h1

پایان – چندین و چند نوشته جا افتاده است

ژانویه 19, 2011

تشت را پیش رویم گذاشته ام و مشغول چنگ زدن لباسهای کثیفم هستم. جورابهایی که از دیروز صبح به پایم بوده و پیراهنی که یک هفته است از تنم در نیاورده ام. به گذشته فکر می کنم، به تمام این ماه ها، هفته ها، روزها، ساعتها، دقیقه ها و ثانیه هایی که گذشته. پاندورا که رفت، حفرهء مبهمی در اعتقاداتم ایجاد شد، آنقدر بدشکل و بدقواره که هیچ مهره ای هنوز نتوانسته جایش را پر کند.

یقهء پیراهنم چرک را به خودش گرفته و هرچقدر هم که می سابم تغییری حاصل نمی شود. از آن وقت خیلی می گذرد. دارکو ازدواج کرده است، با یکی از مشتریانش که هر از گاهی به سراغش می آمد. زن باخبر شده بود که دارکو ترمپت می زند. خودش هم ساکسیفون می زد و ارتباطشان از بحثی بر سر نحوهء فوت کردن در ماتحت سازهای بادی آغاز شده بود. آن قدیمها دارکو شبها صدای نالهء سازش را در می آورد. حالا از صبح تا شب همسرش شیرهء ساکسیفون را می کشد و از شب تا صبح دارکو در ترومپت فوت می کند.

دمپای شلوارم از چند جا پاره شده است و موقع شستنش انگشتم در سوراخهایش فرو می رود. ماریجا از پیش دارکو رفته است. بیشتر از آن که او با حضور عضو جدید مشکل داشته باشد، دارکو تمایلی نداشت عشق بازیهایش را در حضور او انجام دهد. ماریجا هم شغلی در یکی از بیمارستانهای اطراف برای خودش دست و پا کرد. با یکی از دکترهای جوان آنجا روی هم ریخت و توانست در کارش پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته باشد. بعد از مدتی هم خانهء پاندورا را اجاره کرد و اسبابهایش را به همان خانه ای آورد که زمانی صدای پیانو از آن به گوش می رسید… و حالا صدای فریادها و آه و نالهء ماریجا هنگام عشق بازی با دکتر جوان.

جورابهایم لنگه به لنگه است. این را حالا که آنها را می شورم متوجه شده ام. مدتهاست که به کافه نرفته ام. اما از دیگران شنیده ام که خانم و آقای استاکبریج از یکدیگر جدا شده اند. اختلاف آنها بر سر طبخ یک نوع غذای جدید بود که تازه در کافه سرو می شد. آقای استاکبریج معتقد بود فلفل را باید قبل از قوام آمدن و نمک را بعد از آن به غذا اضافه کرد. خانم استاکبریج نمک را بر فلفل مقدم می دانست. وجه اشتراک آنها قوام آمدن محتوی قابلمه بود، اما اختلافشان به تقدم و تاخیر در اضافه کردن نمک و فلفل برمیگشت. چندین بار بحث کردند، دعوا کردند، در میان مشتریان کمپین راه انداختند، رای گیری کردند، پیش چند آشپز حرفه ای رفتند، در گوگل دنبال رسیپی گشتند و آخر سر هم به نتیجه نرسیدند و از هم جدا شدند. نهایت ماجرا هم این شد که کافه بسته شد و هر کدام سهم خود را برداشتند و خانه نشین شدند.

لباسهای زیرم از جورابها و شلوارم رنگ گرفته است. این اتفاق هر بار میوفتد و هر بار هم رنگشان به شکل مضحکی عوض می شود. ژوزف مدتها بود که دیگر روی پادری من نمی شاشید. وقتی می دید هیچ عکس العملی نشان نمی دهم دلسرد شده بود و مثانه اش را در راه پله خالی می کرد. یک بار آقای روبیک مچ او را در حال ارتکاب جرم گرفت و چنان لگدی به زیر شکمش زد که دل و روده اش پیچ خورد چند ساعت بعد هم مُرد. خانم بولتانسکی افسرده شد، آقای روبیک عذاب وجدان گرفت، معذرت خواست، دلداری داد، دسته گل خرید و نتیجه اش آن شد که یک ماه بعد با خانم بولتانسکی ازدواج کرد. آنوقت طی هماهنگی با آقای گادلورد از شغلش استعفاء داد، اسبابش را جمع کرد و رفت به خانهء خانم بولتانسکی.

آب ِ درون تشت را خالی می کنم و مشغول آبکشی لباسها می شوم. از وقتی پاندورا رفته است، جاسوسی را گذاشته ام کنار. آنقدر مشتریانم را به جاسوسهای دیگر حواله دادم و آنقدر در انجام همان چند پروژه تعلل کردم که همهء پس اندازم ته کشید. آقای گادلورد اخطاریه فرستاد و گفت که اجاره اش مدتهاست عقب افتاده. چند روز بعد نامه ای آمد که آقای گادلورد پیشنهاد داده بود حالا که منبع درآمدی ندارم، تنها و بی کس و کار هم که هستم و آقای روبیک هم که استعفاء داده است، مسئولیت سرایداری آپارتمان را به عهده بگیرم و اسبابهایم را جمع کنم و بروم در اتاقک طبقه همکف. همان اتاق مشرف به حیاط پشتی. همان حیاط پشتی که دربش همیشه قفل است و هیچ کس آن را ندیده است.

شستن لباسها که تمام می شود، آنها را می چلانم و روی بندی که آقای روبیک بین دو درخت حیاط پشتی بسته است، آویزان می کنم. هنوز آقای گادلورد را ندیده ام، اما هفته ای یک بار زنگ می زند و دستورات لازم را می دهد و اعلامیه های جدید را دیکته می کند. از توی حیاط پشتی پنجرهء خانهء پاندورا معلوم است. هر از گاهی به آن خیره می شوم و در خیالم صدای پیانو را می شنوم و خودم را روی پشت بام می بینم. اما سریع یادم می آید که آن خانهء فعلا صاحب دیگری دارد و صداهای دیگری.

…آقای گادلورد زنگ می زند و متن اعلامیه جدید را برایم دیکته می کند: ((یک واحد مسکونی در آپارتمان شماره 31، طبقه دوم، جهت اجاره موجود می باشد. برای اطلاعات بیشتر به سرایدار ساختمان مراجعه کنید))

Advertisements

8 دیدگاه

  1. نمی دونم چی بگم… عالی بود. محشر… روانی شدم خوندمش بابا. این پستت به قدری قوی و خوب بود که یه بار دیگه غصه دار شدم از اینکه جاسوس اجاره ای تموم شد.


  2. باورم نشد دوباره نوشتي


  3. عالی بود. عالی…


  4. پس پیشنهاد را قبول کردید!
    بد کردی جاسوس جان
    رفتی اون پایین که راه داره به حیاط پشتی! دید داره به پنجره خاطرات!
    آپارتمان رو عوض می کردی!!!
    بعدشم شما جاسوس بودی واسه خودت!! حالا یعنی شدی سرایدار!
    پایان یعنی چی؟ یعنی همین خبر دادی که چه کردی این روزها و ما رو بی خبر می گذاری می ری؟
    دل ما که طاقت نمیاره!!
    تازه داشتیم به نبودش عادت می کردیم!
    باز هواییمون کردی!!


  5. هيچ وقت فكر نكن از اينجا شروع نكني
    هيچ وقت فكر نكن اينجا تمومش كني


  6. ها ها..هو هو…خیلی عالی بود؟؟؟
    وع…چنتا عبارت هست:
    1:ماست مالی
    2:سر هم بندی
    3:مچل کردنه مخاطب
    4:از زیر کاری در رفتن
    5:جا زدن
    هنو هم هست.


  7. بعد از مدتها نوشتی پسر / نمی‌دونم اما با حال و هوای نوشتنت حس می‌گیرم و راحت می‌تونم در پس شیوهي ساده کلامت محیط رو حس کنم. اون چنان جزئیات رو دقیق بیان می‌کنی که بیشتر حس می‌کنم نویسنده باشی تا جاسوس، هرچند چه فرقی می‌کنه چه کاره باشی. کاش می‌شد ادامه بدی. در هر صورت پایدار باشی


  8. اوهوم : <



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: