h1

About

جاسوس اجاره ای : من یک جاسوس هستم ، جاسوس اجاره ای . توضیح مختصری در » مواظب باشید ، همیشه چشمی است که مراقب شماست »  در مورد این موضوع نوشته ام که البته در طول وبلاگ کاملتر به آن خواهید رسید . اگر سئوالی ، پرونده ای ، حرفی ، درد و دلی ، چیزی داشتید rentalspy@gmail.com برای شماست.

رابرت : برادر بزرگتر من است . تقریبا می توانم بگویم اگر او را در یک منفی ضرب کنیم حاصل آن من می شوم ! . او احساسات و عواطف خاص خود را دارد و اصولا در هیچ مسئله ای با من هم عقیده نیست . اولین بار از او در » مواظب باشید ، همیشه چشمی است که مراقب شماست » صحبت کرده ام. همیشه پدر و مادر او را در خیلی از مسائل به من ترجیح داده اند و اگر از مادرم سئوال کنید که چند فرزند دارد احتمالا می گوید : فکر کنم دو تا ! یکیشون رابرت هست ، با یکی دیگه !!!

پاندورا : همسایه طبقهء آخر که بعد از فوت خانم آستر در آپارتمان ما ساکن شد. نوای پیانو او باعث می شود که برای فرار از ترمپت دارکو به پشت بام پناه ببرم. اولین بار از او در «هیچ اولینی فراموش نمی شود» صحبت کرده ام.

دارکو : همسایهء طبقه پایین . پسری جوان اهل مقدونیه که علاقهء شدیدی به شکنجهء من با صدای ترمپتش دارد.  کوتاه قد و لاغر ، با موهای کوتاه مشکی و تکه ریش کوچکی که از زیر چانه اش سبز شده . اولین بار از او در «فیلموتراپی» صحبت کرده ام. از دارکو خوشم نمی یاید. یک نوع خیره سری و بی توجهی خاصی در او موج می زند که بار منفی من را زیاد می کند. دربارهء او توضیحات مفصلی در «دارکو» نوشته ام.

خانم بولتانسکی : همسایهء طبقه بالا . پیرزنی اهل کشور لهستان که به همراه سگش ، ژوزف ، زندگی می کند. اولین بار از او در «فیلموتراپی» صحبت کرده ام.

ژوزف : سگ خانم بولتانسکی که علاقه مندی ویژه اش شاشیدن روی پادری من است . اولین بار از او در «فیلموتراپی» صحبت کرده ام.

خانم آستر : مستاجر قبلی طبقهء آخر که بعد از فوتش جای خود را به پاندورا داد. اولین بار از او در «هیچ اولینی فراموش نمی شود» صحبت کرده ام.

آقای روبیک : سرایدار پیر و دوست داشتنی آپارتمان ، اهل مجارستان که او را بطور کامل در «روبیک» معرفی کرده ام.

عمو ویلیام : عموی مرحوم شده ام که آخرین بار حدود 10 سال قبل از مرگش او را دیدم .  اولین بار از او و علت مرگش در «حتی اگر منتظر باشی ، باز هم غافلگیر می شوی» صحبت کرده ام.

ویکتور / لیلی / سانی : پسر ، دختر و همسر عمو ویلیام . اولین بار از آنها در «حتی اگر منتظر باشی ، باز هم غافلگیر می شوی» صحبت کرده ام.

آقای واردراپ : تنها فروشگاهی که تا چند کیلومتری خانهء پدری وجود دارد و در آن همه چیز می توان پیدا کرد . اندازه مغازه در حدی است که فقط آقای واردراپ به همراه یک یا دو مشتری در آن جا می شود ! . احتمال می دهم انباری پشت مغازه به اندازه یک زمین بیس بال باشد که می تواند همه چیز را در خود جا دهد . اولین بار از او در » هیهات ! بدبختی چه کسی آغاز گشته بود ؟» صحبت کرده ام.

خانم و آقای استاکبریج : زن و شوهر مسنی که می توانند نماد عشق زمینی باشند. صاحبان کافه ای که معمولا صبحانه را آنجا می خورم . اولین بار از آنها در «صدا می آید ، صدای پا» صحبت کرده ام.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: