h1

من تو هستم، تو کی هستی؟

ژوئیه 8, 2010

صبح از خواب بلند میشوی، با کمی کش و قوس و آفتاب بالانس و خمیازه چشمانت را باز میکنی و چیزی را که می بینی باور نمیکنی. چشمانت را میمالی و سعی میکنی تمرکز کنی و دقیقتر به اطرافت نگاه بیاندازی. چشمانت را میبندی، شب قبل را بخاطر می آوری که نه چیز عجیبی خورده ای و نه چیز غریبی کشیده ای. چشمانت را باز میکنی و از روی تخت بلند میشوی و در اتاق و بعد در خانه، متعجب میچرخی و میگردی. اینجا کجاست؟ من دیشب اینجا نخوابیده ام! این خانهء من نیست! من کجا هستم؟. همانطور گیج و منگ میروی تا آبی به صورتت بزنی، به چهره ات در آینه خیره و از تعجب خشک میشوی. بغض میکنی، صورتت را به آینه نزدیک میکنی و به غریبه ای که به تو خیره شده زُل میزنی. مانند جن زده ها از آینه فاصله میگیری و دوباره به آن نزدیک میشوی. میدوی به سمت اتاق و در کمد را باز میکنی و لباسهایی که برایت ناآشناست را بیرون می آوری و به سرعت میپوشی. به آشپزخانه میروی و روی میز چند عکس، از همان غریبه ای که توی آینه بود، میبینی. تصمیم میگیری اینجا، هرجایی که هست، نمانی و بزنی بیرون و بروی، هرجایی که ممکن است. به ذهنت میرسد که به سراغ همسایه ها، افرادی که نه از نظر روحی، بلکه از نظر فیزیکی به تو نزدیکتر هستند بروی. میروی بالا، اولین نفری که به ذهنت میرسد پاندوراست. زنگ خانه پاندورا را میزنی، دختر قد کوتاه با با صورتی پر از لک و موهای بلوند در را باز میکند و سلام گرمی تحویلت میدهد. میگویی ببخشید با پاندورا کار داشتم. میگوید: آقای جاسوس اجاره ای، حالتان خوب نیست؟ من پاندورا هستم!. به او خیره میشوی و بدون هیچ کلامی عقب عقب می روی و میدوی به سمت راه پله و خودت را پرتاب میکنی به طبقه پایین و به سراغ خانم بولتانسکی میروی. نفست را مرتب میکنی و آرام به در ضربه میزنی و خانم میان سال و زیبایی که گربه ای را در آغوش گرفته در را باز میکند. می گویی ببخشید من با خانم بولتانسکی کار داشتم. خانم جوان به گربه اش خیره می شود و خطاب به او میگوید: ژوزف! ببین آقای جاسوس اجاره ای امروز صبح چه بامزه شده!!. از در فاصله میگیری و عقب عقب میروی و میخوری به دیوار روبرو. از راهرو پایین میدوی و چاره ای جز دارکو به ذهنت نمیرسد. با مشت محکم به در میکوبی و پسر چارشانه و خوش تیپی که یک آرشه ویالون به دست گرفته در را باز می کند و با لبخند تو را به داخل دعوت می کند. آونوقت بهت زده میگویی: دارکو؟ و جواب میشنوی: بله، چیزی شده آقای جاسوس اجاره ای؟. همانجا روی اولین کاناپه مینشینی و دستانت را لای موهایت فرو میبری و زیر لب زمزمه میکنی: نه! این امکان نداره! امکان نداره! جریان را برای دارکو تعریف میکنی و او چند عکس قدیمی که در مناسبتهای مختلف گرفته شده را برایت می آورد و نشانت میدهد و تو می بینی که مرد غریبه داخل آینه در کنار پاندورا و خانم بولتانسکی و دارکوی قلابی ایستاده است. تعجب میکنی! چون جاسوس هستی بیشتر متعجب می شوی!. اگر این من هستم، من کی با اینها عکس گرفته ام؟. اصلا پاندورا مگر چند وقت است که به این ساختمان آمده؟. این عکسها کجا گرفته شده؟. قاطی میکنی و بیشتر با دارکو حرف میزنی و هی سئوال میکنی و هی جواب میگیری. و در آخر میفهمی که تمام آن چیزهایی که میبینی واقعیت محض است و تمام آن چیزهایی که تا قبل از این میدیدی توهم بوده!!!. میفهمی این که برای تو ناآشناست برای همه کاملا شناخته شده است و آن چیزی که برایت آشناست فقط خیال بوده و نمیدانی حقیقت جدید را چگونه جانشین توهم قدیمی کنی!!… همین!

…و تمام این افکار بعد از دیدن فیلم «Ne te retourne pas» تا به امروز در ذهن من می چرخد و مرا می ترساند!. مواظب باشید! اگر جنبهء دیدن فیلمهای تفکر برانگیز را ندارید، بیخیالش شوید!.

Advertisements

11 دیدگاه

  1. خدایش می خواستم بگم فیلم دیدن ها روت تاثیر گذاشتن که خودت اعتراف کردی…راستی قدم نو رسیده مبارک منظورم اینه که قدمتون روی چشم یعنی قدم رنجه فرمودین عجب کلا یعنی اومدین خوبه.


  2. ممکنه مطلبی که بهش اشاره کردی در نگاه اول به نظر عجیب بیاد… ولی وقتی خوب بررسیش می کنی یادت میاد که برای خودت هم تا حالا چندین بار پیش اومده. که همه شناخته شده هات برات نا شناخته میشن. یک اتفاق… یک بحث… حتی یک درگیری لفظی… یه دفعه تو رو به خودت میاره و می فهمی اون چیزی که تا حالا فکر می کردی نیستی و شناختی که از آدم های اطرافت داشتی اشتباه بوده…


  3. عجب نظر فوق العاده ای نوشتن»مرتا».من بهش رای می دم.


  4. خیلی وحشتناک مثه یه کابوس میمونه یک کابوس وحشتناک که دهنت خشک میشه و حال خفگی بهت دس می ده و نمی تونی بلند شی هر کار کنی نمی تونی داد بزنی ولی در عین حال خیلی برات عزیزه یه جورایی انگار میخوای خود وقعیت رو فرا فکنی کنی و از یاد ببریش انکارش کنی

    من رو یاد یکی ازداستان های کتاب *یک زندگی دیگر* انداخت.


    • این کتابی که اسم بردین رو من نخوندم متاسفانه. اما پیشنهاد میکنم فیلم رو حتما ببینید.


  5. ولی انگار تو این واقعیت جدید دیگه یه جاسوس تنها نیستی ! یه ادم اجتماعی هستی با دوست ها و همسایه های خوب! نه اون ادمای وحشتناکی که تصور می کردی. حالا باید دید چرا یه توهم تلخ رو جایگزین یه حقیقت به نظر بهتر کردی؟؟معمولا برعکسش اتفاق میفته!


  6. جاسوس اجاره ای ! مواظب ذهنت باش
    ذهن اگر پرواز کنه
    اون هم طوریکه نشه واقعیت و خیال رو از هم جدا کرد
    سقوط بدی به دنبال داره
    🙂


  7. تسلیم و بی تفاوتی لحن توی خطای آخر، به عنوان ضربه ی نهایی، از طرف من پنج تا ستاره گرفت.


  8. منم که اول دیدمش از این حس وحال ها داشتم. موضوع فیلم جدید بود، بر خلاف موضوع هایی که می خواهی زود فیلم به آخر برسد و خاموش کنی بری سراغ کارت. این جدید بودن موضوع به تبع روی ادم تاثیر داشت…
    به نظرم اشتباه نکن جاسوس اجاره ای هم باید تم خاص خودشو داشته باشه… گرته برداری نکن ( البته این فقط یک نظره ها! احترام من به نظر شما جای خودش رو داره) 🙂


  9. آخ که چقدر دوست دارم ببینم یه روز از خواب بیدار شدم و اونی که تو اینه میبینم من همیشگی نیستم. اونایی که دورم هستن ادمایی هستن که تا حالا ندیدمشون. نمیشناسمشون. آخ که چه دلم میخواد همه چی عوض بشه…


  10. چرا نمیمیرم ؟



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: