h1

کار “نشد” ندارد! “نشد” است که با ما کار دارد! / دوم

اوت 10, 2010

(یک بار دیگر قسمت اول را بخوانید)

+ خب، گوش می کنم. قرار هست راجع به چی صحبت کنیم؟
– چه کتابی می خوندین؟
+ بیابان
– کدوم بیابون؟
+ مگه چند تا بیابون داریم؟
– اگه از بیابونهای درونی و بیرونی و محیطی و محاطی و عقلانی و احساسی صرفنظر کنیم و فقط بچسبیم به ادبیات، باز هم خیلی بیابون داریم. مثل «گل بیابون» که زندگی اون مدل معروف سومالیایی هست، یا «بیابون کادیلاک» که مارک رایزنر نوشته، یا مثلا «بیابان» لوکلزیو.
+ من همین آخری رو دارم می خونم.
– چه خوب. سبک لوکلزیو خیلی جالبه. یه داستانی که ممکنه توی چند روز ساده اتفاق بیوفته رو اینقدر پیچ و تاب میده و می پیچونه و توصیف می کنه که اگه توی همون صحنه هم حضور داشته باشین نمی تونین به این دقت اتفاقها رو ببینین. به اسم کتابهای لوکلزیو دقت کردین؟ بیابون، تب، دادخواست، سیل… جالب نیست؟ تک کلمه ای، کلی و جامع!
+ تحلیل جالبی دارین، اطلاعات خوبی هم دارین، بنظر میاد خیلی کتاب می خونین.
– اتفاقا برعکس. من و کتاب هیچوقت دوستای خوبی برای هم نبودیم. من چیزهایی می دونم که هیچ چیزی در موردشون نمی دونم!
+ در هر حال من فکر نمی کردم بخواین اینجا بشینین که در مورد این چیزها صحبت کنیم.
– چه فکری می کردین؟ من به اندازه کافی جذب ظاهر شما شدم که این جرات رو به خودم دادم نزدیکتون بشم. حالا وقت این هست که یه کم از باطن و فکر و سلیقه شما بدونم.
+ می تونم بپرسم قرار هست آخر این شناخت ظاهری و باطنی به کجا ختم بشه؟
– الان برای فکر کردن به آخرش خیلی زود هست. هیچ کس از آینده خبر نداره. ممکنه چند دقیقه دیگه از روی این نیمکت بلند بشیم و هر کدوم به راه خودمون بریم و چند سال دیگه توی خیابون به هم تنه بزنیم و عذرخواهی کنیم و اصلا همدیگرو به خاطر نیاریم. ممکنه بلند بشیم و یه بطری شامپاین بخریم و بریم سمت آپارتمان من یا شما. ممکنه یه کم از خودمون حرف بزنیم و متوجه بشیم که پدر یا مادر من  با مادر یا پدر شما به شکل عجیب و غریبی رابطه داشته و من و شما خواهر و برادر هستیم. یا حتی دورتر، ممکنه چند سال دیگه من و شما زیر یه سقف مشغول مراقبت از بچه هامون و در فکر پرداخت قسطهای سر ماه باشیم.هیچ کس از آینده خبر نداره.
+ بله. حق با شماست. البته به شخصه فکر می کنم احتمال مورد اولی که گفتین خیلی خیلی بیشتره.
– خب احتمالات زندگی ما کاملا از تفکرمون تاثیر می گیرن. وقتی شما اینطور فکر می کنین، حتی اگه اینطور نباشه، بطور کاملا مشخص خود به خود احتمال مورد اول بیشتر میشه. چون شما اینطور خواستین.
+ شما تحلیل گر یا روان شناس یا یه چیزی توی این مایه ها هستین. درسته؟
– نه. من فقط یه کم بیش از حد نرمال روی مسائل دقیق هستم. شما اینجا چند دقیقه ای کتاب به دست نشسته بودین، حرکت انگشتاتون روی صفحه، شکل ورق زدنتون، دنبال کردن جمله ها با انگشتتون، ظریف و آهنگین بود. احتمالا شما از موسیقی سر رشته دارین. اما با توجه به اندازه صفحات فاصلهء ورق زدنتهاتون خیلی زیاد بود و چند بار مسیر چشمتون به جای پایین اومدن بالا رفت، احتمالا فکرتون درگیر چیزی به جز محتوی کتاب بود. لباسی که پوشیدین به شکل خلاقانه ای هارمونی رنگ زیبایی داره، احتمالا جدا از موسیقی، رنگها رو هم خوب می شناسین و دید هنری قشنگی دارین. این ساعت توی پارک نشستین و کتاب می خونین، احتمالا کار مشخصی ندارین یا دانشجو هستین و الان تعطیل. زخم روی آرنجتون تازه هست و بهش هم رسیدگی نشده، خیلی بعید هست که کسی این زخم رو ببینه و پانسمانش نکنه، در نتیجه احتمالا تنها زندگی می کنین. می بینین؟ فقط کمی دقت لازم هست، نیاز به تحلیل پیچیده ای نیست. نشونه ها رو که بگیری و بری جلو به حقیقت نزدیک میشی.
+ از شما می ترسم! (با خنده) نکنه شما جاسوس هستین ؟!!؟؟
– ممم… تنها چیزی که هستم اینه که الان مثل شما توی این پارک بیکار نشستم. نظرتون چیه بقیه صحبتمون رو توی یه کافه همراه با خوردن یه قهوه ادامه بدیم؟
+ فکر بدی نیست. بنظر میاد هم صحبتی با شما جذاب و هیجان انگیز باشه.
– این نزدیکی کافه دنجی هست که مال یه زوج پیر و باحاله. راستی، من هنوز اسم شما رو نمی دونم.
+ من… من پـــانـــدورا هستم.

دخترک این را که می گوید، بلند می شود و روی نیمکت می ایستد. جستی می زند و تنهء درخت کنار نیمکت را می گیرد، می چرخد و خودش را به زمین می اندازد. آرام و چهار دست و پا به من نزدیک می شود، سرش را نزدیک پاهایم می برد و گونه اش را به کفشم می مالد…

برق از سرم می پرد و خودم را تنها روی نیمکت می بینم. گربهء زرد و حنایی رنگ، از آنهایی که نمی دانی بخاطر رنگش نادیده اش بگیری و یا بدلیل گربه بودنش دوستش داشته باشی، ونگ ونگ می کند و خودش را به کفشهایم می مالد. سرم را به راست می چرخانم. نیمکت خالی هنوز همانجا زیر سایه درخت لم داده است. به سمت چپ می چرخم و خواهر دارکو را می بینم که رو به روی من ایستاده و با حالتی حق به جانب به من خیره شده و زیر لب غر می زند. هاج و واج نگاهش می کنم و چند بار سرم را به سمت نیمکت کناری بر می گردانم. صدای او را می شنوم که می گوید: «چرا گیج و منگی؟ میگم پاشو بیا کمک کن این پاکتهای خرید رو ببریم تا خونه. پدرم در اومد. پاشو!» . بی توجه به او و صدایش از جایم بلند می شوم و می روم روی نیمکت خالی سمت راست می نشینم. سیگاری روشن می کنم و خواهر دارکو را می بینم که زیر لب چیزهایی می گوید و با اخم از پارک خارج می شود. به خودم می آیم، نفس عمیقی می کشم، چشمانم را می بندم و به این فکر می کنم که در هر حال چیزی تغییر کرده است: حالا نیمکت سمت چپم خالی است… مواظب باشید! خواهش می کنم مواظب باشید!

Advertisements

14 دیدگاه

  1. من فکر کردم بالاخره شد….یه کاری بکن تا دیر نشده….


  2. ای بابا….چه زود پشیمون شدی….ای بابا.


    • پشیمون ؟ از چی ؟!


      • سکوت می کنم


  3. من فکر می کردم این عدم شجاعت مال جاسوسه ولی الان میبینم نه عدم شجاعت مال نویسنده است! چرا ادامش ندادی؟؟؟


    • ادامش همین بود که خوندین. قرار نبود اتفاق دیگه ای بیوفته.


      • البته از همون عنوانش معلوم بود که اتفاقی قرار نیست بیفته ولی این که جاسوس حتی هیچ تلاشی هم واقعا نکرده مایوس کننده است! آخرش پاندورا از ساختمون اسباب کشی می کنه و جاسوس می مونه و خواهر دارکو!


  4. من می خوام یه کامنت دیگه هم بنویسم…توی قسمت اول یه تیکه ای هست که اگر خواننده بهش توجه کنه متوجه می شه که یه اتفاق غیر واقعی قرار رخ بده…حالا نمی دونم چرا جاسوس اینقد زود از ادامه خیال بافیش پشیمون شد؟؟؟


    • این را از گربهء زرد و حنایی رنگ، از آنهایی که نمی دانی بخاطر رنگش نادیده اش بگیری و یا بدلیل گربه بودنش دوستش داشته باشی، بپرس. و یا از پاندورایی که در رویا هم بی هنگام پا پس می کشد.


  5. دارکو و تمام متعلقاتش مثل پتکی میمونه که تو فرق سر آدم فرود میاد ، دارکو برای منه خواننده کنتراست ایجاد میکنه و نقطه ی مقابل تمام اون اتفاقات خوبیه که رویا وار می افته . دارکو رو دوست ندارم .


  6. نمی دونم چرا؟ اما همیشه «دختر» را به «دخترک» ترجیح می دم. کاف تصغیر را دوست ندارم.
    این پاندورا دیگه تلف شد( خدا نکنه) باید یک فکری به حالتون بکنیم با این وضعیت جاسوس از کار همه گره باز می کنه الا خودش 🙂


  7. کجایی پس؟؟
    بیشتر بنویس!!!


  8. خب الان وقتش نیس هنوز آپ کنین؟ فضولی نباشه ها !


  9. خوشم اومد
    دنبال ميكنم



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: