند و این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.

در ایستگاه مترو گدایی دستش را پیش روی عابرین دراز می کند تا سکه ای از روی ترحم دریافت کند. او روزهای یکشنبه از هیچ عابری پول نمی گیرد. او می خواهد روز آخر هفته را استراحت کند و کار را بیخیال شود. و این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.

بچه که بودم، آقای واردراپ، در آن مغازه ای که همه چیز در آن پیدا می شد، نوار بهداشتی و تامپون را به آقایان نمی فروخت. او معتقد بود این حداقل کاری ست که یک خانم بالغ باید برای خودش انجام دهد و اصلا معنی ندارد موضوعی تا این حد شخصی را به گردن کسی بیاندازد که اصلا نمی تواند این پدیده را درک کند. و این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.

در کافهء خانم و آقای استاکبریج، شما تا دلتان بخواهد می توانید سیگار بکشید. اما آنجا قانونی حکم فرماست که هیچ مشتری حق کشیدن پیپ را ندارد. آقای استاکبریج می خواهد که در قلمرو خودش تنها کسی باشد که پیپ به دهان روی صندلی می نشیند و مشتریان را نگاه می کند. این قانونی است که او برای کارش گذاشته بود.

هرکس، در هر جایگاه و پست و مقام و شغل و موقعیتی، برای خودش قوانینی را وضع می کند که لزوما» برای همه قابل درک نیست. اینها فقط اصولی ست که فرد می خواهد برای انجام کارهایش به آن پایبند باشد و خودش را با آنها تعریف کند. حداقل تاثیر این قوانین آن است که تفاوتی بین خود و همکارانش ایجاد کند و در اصل سعی کند آنطور که می خواهد از انجام کاری که مشغول آن است لذت ببرد. نتیجه آنکه من هم، بعنوان جاسوس اجاره ای، برای خودم اصول و ضوابطی دارم که رعایت آنها برایم بسیار با اهمیت است.

من، در هر نقشی که تصور کنید فرو می روم. برای انجام هر پرونده ای حتی اگر لازم باشد به شکل درخت نیز سر راه سوژه هایم سبز می شوم. اما تحت هیچ شرایطی، تاکید می کنم، هیچ شرایطی نه در قالب یک زن فرو می روم و نه هرگز شبیه همـ.جنسـ.باز ها می شوم. دلیلش هم فقط یک چیز است که اصلا نمی توانم تماس فیزیکی یک مرد را با خودم هضم و تحمل کنم. من، هر پرونده ای را قبول می کنم. هر چیزی که تصورش را بکنید. اما تا زمانی که بطور غیر قابل گریزی بی پول نشوم سمت پرونده های عشقی نمی روم و تازه در آن شرایط هم فقط و فقط پرونده های زناشویی را می پذیریم. دو نفری که تعهدشان هنوز به امضا تبدیل نشده بهتر است با پیش آمدن مشکلاتی که به جاسوسی نیاز دارد، یا خودشان مسئله را حل کنند و یا بیخیال یکدیگر شوند. من، هیچ مراجعه کننده ای را بی پاسخ نمی گذارم. اما فقط پرونده ها را بصورت حضوری می پذیرم. باید به چشمان مشتری ام خیره شوم و صحبتهایش را گوش کنم. تلفن و ایمیل و واسطه برای من ارزشی ندارند. باید خود مشتری روبرویم بنشیند و مشکلش را خودش با من در میان بگذارد. هر کسی برای کارش قوانینی دارد. هر کسی به اصولی پایبند است. خواه برای دیگران قابل هضم باشد یا نه. هر کسی موظف است به اصول شخصی و قوانین فردی دیگران احترام بگذارد. مواظب باشید ! اگر خواستید مشتری من شوید، باید این قوانین را بپذیرید.

h1

هیچ می شود، به مغزت پیچ می شود

ژوئن 3, 2010

گاهی اوقات می شود که در زمان گم می شوم. از اکنون جدا می شوم، از خودم دور می شوم، از کنار خودم می گذرم و خودم را در زمانی ما بین گذشته و آینده جا می گذارم. گاهی اوقات می شود که از مکان می روم و به هیچ می رسم، در هیچ دست و پا می زنم، در هیچ غوطه می خورم، در هیچ معلق می شوم و هیچم را به هیچش می بازم. نمی دانم اشکال کار از کجاست، اینکه چگونه از زمان و مکان جدا می شوم و اینکه چرا وقتی باز می گردم هیچ چیز به خاطر نمی آورم. به ساعت نگاه می کنم. 11:20 را نشان می دهد. رویم را بر می گردانم و یک قهوه می ریزم و دوباره به ساعت نگاه می کنم. اینبار 3:29 به من لبخند می زند!!. هر چه فکر می کنم چرا قهوه ریختن من بیش از 4 ساعت طول کشیده هیچ چیز به ذهنم نمی رسد. سرعت حرکت عقربه ها را چک می کنم، اما آنها به همان شکل طبیعی و به همان صورت ظالمانه و با همان حرکت یکنواخت جلو می روند. یک بار که ساعت را دیدم 5:10 را نشان می داد، لیوانم را پر از آب کردم و پای همان یک گلدانی که پشت پنجره داشتم ریختم. رویم را که برگرداندم ساعت 12:26 بود. نمی دانستم اگر قطره قطره هم آب را پای گلدان ریخته بودم چگونه ممکن بود 6 ساعت، یا 7 ساعت، طول بکشد. به لیوان نگاه کردم، آبی داخلش نبود. به گلدان نگاه کردم، خاک پایش خشک بود. حتی به یاد نمی آورم که آب را پای گلدان ریخته ام که بعد از این همه ساعت خاکش خشک شده، یا آن را بی هوا سر کشیده ام!.

به منظرهء پشت پنجره خیره می شوم، به خودم که می آیم روبروی تلویزیون نشسته ام. روی پشت بام دراز می کشم و از شنیدن صدای پیانو پاندورا لذت می برم و چشمانم را می بندم و در آن غرق می شوم. به خودم که می آیم روی تخت دراز کشیده ام و تنها چیزی که به گوش می رسد صدای ترومپت دارکو است. خانم بولتانسکی از من سئوالی می پرسد و تا می آیم جواب دهم می بینم که آقای روبیک روبرویم ایستاده. می خواهم به کافهء خانم و آقای استاکبریج بروم و یک بسته سیگار لاکی استرایک بخرم. هنوز به کافه نرسیده به خودم می آیم و می بینم سیگار لاکی استرایک گوشه لبانم است و چند قدمی مانده تا به آپارتمانم برسم.

چند بار سعی کردم برای خودم جاسوسی اجاره کنم تا مرا زیر نظر بگیرد. چند بار هم دوربین گذاشتم تا حرکاتم را در آن حضور در هیچ ثبت کند. اما هرگز این اتفاق رخ نداد و هرگز هیچ ثبت نشد. نامش را هیچ گذاشته ام اما می دانم که هیچ نیست!. هیچش از آنجا می آید که وقتی من باز می گردم هیچ چیز به یاد ندارم!.

اینکه می بینید فاصلهء بین دو نوشته چند روز می شود و غیبتم طولانی می گردد، بدانید که احتمال دارد، در کنار مشغله و کار و فکر و زندگی، من در هیچ گیر کرده باشم و برای من شاید چند ساعتی بیشتر نگذشته باشد!!. مواظب باشید!، هیچتان همه چیزتان نشود.