h1

پاندورا ، تمامی نعمتها ، امید

ژوئن 14, 2010

آن روز صبح، در راه رفتن به کافهء خانم و آقای استاکبریج، کمی معطل می شوم و دیرتر از همیشه به کافه می رسم. وارد که می شوم به سمت پیشخوان می روم و با آقای استاکبریج که مشغول تمیز کردن پیپش است سلام و احوالپرسی می کنم. با چشمانش به پشت سرم اشاره می کند و آرام می گوید: امروز دیر آمدی! کسی سر جای همیشگی ات نشسته است. با دلخوری رویم را بر می گردانم و پاندورا را می بینم که برایم دست تکان می دهد و به صندلی خالی روبرویش اشاره می کند.

+ بنظر می رسد امروز خواب مانده اید.

خواب ماندن و جا ماندن تنها مصیبتی است که تا به امروز به سرم نیامده. تمام مشکلات من از آنجا ریشه می گیرد که معمولا زودتر از موعد مقرر به آنجایی می رسم که نباید می رسیدم، زمانیکه هنوز خود هدف و مقصد خواب است و حوصلهء مزاحمی چون من را ندارد.

–    صبح بخیر. خیر، امروز نگران سرنوشت یک بستنی شکلاتی بودم که روی آسفالت خیابان مشغول آفتاب گرفتن بود. برای همین کمی معطل شدم.

+ بستنی شکلاتی ؟

–    مهم نیست. شما چرا اینجا هستید؟. گفته بودید که ترجیح می دهید صبحانه را در خانه میل کنید. یا شاید هنوز کارتنهای وسایل آشپزخانه را باز نکرده اید.

+ بعضی روزها ترجیح می دهم در فرآیند خوردن صبحانه فقط نقش مصرف کننده را بازی کنم. حس خوبی دارد که تو فقط پشت میز نشسته باشی و غذا آورده شود و بشقاب برده شود.

خانم استاکبریج صبحانهء روزهای زوج را روبرویم می گذارد: یک فنجان قهوه، یک قوری کوچک شیر گرم و یک دونات شکلاتی. نگاهی به پاندورا می اندازد، برایم لبخندی می زند و چشم غره ای تحویل می گیرد. صبحانهء پاندورا تمام شده، اما هنوز همانجا روی صندلی همیشگی من نشسته است و من هم روبروی او، روبروی صندلی همیشگی ام. نگاهی به دونات شکلاتی می اندازم و نگاهی به صندلی و سعی می کنم چشمانم با چشمانش مماس نشود. هنوز نمی دانم حسی که از حضور او در من ایجاد شده از کجا می آید و می خواهد به کجا برود. حتی نمی دانم که ناراحتی من در آن لحظه از چیست: این که او روی صندلی من نشسته است، یا اینکه چرا من روی آن صندلی نیستم که او روی پای من بنشیند!!. غرق شده ام در همین خیالات و نه به او نگاه می کنم و نه حرفی می زنم.

+ بنظر می رسد مزاحمتان هستم. فکر کنم بهتر است من بروم و شما با صبحانه تان تنها بمانید.

–    نه نه، اصلا مزاحم نیستید. ممم … داشتم به این فکر می کردم که چرا پاندورا؟

+ چی چرا پاندورا؟ منظورتان چیست؟

–    خب هر اسمی برای خودش مفهومی دارد. هر اسم از صاحبش معنا می گیرد و به صاحبش معنا می دهد. حالا می پرسم، چرا پاندورا؟

+ وقتی زئوس به پسرش دستور داد تا موجود ویژه ای بسازد، تمام خدایان بهترین هدیه شان را برای آن کنار گذاشتند. آفرودیته زیبایی داد، آپولو موسیقی آموخت، هرمس اعتقادش را داد و خلاصه هر خدا چیزی داد تا اینکه اسم او را گذاشتند پاندورا، یعنی تمام نعمت ها.

–    اما همین پاندورایی که می گویید نتوانست جلوی حس کنجکاوی اش را بگیرد و درِ جعبهء بلایا را باز کرد و هر چه بدبختی بود پراکنده کرد در همین دنیا و اوضاع ما شد همینی که هنوز با آن درگیر هستیم!.

+ سئوال اینجاست که اگر کس دیگری بود و دستش جعبه ای می دادند و می گفتند این را نگه دار و درونش را نگاه نکن، چقدر می توانست مقاومت کند و کنجکاوی نکند و نبیند که قرار است از چه چیزی محافظت کند. خود شما، اگر شما بودید دلتان نمی خواست بدانید درون جعبه چیست؟. فکر کنم اگر کسی در مورد یک سری مسائل کنجکاوی از خودش نشان ندهد، نشانهء حماقتش است!!. اگر هیچ کنجکاوی وجود نداشته باشد، هیچ سئوالی به وجود نمی آید. این را می دانم که اگر من هم جای آن پاندورا بودم، در جعبه را باز می کردم و مسخرهء توصیهء دیگران نمی شدم. چیزی که مهم است این است که هنوز امید ته آن جعبه باقی مانده و هنوز جایش امن است و دست انسان نیوفتاده تا آنرا هم به بازی بگیرند.

–    آن پاندورا قبول، حالا این پاندورا از آن پاندورا چه چیزی گرفته است؟

+ همان پاندورا می شود تمامی نعمت ها و در کنارش نقش امید را هم بازی می کند. از کجا معلوم؟ شاید من هم روزی تمامی نعمتها شدم و نقش امید را بازی کردم.

سرم را پایین می اندازم و به قهوهء سرد شده خیره می شوم. او از جایش بلند می شود، پول صبحانه را روی میز می گذارد و دستش را به سمت من دراز می کند.

+ ببخشید، دیرم شده و باید بروم. صحبت با شما برایم لذت بخش است. درضمن، ببخشید که روی صندلی شما نشستم. می خواستم ببینم خیابان از زاویهء دید شما چه شکلی ست. روز بخیر. تا بعد.

لبخندی به خانم و آقای استاکبریج می زند، از کافه خارج می شود و آنطرف خیابان تاکسی می گیرد. من هنوز منگم. با دست به خانم استاکبریج اشاره می کنم که قهوه ام را عوض کند. آرنجم را روی میز می گذارم، سرم را در میان دستانم می گیرم و چشمانم را می بندم. با صدای برخورد فنجان با میز از جا می پرم. خانم استاکبریج با لبخند همیشگی اش می پرسد: کی بود؟ میشناختیش؟. گنگ نگاهش می کنم. زیر لب می گویم: او، پاندورا … تمامی نعمتها … امید، بود. چیزی نمی شنود. بیخیال جواب می شود و می رود. مواظب خودتان نباشید!. مواظب من باشید.

پ.ن: صبر کردم وردپرس از فیلتر خارج شود تا بنویسم. نشد. برای دفعهء بعد بیشتر صبر می کنم.

Advertisements

8 دیدگاه

  1. پس پاندورا هم با نشانه ها آشناست و به زبان آنها گاه حرف می زند …
    فکر می کنم این بار نه فوت و فن جاسوسی و نه اطلاعات و سوابق کاریت هیچکدام برای کشف این رمز به کار نمیان ، شاید بهترین راه اینه که از قلبت استفاده کنی 🙂


  2. تو باهاش دست دادی… با تمامی نعمت ها و شایدم هم یه روز برات نقش امید رو بازی کنه…


  3. یک عدد پاندورا لطفا!


  4. نمی دونم چرا،ولی حس کردم این احساست شبیه یه آدمیه که عمری وقتشو واسه دیگران صرف کرده و حالا تازه یادش افتاده که خودشو فراموش کرده بوده!


  5. … یک بار کاراگاهی خصوصی استخدام کرد تا دور شهر تعقیبش کند. این مرد روزهای متمادی هرجا ماریا می رفت عکسش را میگرفت و کارهایش را در دفترچه ای یادداشت می کرد. چیزی را از قلم نمی انداخت. حتی پیش پا افتاده ترین و الکی ترین شان را: رد شدن از خیابان، روزنامه خریدن و خرید یک فنجان قهوه. کارش خیلی تصنعی بود ولی به نظر ماریا خیلی هیجان انگیز بود که هرکسی بتواند چنین جاذبه ای برایش ایجاد کند. جزیی ترین رفتارها در این مفهوم جدید برایش دلهره آور شده بودند. بعد از چند ساعت چنان به کاراگاه وابسته شده بود که تقریبا یادش رفت که کارمندش بوده. آخر هفته وقتی که کاراگاه گزارش ها را به ماریا داد و او عکس های خودش را دید و گاه شمار خسته کننده ی رفتار های روزانه اش را که خواند، احساس کرد انگار بیگانه ای شده، انگار وجودی غیر واقعی یافته… (هیولای دریایی/ پل آستر)
    بی ربطه، می دونم، ولی هر بار که نوشته هات رو می خونم یاد کارهای پل آستر میفتم…


  6. ببخشید که روی صندلی شما می نشینم، خصوصا وقتی قصد نداشته باشم خیابان ها رااز زاویه ی دید شما ببینم ..

    سلام و فعلا همین


  7. فكر مي كردم پاندورا هيچ وقت از جاسوسي كه از دور نگاش مي كنه توجه ندارد… همه‏ي نعمت‏هاي دنيا از دور نگاه كردنش زياد حال خوشي نداره 🙂


  8. وووووووووووووووووووه جالب بود



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: