h1

گاهی اوقات درب را باید بسته نگه داشت

اوت 1, 2010

پهن شده ام روبروی پنجره. صدای نفرت انگیز ترومپت دارکو مغزم را خارش می دهد. لیوان را گذاشته ام روی میز، کنار زیرسیگاری و از شیشه اسکاچ را سر می کشم و می گذارم روی زمین، روی همان جا که خاکستر سیگار را می تکانم. نمی دانم این تصمیم آقای گادلورد را به حساب جاه طلبی اش بگذارم یا عقده های ناگشاده اش. نمی فهمم که یک بطری شکسته چرا باید به چنین چیزی، به تعویض قفل پشت بام، ختم شود. یک بطری شکسته شده! نه قانونی ، نه حرمتی و نه دلی! فقط یک بطری سادهء اسکاچ! همین!

آقای گادلورد هیچوقت به آن شکلی که می بایست برای من قابل احترام نبود و نیست. همیشه ترسی پنهان از تصمیمات عجیب و غریبش و از همه بدتر ابلاغ ناگهانی آنها وجودم را در اختیار گرفته. هر لحظه ممکن است حکم تخلیه را به نیشخند آن روبیک لعنتی پیوست کند و بگذارد کف دستم. هر آن احتمال دارد که بخواهد این آپارتمان کهنه و کلنگی را بکوبد و جای آن زمین تنیس، رستوران، پمپ بنزین، کارواش، فـ.ـاحـ.ـشه خانه یا هر کوفت دیگری سرهم کند. مشکل اینجاست که چون نه خودش را نشان داده و نه وجودش را اثبات کرده، هر چیزی ازش بر می آید و هیچ پیش بینی و پیش گویی و پیش دستی و پیش نهادی هم راه به جایی نمی برد.

سعی می کنم کمی بخوابم و صدای ترومپت نفرت انگیز دارکو را نادیده بگیرم. این چند وقت پشت بام و نوای پیانو مشکلم را حل کرده بود. همیشه به این فکر می کردم که چه برنامه ای برای زمستانهای پشت بام بچینم که نه پیانوی پاندورا را از دست بدهم و نه از سرما منجمد شوم. فکر نمی کردم که از بیخ و اساس پشت بام را از دست می دهم، چه گرم باشد، چه سرد. سعی می کنم بخوابم و بپذیرم که باید بپذیرم همینی که هست. کسی به درب آپارتمانم ضربه می زند. با وجود آنکه می دانم کسی با من کاری ندارد، اما دوست ندارم با جملهء «یعنی کی میتونه باشه؟» خودم و فرد پشت درب را بیش از حد عاقلانه علاف و مسخره کنم. با همان وضع و حال درب را باز می کنم و او را پشت درب می بینم.

–    خواب که نبودی؟
–    سلام. شب بخیر. شما … خانمه …. ؟
–    ماریجا، خواهر دارکو، همسایه طبقه پایین.
–    بله بله، اسمتون رو فراموش کرده بودم. ببخشید، ماریجا یعنی چی؟
–    نمی دونم. توی مقدونیه نصف دخترها اسمشون ماریجا هست! می تونم بیام تو؟
–    (کمی لای درب را می بندم و نشان می دهم که تمایلی به داخل شدنش ندارم) من خیلی خستم، باید بخوابم. اگه کار فوری و ضروری ندارین باشه برای یه وقت دیگه.
–    کارم هم فوری هست، هم  ضروری.
–    خب، بفرمائین.
–    بیام تو؟
–    چندان خونه مرتب و تمیز نیست.
–    من مشکلی ندارم.
–    اما من مشکل دارم. ممنون میشم همین دم در بگین جریان چیه.
–    من اومدم اینجا، توی این کشور و پیش دارکو، که یه دانشگاه برای تحصیل پیدا کنم. دارکو که چندان با این چیزها آشنا نیست. بهم گفت که میتونم از شما راهنمایی بخوام.
–    دارکو گفت؟
–    آره.
–    چی فکر کرده که این رو گفته؟ من از کجا باید بدونم؟ پدرم استاد دانشگاه بوده یا مادرم پانسیون داشته؟ من که مرکز راهنمای اطلاعات شهری یا مسئول جور کردن بورسیه دانشجویی نیستم!
–    چرا حالا عصبانی میشی؟ چیز مهمی نگفتم که.
–    مسئله اینه که شما این ساعت شب اومدین دم خونه من و هیچ چیز مهمی نگفتین خانم. اگه اجازه بدین من باید برم بخوابم، فردا کلی کار دارم. خدانگهدار.

درب را روی بهت و تعجب خواهر دارکو، همینی که نمی داند اسمش چه معنایی دارد، می بندم و با عصبانیت، نه به سمت تخت خواب، به طرف پنجره و شیشهء اسکاچ و پاکت سیگار می روم . بطری را با چنان شدتی سر می کشم و سیگار را چنان حرارتی با سیگار روشن می کنم که حلق تا ماتحتم آتش می گیرد و چشمانم بسته می شود و دیگر چیزی نمی فهمم.

صبح که بیدار می شوم، خودم را می بینم… سرم را گذاشته ام روی پا دری و پاهایم را عمود کرده ام به راهروی طبقهء چهارم و دراز به دراز خوابیده ام رو به روی درب خانهء پاندورا. به سرعت خودم را جمع می کنم و قبل از آنکه پاندورا درب را باز کند و لاشهء من را آنجا ببیند، به سمت آپارتمانم فرار می کنم. مواظب باشید! ممکن است از شما کارهایی سر بزند که مایه آبروریزی شود.

Advertisements

8 دیدگاه

  1. به جاسوس درونيت اجازه عرض اندام بده! سرکوبش که کنی ميره دم خونه پاندورا ميخوابه خوب!
    به جا اينکه بره در بزنه و به يه گپ دعوتش کنه!


    • نمی دانم نوای پیانو بود یا عطر بدنش که آن وقت شب، با آن حال که نمی دانم چه بود، مرا بی آنکه بفهمم به جلوی خانه اش کشانده بود. نمی دانم، تابلوی اعلانات را دیده است یا نه. نمی دانم وقتی می دانست روی پشت بام می روم، حتما می دانست، چطور می تواند باز هم انگشتانش را روی کلاویه ها برقصاند. من آنجا چه می کردم، نمی دانم.


  2. خالی کردن خود سر دیگران آخر و عاقبتش همینه دیگه !


  3. می خوام بگم به شدت این پست رو دوست داشتم…یه جورایی باش همزاد پنداری می کنم…چند تا مشکل اینجا هست…اون دختر بچه بیچاره که هنوز دانشگاه هم نرفته معنی اسمش رو نمی دونه که ندونه…باس به سخره بگیریش؟؟چون پاندورا تمام ذهنت رو مشغول کرده و مثل بت بهش نگاه می کنی که نباس همه رو تحقیر کنی.بطری رو شکوندی مثل یه جاسوس بایست و تاوانش رو بده.بیچاره ماریجا ی طفلک…تازه وارد حیونی.


  4. اینکه ذهنت از بدنت استفاده کنه و بره جایی بشونتت که باید صدایی از پیانویی بلند شه و سوقت بده به ملکوت اعلا به اون صدای ازلی که یادت رفته و دنبالش هرچی توی ترومپت دارکو گشتی پیداش نکردی چیز خوبیه
    اینکه از ماریجا خوشت نیاد چیز خوب تریه
    اتینکه همش پاندورا رو بخوای چیز خییییییییلی خوبتریه
    اما خواست باشه جاتسوس ِ عزیز اینکه اون بفهمه دوسش داری بده خیلی بده خیلی خیلی بده .


  5. جاسوس عزیز آدمایی که دوستشون نداری در که بسته باشه از سقف میان یا از پنجره یا از دیوار !ولی هیچ وقت کسی که می خوای از در وارد نمی شه فقط خودت باید بری در خونشو بزنی راه دیگه ای نداره!


  6. اوه اوه! ینی تو راهرو خوابیده بودی!! مطمئنم ابن دختر پرروهه هست..ماریجا..دیدتت…راستی چرا مث آدم نمیری در خونش به یه قهوه ای چیزی دعوتش کنی!!


  7. پاندورای دست نیافتنی… پاندورای بدون جایگزین… به نظرت همچین چیزی می تونه وجود خارجی داشته باشه؟



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: