h1

اجازه دهید این پست بی عنوان باشد

ژوئیه 17, 2010

روی صندلی کهنهء آفتاب گیری روی پشت بام دراز می کشم و چشمانم را می دوزم به همان چند تکه ستاره ای که در آسمان پخش شده. سیگاری آتش می زنم، پلمپ جی ان بی را باز می کنم و از همان شیشه جرعه ای سر می کشم. نگاهی به ساعتم می اندازم، بنظر می رسد امشب پاندورا کمی برای ملاقات با پیانو اش تاخیر دارد. چشمانم را می بندم و چند جرعه سریع و بی تنفس از اسکاچ را بالا می روم. چشمانم را همانطور بسته نگه می دارم و سعی می کنم از عقربهء ثانیه شمار پیاده و سوار عقربهء دقیقه شمار شوم تا گذشت لحظه ها برایم کمی کندتر بنظر برسد. چشمانم را بسته نگه می دارم و تخیل خود را به کار می اندازم.

دارکو را می بینم که برهنه به دیوار تکیه داده است و نگرانی و ترس در چشمانش موج می زند. ترمپت، با آن چهرهء زرد طلایی و کلیدهایی که بر روی سینه دارد وارد اتاق می شود، او را بر می دارد و با چنان شدتی در ماتحتش فوت می کند و چنان با دسته اش به دماغ و چانهء او می کوبد که از باقی سوراخهای دارکو صدا با شدت خنده آوری خارج می شود. لبخند رضایت بخشی می زنم و سعی می کنم چهرهء دارکو را در آن حالت در ذهنم ثبت کنم، تا اگر او را در راه پله دیدم، در درونم از خنده ریسه بروم.

آقای روبیک را می بینم که با زیرشلواری راه راه و کهنه اش در سرمای زمستان وارد باغچه حیاط پشتی آپارتمان شده و باد زده و درب ورودی را بسته است. او را می بینم که دماغش را به شیشه پنجره اتاقش چسبانده و از سرما به خود می لرزد و دلش نمی آید شیشه را بشکند و خود را از آن شرایط مضحک نجات دهد. او را می بینم که شاش دارد و اجازه ندارد به باغچه بشاشد. مدام عقب می رود و سرش را بالا می آورد به دیوار بلندی که فقط یک پنجره در طبقه آخر دارد خیره می شود. کمی فریاد می زند و کمک می خواهد و ناامید دوباره دماغش را به شیشه می چسباند، و نمی داند با ادراری که ساعتهاست در مثانه اش جمع شده چه خاکی بر سر بریزد. او را خنگ تر از آنچه هست تصور می کنم و در همان شرایط نگهش می دارم تا لبخندی که از فریادهای دارکو بر لبانم شکل گرفته، پر رنگ تر و کامل تر شود.

جوزف را می بینم که یک سیب قرمز و درشت را در دهانش چپانده اند و او را بصورت نشسته و دست و پا بسته درون فر گذاشته اند. هر از چند گاهی درب فر را باز می کنند با ملاقه بزرگی، از روغن و محتویات توی سینی روی او می ریزند و جوزف که فقط می تواند چشمانش را تکان دهد بصورت وحشت زده ای به ملاقه نگاه می کند. قبل از آنکه او را رها کنم تا بطور کامل پخته شود، با شیطنت درب  فر را باز می کنم و یک کرفس درشت را درون ماتحت او فرو می کنم و لبخند رضایتش را می گذارم روی فریادهای دارکو و مثانهء آقای روبیکم.

…صدای پیانو من را از افکار شیرینم خارج می کند و دوباره می نشاند روی صندلی کهنهء آفتاب گیری روی پشت بام. به ساعتم نگاهی می اندازم، چشمانم را می بندم و  چند جرعه سریع و بی تنفس از اسکاچ را بالا می روم. ذهن و دل و روح و روان و فکر و خیال و تصورم را می دهم به پیانو و پاندورا که روبروی آن نشسته است. او را می بینم که برهنه است، چشمانش را بسته و سرش را بالا گرفته و موهای مشکی اش را به روی سینه هایش ریخته و انگشتانش را با ظرافت روی کلاویه ها می رقصاند. او را می بینم که هر از گاهی چشمانش را باز می کند و جرعه ای از شرابی که روی پیانو گذاشته می نوشد و دوباره در خلصهء موسیقی فرو می رود. او را می بینم که از جایش بلند و بر روی اصوات سوار می شود و در اتاق به پرواز در می آید و پیانو همچنان مشغول نواختن است. او را می بینم که به سقف نزدیک و از آن رد می شود و به آسمان می رسد و پیانو همچنان مشغول نواختن است. او را می بینم که ستاره ها را از پردهء آسمان می چیند و لای موهایش می گذارد و موهایش سوار باد و سینه هایش نمایان می شوند و ماه را از بودنش در آسمان شرمنده می کنند و پیانو همچنان مشغول نواختن است… او را می بینم که آنقدر بالا می رود که دیگر او را نمی بینم، فریاد می زنم، عربده می کشم، صدایم را نمی شنود و پیانو دیگر مشغول نواختن نیست.

نفسم می گیرد. چشمانم را باز می کنم. دیگر اثری از سرخوشی ِ فریادهای دارکو، مثانهء آقای روبیک و کرفس درون ماتحت جوزف در درونم نیست. دستانم می لرزد، سیگاری آتش می زنم. دستانم می لرزد، جرعه جرعه تا انتهای شیشه را سر می کشم. دستانم می لرزد، شیشه از دستم می افتد و می ترکد. دستانم می لرزد، سرم سنگین و چشمانم بسته می شود. پاندورا را می بینم که با چشم و دهان بسته به یک تیرک چوبی طناب شده است و چند نفر با مشعلهای آتش دورش حلقه زده اند. کمی آنطرف تر دارکو را می بینم که ترمپت می نوازد و آقای روبیک آواز می خواند و جوزف هم می رقصد. می خواهم چشمانم را باز کنم، نمی شود. می خواهم فریاد بزنم، نمی شود. می خواهم به تصاویر قبل برگردم، نمی شود. فریاد می زنم، عربده می کشم، انگاری درون ماتحتم فوت می کنند یا کرفس در آن کاشته اند. فریاد می زنم، انگاری مثانه ام در حد انفجار است. فریاد می زنم، دارکو و آقای روبیک و جوزف رویشان را به سمت من می گردانند و لبخند می زنند… پاندورا صدای من را نمی شنود.

مواظب باشید! زمانی می رسد که شما تصور نمی کنید، تصور شما را …

Advertisements

13 دیدگاه

  1. نميدونم، شايد ربطی نداشته باشن اين دو به هم! ولی نوشته هات منو ياد کتاب مرشد و مارگريتا
    ميندازه!


  2. تصور کردن جسارت می خواهد
    قدرت کنترل می خواهد
    تصور کردن عشق می خواهد ! پیانو و پاندورا می خواهد
    تصور کنید
    تصور کاری به شما ندارد
    !


  3. گاهي وقتا تصور نكردن رويا نببافتن از همه چي بهتره اينطوري ترس هامون ب رويا هامون راه پيدا نمي كنن.


  4. این روزها سخت هستن…اما مراعاتشان می کنم…به خاطر گل روی خدا.


  5. وقتی این تصورات آدم رو گرفتار خودش می کنه مثل یه باتلاق انقدر تو رو به درون خودش می کشه که خفت می کنه.


  6. تو و تمام شخصیت های درون متن ات انگار در خواب ابدی مردی زندگی میکنید که اگر از خواب برخیزد همهگی میمیرید !

    برگشتم وردپرس !


  7. به درد فیلم های ژانر ترس و حشت می خوره این ایده !


  8. تو این زمونه که همه چیز آدم رو….. تصور هم یکیش!


  9. اگه این تصور همون اولش میموند چه قشنگ بود. اگه تو تصورت به خواب نمیرفتی چه زیبا میموند. کاش پاندورا هنوزم بنوازه


  10. چه دنياي غريب آشنايي… ممنون براي ساعاتي كه من و ساير خوانندگانت رو از خودمون و واقعيت اطرافمون جدا كردي…


    • ممنون از شما دوست عزیز.


  11. تصور کردن جسارت می خواهدقدرت کنترل می خواهدتصور کردن عشق می خواهد ! پیانو و پاندورا می خواهدتصور کنیدتصور کاری به شما ندارد!
    +1


  12. جریان سیال ذهن



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: