h1

ساکت !! می خواهم اعتراف کنم

اوت 26, 2010

خانم استاکبریج قهوه را روی میز می گذارد و قبل از آنکه چیزی بگوید، من را می بیند که ته خودکار را روی پیشانی گذاشته ام و با چنان شدتی فشار می دهم که نزدیک است افکارم بطور مستقیم وارد جوهرش شوند. حرفی نمی زند، بیخیال می شود، سراغ کارهایش می رود و من را با چند برگ کاغذ و یک خودکار و یک فنجان قهوه تنها می گذارد. احتمالا تمام آدمهایی که در این کافه حضور دارند ترجیح می دهند بجای حرام کردن برگ کاغذ و جوهر خودکار، از اتاقک چوبی اعتراف کلیسا استفاده کنند. اما من این کافه و میز و قهوه و کاغذ و خودکار را به آن اتاقک تنگ و تاریک و بلاتکلیف ترجیح می دهم. گذشته را شخم می زنم و به اکنون می رسم. از ابتدا شروع می کنم و به امروز ختم می شوم. می خواهم اعتراف کنم! می خواهم جوهر شوم و خود ِ تلخم را بچسبانم به این کاغذی که بالایش درشت و بدخط نوشته شده: اعتراف نامه.

((اعتراف می کنم در مدرسه، وقتی هشت نُه ساله بودم، پشت سر معلم شکلک در می آوردم، موهای دختربچهء صندلی مقابلم را گره می زدم، به بهانهء دستشویی از کلاس خارج می شدم و روی چمنهای حیاط دراز می کشیدم و آسمان را نگاه می کردم.
اعتراف می کنم در مدرسه، وقتی دوازده سیزده ساله بودم، تمام اسرار دختر همسایه را می نوشتم و می چسباندم روی تابلوی اعلانات مدرسه. آن زمان همسایهء ما یک دخترچهارده پانزده ساله و یک تلفن بی سیم پاناسونیک داشت که موجش روی رادیوی اتاق من می افتاد و یکی از تفریحات من گوش کردن مکالمات او با دوستانش بود. از زمان پریود شدنش تا سایز اندام دوست پسرش، از خیانتها و اعترافاتش تا حماقتها و آرزوهایش. همه و همه گزارش می شد و با امضای ناشناس می چسبید روی تابلو اعلانات مدرسه.
اعتراف می کنم وقتی شانزده هفده ساله بودم، روزهای یکشنبه با اصرار و اجبار مادرم به کلیسا می رفتم و زمانی که سرودهای دسته جمعی خوانده می شد، زیر لب The End جیمی موریسون (The Doors) را زمزمه می کردم.
اعتراف می کنم وقتی بیست و دو سه ساله بودم، یک آرشیو عکس از تمامی دخترهای کالج در رختکن، سالنهای ورزش، رستوران، خلوتهای تک نفره و دو نفره، به همراه اطلاعات و مشخصات کامل آنها داشتم و هر از گاهی در مقابل مقداری پول آن را در اختیار پسرها می گذاشتم))

–  قهوه سرد شد! می خواین عوضش کنم؟… خودکار را روی میز می گذارم و نگاهی به خانم استاکبریج می اندازم که تمام تلاش خودش را می کند با موجود گه و بداخلاقی مثل من مهربان برخورد کند. سرم را به نشانهء تائید تکان می دهم، خودکار را دوباره بر می دارم، از گذشته دور و به اکنون نزدیک می شوم:

((اعتراف می کنم در تصوراتم همیشه عاشق مشتری ها و سوژه هایم شده ام، برایشان گریه کرده ام و دل سوزانده ام و بعد از بسته شدن پرونده فراموششان کرده ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم چندین بار وقت و بی وقت به ژوزف، سگ خانم بولتانسکی، لگد جانانه ای زده ام که باعث شده زوزه کشان چندین پله را با مغز و گردن طی کند و به دیوار کوبیده شود.
اعتراف می کنم در تصوراتم بارها دارکو را به یک تیر چراغ برق بسته ام و آنقدر با ترمپتش به سر و صورت و دست و پایش کوبیده ام که از سوراخهایش صدای کلارینت خارج شده است.
اعتراف می کنم در تصوراتم یک بار نقشهء قتل آقای روبیک را کشیده ام تا از طریق پنجرهء اتاقش وارد باغچهء حیاط پشتی شوم و آنجا را ببینم.
اعتراف می کنم در تصوراتم وقتی خانم بولتانسکی،صاحب ژوزف، خواسته در مورد چیزی نظر بدهد، سرش فریاد کشیده ام، او را جـ.ـنـ.ـده نامیده ام، تحقیرش کرده ام و در آخر نیشگونی از باسن گنده اش گرفته ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم آقای گادلورد شده ام، حکم تخلیه همه مستاجرها را به دستشان داده ام و موقع اسباب کشی از تصمیمم منصرف شده ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم پاندورا برهنه پشت پیانو نشسته و من از پشت او را در آغوش گرفته ام و مزاحم نواختنش می شوم و او اعصابش بهم می ریزد.
اعتراف می کنم که زندگی من پر از اعترافاتی شده که هیچ کدام از قالب تصوراتم خارج نمی شوند!!))

قهوهء تازه و گرم را یک نفس سر می کشم. اعتراف نامه را مچاله می کنم و توی جیبم می گذارم و از در کافه خارج می شوم. اعتراف می کنم بعضی اوقات وانمود می کنم که فراموش کرده ام پول قهوه را بپردازم، چون تحمل پذیرش لبخندهای خانم و آقای استاکبریج را ندارم.

مواظب باشید! همیشه کسی هست که پیشش اعتراف کنید.

Advertisements

13 دیدگاه

  1. پست جالبی بود لاقل مضمونش برای ِ من بیشتر از یک خواننده ی عادی محرک و بحث برانگیز شد !
    اول خواستم کامنت چند جانبه یی بنویسم / بعد نوشتم و پاک کردم / منصرف شدم !
    دوباره پست را خواندم / خط آخر همیشه کسی هست که پیشش اعتراف کنید !
    اری / همیشه یک نفر خاص هست که پیشش اعتراف کنم !


  2. اعتراف می کنم که…..دلم خوش بود که تاوان افکاری که هرگز عملی نمی شوند را نخواهم داد… بات گویا…


  3. اعتراف می کنم این روزها که به مراجعینم روحیه میدهم از همیشه بدترم و اون احمق ها همه ی حرف های منو باور می کنن!!


  4. اعتراف میکنم خیلی خوشحالم که در دنیای واقعی هیچ کسی نیست که بتونه ذهن ما آدما رو بخونه خیلی خوشحالم که لازم نیست به افکاری که داریم اعتراف کنیم و میتونیم پشت نقاب جسممون همشو پنهان کنیم اعتراف میکنم خیلی خوبه که اون ادمایی که در تصوراتم به رگبار بستمشون هیچ وقت اینو نمی فهمن و اون ادمهایی که عاشقشون شدم هم همین طور اعتراف میکنم که اعتراف کردن هیچ فایده ای نداره و چیزی رو عوض نمیکنه
    ببخشید خیلی طولانی شد


  5. اعتراف می کنم که زندگی من پر از اعترافاتی شده که هیچ کدام از قالب تصوراتم خارج نمی شوند…

    باید کسی باشه ، که بشه پیشش اعتراف کرد و نترسید از قضاوت شدن ، وقتی حجم اعتراف ها زیاد میشه قدمها سنگین تر میشه ، کی میفهمه از روی خستگیه یا چیز دیگه ؟


    • به آنجا که رسیدی که اعتراف پشت دیوارهء دندانهایت گیر افتاد و فرصت خواست که بپرد بیرون، آنجاست که قضاوت دیگران اهمیت خودش را از دست می دهد و فقط سبک بالی بعدش برایت پر رنگ می شود. اما… اما امان از آن روزی که به قصد سبکی، بی ترس از قضاوت، اعتراف کنی و قضاوت شوی و سبک هم نشوی.


  6. اعتراف می کنم از همه جای اعتراف نامه ات آن قسمتی که مربوط به پاندورا می شد خیلی به دلم نشست :دی


    • پاندورا به اندازهء اعجابش برای من لبریز از اعترافات رنگارنگ است. پاندورا در کنار تمام اعترافات خاص خودش، رنگ و بوی حسرت می دهد. پاندورا نوشتن دارد! تا آنجا که می شود و جا هست، پاندورا را باید نوشت. خودش نمی فهمد که جایش کجاست، خودش نمی داند که که چقدر برایش معترفم.


      • جاسوس اجاره ای وقتش نیس دوباره بنویسی. از پاندورا و بقیه حتی؟


  7. یاد صحنه های جذاب فیلمای وودی آلن افتادم.
    وقتی شخصیت اصلی در کمال خونسردی زل می زنه به دوربین و رو به تماشاگر اعتراف می کنه چی تو سرشه یا چه نیتی داشته


  8. من بعد مدت ها اومدم اینجا دوباره… اعتراف می کنم که این روز ها خیلی آدم بی دوستی شدم.


  9. این بار برای اولین بار باهات موافق نیستم …. گاهی وقتها هیچ کسی پیدا نمیشه که بشه پیشش اعتراف کرد …. گاهی وقتها حتا پیش خودت هم نمیتونی اعتراف کنی … حرفهائی تو دلت مونده که جرات بلند گفتنش رو نداری … حتا جلو اینه ….. باهات موافق نیستم ….. گاهی وقتها نمیشه اعتراف کرد …..


  10. ظاهرا اعتراف سنگینی بوده که با این غیبت کبری همراه شده!



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: