Archive for سپتامبر 2010

h1

دو دقیقه عقب / سه دقیقه جلو

سپتامبر 12, 2010

دراز کشیده ام روی تخت، به سقف خیره شده ام و به فردا فکر می کنم. فردا روز مهمی خواهد بود. امروز صبح سرایدار، آقای روبیک، اعلامیه ای روی تابلو چسبانده که از قول صاحبخانه، آقای گادلورد، می گفت فردا صبح از ساعت 8:00 تا 9:00 ایشان در باغچهء حیاط پشتی ساختمان حضور خواهند داشت و به درخواست مستاجرین گوش خواهند داد. خوابم نمی برد. هیجان و امید و ترس و واهمه و نگرانی دست به دست هم داده اند که امشب بی خوابم کنند. فکر می کنم که فردا اول وقت از خواب بیدار خواهم شد، تر و تمیز و شسته و مرتب به پیش صاحبخانه خواهم رفت، برای اولین بار او را می بینم و از او می خواهم پشت بام را از لیست مناطق ممنوعه خارج کند. به او می گویم که همین یک باری که آمده ام خدمت شما و حیاط را دیده ام برایم کافی است. حیاط را قفل کنید، اما بیخیال پشت بام شوید. ساعت را برای 7:00 تنظیم می کنم تا اولین نفری باشم که درخواستم را مطرح می کنم، قبل از آنکه گادلورد ِ پیر خسته شود. من خوابم نمی برد، دلهره من را با خودش برده است.

از خواب به بیرون پرتاب می شوم. دنبال ساعت می گردم. خفه شده و افتاده روی زمین. نگاهش می کنم، 8:04 را نشان می دهد! لعنتی! خواب مانده ام. هول می شوم و خودم را گم می کنم. با عجله به سمت دستشویی می دوم. انگشت کوچک پای راستم مستقیم می خورد به چهارچوب ِ بی انصاف درب و وجودم ضعف می کند و از درد به روی زمین می چسبم! نفسم بند می آید. پایم را تا دم حلقم می آورم بالا و به انگشتم فوت می کنم. با همان درد و لنگان لنگان می روم سمت دستشویی و می خزم زیر دوش. پرده را کنار می زنم و همانطور خیس از لای درب حمام که باز گذاشته ام به ساعت روی دیوار نگاه می کنم که 8:11 را نشان می دهد. مانند ماشین مدل بالایی که به کارواش رفته و 25 نفر مشغول تمیز کردنش هستند، خودم را می سابم و می مالم و می شورم و آب می ریزم و به سرعت می آیم بیرون. پایم خیس است و لیز می خورم روی کاشی ها و لنگهایم می رود هوا و پهن می شوم روی زمین. کمی در همان حالت می مانم و مستانه به سقف لبخند می زنم. به خودم که می آیم از جایم می پرم و صورتم را کف مال می کنم و زیر لب به خودم فحش می دهم که می توانستی به جای فکر کردن و بی خوابی دیشب، این کارها را انجام دهی. تیغ را می گیرم دستم و از روی بی حواسی سه جای صورتم را به شکل کاملا زننده ای می بُرم و خونی می کنم. مسواک می زنم، می شاشم، خودم را تخلیه می کنم و می پرم بیرون و چشمم به ساعت و 8:23 روی آن می افتد. دور خودم می چرخم. شلوارم را پایم و پیراهن را تنم می کنم. جلوی آینه می ایستم. شلوار اتو ندارد! فوری آن را عوض می کنم. دوباره جلوی آینه می ایستم. پیراهنم دکمه پایینش کنده شده! آن را هم عوض می کنم. دوباره جلوی آینه می ایستم. پیراهن و شلوارم به هم نمی آیند! می روم و هر دو را عوض می کنم. دوباره جلوی آینه می ایستم. خیره می شوم. لعنتی! خط ریش چپ از راست کمی بالاتر است. بر می گردم دستشویی و خط ریش را تنظیم و صاف می کنم و دوباره صورتم را می برم و خونی می کنم. بر می گردم به اتاق و دوباره جلوی آینه می ایستم. چند قطره خون روی یقه پیراهنم ریخته! آن را عوض می کنم. همه چیز مرتب است. به ساعت نگاه می کنم، 8:39. کفشهایم را می پوشم و می روم سمت درب آپارتمان. قفل است! همهء زیر و روی میز و مبل و تخت را می گردم و کلید را زیر یک مجله پیدا می کنم. ساعت 8:44 است. درب را که باز می کنم، ژوزف سگ خانم بولتانسکی، روی پادری دراز کشیده و تا من را می بیند از جایش بلند می شود و یک لنگش را هوا می گیرد و می شاشد به کفش و شلوارم. با حرص لگدی به زیر شکمش می زنم و عصبانی بر می گردم تو و شلوار و کفشم را عوض می کنم. ساعت 8:50 شده است. می آیم و درب را باز می کنم و ژوزف را می بینم که عصبانی و خشمگین روبروی من ایستاده و برای اولین بار بخاطر لگدی که خورده دندانهایش را به من نشان می دهد! می پرد و پاچه شلوارم را می گیرد و چنان در دهانش مزه مزه می کند و می کشد و می جَوَد که وقتی با زحمت پایم را از دهانش بیرون می کشم و درب را می بندم، چند تکه از شلوارم در دهانش جا می ماند! دوباره می روم سراغ کمد و شلوار تمیز پیدا نمی کنم. همان شلوار اول که اتو نداشت را می پوشم و می بینم که دوباره با پیراهنم چور نیست، در نتیجه باز همان پیراهن اول که دکمه پایینش افتاده بود را تنم می کنم. بله! 8:56 است! آهسته درب را باز می کنم. ژوزف حرامزاده آنجا نیست! از پله ها با سرعت و عجله می دوم به سمت طبقه همکف و خودم را به درب حیاط پشتی می رسانم. درب قفل است! فشار می دهم، ضربه می زنم، نخیر! از بیخ قفل است! همانجا خسته روی زمین می نشینم. آنطرفتر آقای روبیک را می بینم که مشغول ور رفتن با مکعبش است.

–    در چرا قفله؟
–    دیر اومدی. رفت.
–    الان باید 8:57 باشه. چرا زود رفت؟
–    نه. 8:59 هست. ساعتت دو دقیقه عقبه.
–    خب هنوز یه دقیقه مونده. چرا این یه دقیقه رو صبر نکرد؟
–    فکر کنم ساعتش جلو باشه. چون صبح هم 7:57 در رو باز کرد و رفت تو حیاط. همین دو دقیقه پیش هم قفل کرد و رفت.
–    کسی رو هم دید؟
–    آره انگار. من تو اتاق بودم حواسم نبود. فکر کنم صدای حرف زدنش با یه نفر رو شنیدم. حالا درخواستت چی هست؟

جوابش را نمی دهم. راهم را می کشم و بر می گردم بالا و به درب قفل شدهء پشت بام فکر می کنم. مواظب باشید! ممکن است ساعت شما هم از ساعت آقای گادلورد 5 دقیقه عقب تر باشد.

Advertisements