h1

کار «نشد» ندارد! «نشد» است که با ما کار دارد! / اول

اوت 5, 2010

گربهء زرد و حنایی رنگ، از آنهایی که نمی دانی بخاطر رنگش نادیده اش بگیری و یا بدلیل گربه بودنش دوستش داشته باشی، دراز کش زیر آفتاب، پاهایش را هوا کرده و خودش را مستقیم و بی تعارف لیس می زند. آن کنار، چند کودک در حال دویدن، هر از گاهی لیسی به بستنی های صورتی رنگشان می زنند و با وجود تمام شیطنتی که دارند سعی می کنند از دید مادران خود خارج نشوند. آن طرفتر، پسر جوانی دستش را دور گردن دختر کنار دستش انداخته و در گوش او چیزی زمزمه می کند، هر دو از خنده ریسه می روند و پسر بهانه ای پیدا می کند تا دختر را در آغوش بگیرد. زیر آن درخت، پیرمردی عصایش را به پای راستش تکیه داده و بیسکوییتی که به دست دارد را خرد می کند و برای پرنده های اطرافش می ریزد. اینجا، روی این نیمکت، من نشسته ام و در خیالم غوطه می خورم و دود سیگارم را به سمت صحنه های جلوی چشمم فوت می کنم. ذهنم درگیر است. بیشتر از همیشه، پیچیده تر از همه وقت، نگران تر از هر لحظه. فکرم پر از چیزهایی ست که برایم ناشناخته است. من جاسوسم! اجاره ای بودنش مهم نیست! جاسوس دوست ندارد چیزی برایش ناشناخته باشد.

سیگارم که تمام می شود، از روی نیمکت بلند می شوم، چند قدم مانده به خیابان فیلترش را درون سطل زباله می اندازم، بر می گردم و سیگاری روشن می کنم و دوباره روی همان نیمکت می نشینم. سرم را به راست می چرخانم، نیمکت خالی کناری را می بینم که سایهء درختی روی آن افتاده. سرم را به چپ می گردانم، خواهر دارکو را می بینم که پاکت خرید به دست از مسیر کناری پارک به سمت آپارتمان می رود. کمی سر جایم جا به جا می شوم و با فکر به این موضوع که این حرکت ممکن است باعث شود او مرا نبیند، به حماقت خودم پوزخند می زنم. دوباره سرم را به راست می چرخانم. روی همان نیمکت ِ خالی ِ کناری، دختری آنجا نشسته است. با موهایی مشکی و به نسبت بلند که روی شانه اش تاب خورده و به روی سینه هایش خزیده است. کفش آل استارش با تاپ سبز رنگی که به دارد هماهنگ شده و شلوار جینی که به پا کرده  پاهای زیبایش را کشیده تر نشان می دهد. کتابی به دست گرفته و با چنان حرارتی آن را می خواند که بعید می دانم متوجه باشد اطراف او چه می گذرد. می توانم از همین فاصله لطافت پوستش، عطری که به خود زده، حتی ضربان قلبش را حس کنم. چندان فکر نمی کنم! بیشتر خیره نمی شوم! از جایم بلند می پرم  و مستقیم می روم رو به رویش می ایستم. سرش را بالا می گیرد و با آن چشمان عجیبش به صورتم خیره می شود.

+ بله، کاری داشتین؟
– می خواستم اگه اشکالی نداره کنار شما، بشینم روی این نیمکت.
+ متاسفم. فکر کنم اشکال داره.
– چه اشکالی؟
+ نمی خوام کنارم بشینین! همین!
– می تونم بپرسم چرا نمی خواین من کنار شما بشینم؟
+ چون شما غریبه هستین. می تونم بپرسم چرا شما می خواین کنار من بشینین؟
– چون شما زیبا هستین!

لبخندی می زند، انگشت اشاره اش را می گذارد لای کتاب، شست و انگشت میانی را می اندازد پشت دو طرف جلد، کتاب را می بندد و می گیرد دستش و با کنجکاوی براندازم می کند.

+ کار دیگه ای دارین؟ ممنون میشم بذارین من بقیه کتابم رو بخونم.
– داشتم به این فکر می کردم که اگه من الان بذارم و برم، شما همچنان زیبایین و من همچنان غریبه. اما اگه من  بشینم روی این نیمکت، نیم ساعت دیگه، شما همچنان زیبا هستین، اما من دیگه غریبه نیستم.
+ شما به همه دخترهایی که توی این پارک میاین این حرفها رو می زنین؟
– اگه دختری به زیبایی شما می دیدم، شاید. اما تا حالا که پیش نیومده.
+ من چندان میونه ای با این گفتگوها ندارم.
– باور کنین، من هم چندان تخصصی در مورد این گفتگوها ندارم.

دوباره لبخند می زند. کمی روی نیمکت جا به جا می شود نیم نگاهی به فضای خالی کنارش می اندازد. تردید نمی کنم، صاف می روم و کنارش می نشینم.انگشت اشاره اش را از لای کتاب در می آورد، آن را می بندد و می گذارد درون کیفش. دستانش را قلاب می کند دور زانوی پای راستش که روی پای چپش انداخته و به طرف من بر می گردد.

… ادامه دارد

Advertisements

11 دیدگاه

  1. بقيشو زود تر بنويس که ببينم ربط نشد و کار و ما چيه!


  2. gozashtimon to khomari agha jasoseeeeeeeee!!!!!!!!!!!!


  3. خب تو که اینقدر خوب بلدی سر گفتگو را با یه دختر خوشگل باز کنی چرا نمی ری پیش پانورا؟ ها؟ ها؟


  4. این داستان ادامه دارد؟


  5. آره الان دیدم که ادامه دارد… آخ جون یه رابطه جدید. من دوست دارم ارتباط بر قرار کردن رو


  6. باور کنین من تخصصی توی این جور گفتگو ها ندارم….آخ که چقدر خنده دار و قابل باور.


  7. اگه بخوای ممکن نیست نشه !


  8. oh oh, goya baste shodan dare poshtebam be shoma joraat dade aghaye jasos!! khobe,khoooobe
    ba eshtiagh montazere edameye dastan hastam


  9. چقدر جالب!
    وقعا گاهی وقتا باید حرکت کرد گاهی کسی و می بینی که اگه ازش رد بشی تا مدتها یا شاید سالها پس ذهنت فکر می کنی بهش… اما به نظر من تهش مهمه شاید بتونم حدس بزنم چه جوری تمومش می کنی


  10. عالي شروع كردي.بايد ادامه رو ديد.واقعا دلم سوخت وقتي گفتي «باور کنین من تخصصی توی این جور گفتگو ها ندارم»
    باور كردم. اون هم حتما باور كرده


  11. بالاخره یه کم شجاعت ! امیدوارم واسه دختر درستی خرجش کرده باشی ! ولی انگار یه جوری به پاندورا خیانت کردی!



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: