Archive for the ‘پرونده های اجتماعی’ Category

h1

خیانت توجیه پذیر ، کثافت توصیف پذیر

مه 2, 2010

(( پسرک به هر دلیلی از محیط اصلی خودش ، خانواده یا شهر فاصله گرفته است. تنهاست ، غمگین است ، سرخورده است ، اما با وجود تمام این بدبختیهایی که مدام تعقیبش می کنند ، قابلیت خاصی دارد ! . یا خوش تیپ است ، یا خوب می رقصد ، یا گیتار می زند ، یا قهرمان خاص و عجیبی ست ، یا متفکر است ، یا زبانش چرب است و یا نگاهش خیس. در نهایت چیزی دارد که شاید هر کسی نداشته باشد ، و فراتر از همه آنها اینکه تا دلتان بخواهد خوش شانس است ، بطوریکه باور نمی کنید بدبختیهای اولیه برای او اتفاق افتاده. بصورت تصادفی و کاملا» ناگهانی دخترک را می بیند. دخترک دستش در دستان پسرک دیگری ست که از همه جا بی خبر به دخترک عشق می ورزد. این پسرک که از این پس او را به نام پسرچه می شناسیم ، کاملا خوش بخت و بی غم و درد است. نه غم پول دارد و نه درد نان. محبوب است و دخترکُش و جالب اینجاست که پسرچه هم درست مانند پسرک قابلیت خاصی دارد !!. یا خوش تیپ است ، یا خوب می رقصد ، یا گیتار می زند ، یا قهرمان خاص و عجیبی ست ، یا متفکر است ، یا زبانش چرب است و یا نگاهش خیس !!. و جالبتر آنکه این قابلیت خاص در پسرچه عینا» و کاملا» همان قابلیت موجود در پسرک است ، منتها با چند درجه خفیفتر !!!. کمی که می گذرد ناگهان بی مقدمه پسرچه خودش را برای دخترک چُس می کند و گندی می زند و درست در همان لحظه پسرک حرکت محیرالعقولی انجام می دهد و دل دخترک را می دزدد. حالا زمان آن رسیده که بر اساس یک سری دلایل کاملا احمقانه و کودکانه و مزخرف دخترک به پسرچه خیانت می کند و با پسرک هم بستر یا هم مسیر می شود !!. کمی بعد که یک مقدار عذاب وجدان جزئی به سراغ دخترک می آید ، هزار دلیل و مدرک و شاهد پیدا می شود که باور کنید پسرچه حقش بوده که خیانت نصیبش شده و اگر امکانش باشد حتی باید او را منفجر کرد !!. پسرک و پسرچه در مسابقه ای که برای به رخ کشیدن قابلیتشان ترتیب داده شده شرکت می کنند و در آخرین لحظات و در اوج ناامیدی پسرک برنده می شود و دخترک به آغوشش می خزد و پسرچه سرخورده (که البته حقش هم هست!) زمین را ترک می کند ))

میلیونها فیلم بی ارزش در طول تاریخ سینما بر اساس همین فیلمنامهء مزخرف ، مشمئز کننده ، کثیف ، نفرت انگیز و احمقانه ساخته شده است که به هر شکلی «خیانت» را برای مخاطب موجه ، درست و عاقلانه نشان می دهد. تنها پیام اینگونه فیلمها این است که هرچه قلب هرزه ات خواست تسخیرش کنی ، هر گهی که از سر گشنگی جسم یا روح میل داشتی بخوری و در آخر با استفراغ ِ دلایل مضحک و کودکانه روی آنها ماله بکشی . این سوژه تا حد مرگ من را خشمگین می کند ، اعصابم را بهم می ریزد ، تمام بدنم می لرزد ، چند بار فیلم را متوقف و سیگاری روشن می کنم و دوباره با اکراه تا آخر آنرا می بینم که شاید اتفاق دیگری بر خلاف آنچه می دانم رخ دهد ، این اتفاق نمی افتد و تا چند ساعت ذهنم مشغول این نامردی ِ موجه و این خیانت ِ به اصطلاح زیبا می شود… و به این فکر می کنم که اگر خیانت در دنیای واقعی اینقدر ساده و پیش پا افتاده و موجه بود ، قاعدتا از سر بیکاری و بی مشتری بودن بیخیال جاسوسی می شدم و سراغ کارگر جمع آوری زباله یا کشیش اتاقک اعتراف شدن می رفتم !! . مواظب باشید ! ، همیشه دلایل مضحک و کودکانه برای خیانت وجود دارد.

پ.ن : فیلم مثال زدنش با شما .

Advertisements
h1

Creation of Lost or Lost in Creation

فوریه 20, 2010

اصولا در نهاد من خصلتی نهفته است که دوست دارم همه چیز را بصورت یک نماد ، سمبل یا نشانه ببینم. این حس از کودکی با جستجوی گوسفند در میان ابرها ، چهرهء آشنایان در ترکهای دیوار انباری و ترجمهء حالات و رفتار سگ همسایه به زبان آدمیزاد با من همراه بود. این توضیح خلاصه را دادم تا به اینجا برسم که هنگام دیدن یک فیلم نیز بیشتراز آنکه تحت تاثیر تصاویری باشم که آنها را می بینم ، فکرم در پی آنچه ذهنم از دیدن تصاویر می سازد می رود. حالا شاید اصلا منظور سازنده آن نباشد که من در ذهنم ساخته ام !. این تصویر ذهنی ، همانطور که قبلا هم توضیح دادم ، می تواند تا مدتها ذهن من را به خود مشغول کند و زندگی ام را تحت الشعاع قرار دهد. بگذارید از نمادهای بخشهای آغازین سریال Lost بگویم :

هواپیمایی در یک جزیره سقوط میکند. ناخودآگاه جزیره برای من نماد زمین و سقوط هواپیما شکل آفرینش به خود می گیرد. Jack می شود آمریکا: خوشتیپ ، درس خوانده ، با کلاس ، همه فن حریف ، در همان ابتدا جذاب (فقط در همان ابتدا!) ، پر مدعا و مغرور ، و از همه مهمتر مملو از احساس ریاست بر تمام نجات یافتدگان و صد البته همیشه در حال گند زدن و تصمیم گیری اشتباه. در مقابل Sawyer می شود بلوک شرق یا همان روسیه : کله خر ، گردن کلفت ، زمخت ، قوی ، خشن ، با سابقه ای نه چندان درخشان و مخالفت و دشمنی بی چون و چرا با Jack . در اینجاست که Kate می شود هرزه ای به نام انگلیس که برای منافع خود با هر دو نفر می خوابد و به صورت هر دو سیلی می زند . Jin و Sun که مشخص است از شرق می آیند ، منتها Jin می شود شرق سنتی و Sun شرق امروزی. Jin همه را دشمن خود فرض می کند ، زبان هیچکدام را نمی فهمد و احساس می کند چندان نیازی هم به فهمیدن و رابطه برقرار کردن با دیگران ندارد ، روی عقاید خود به شدت پافشاری می کند و هیچ تعاملی را نمی پذیرد. Sun مهربان است و می تواند به راحتی با دیگران ارتباط برقرار کند ، اما همیشه تحت کنترل Jin است و البته این موضوع تبدیل به بزرگترین معزل زندگی اش می شود. Sayid که از بیخ عرب است ! . اول عمل می کند و بعد مغزش را به کار می اندازد و تحت هر شرایطی از Jack تبعیت می کند. Hurley همان کشورهای اسکاندیناوی است که بیش از حد پول دارد و اصولا به هیچ چیزی نه کار دارد و نه آن را جدی می گیرد ، به همه مهربانی می کند ، با هر کس که ازش کمک بخواهد همراه می شود ، سعی می کند در دعواها وارد نشود و حق را به هیچ کس ندهد. Michael که مشخص است ، نماد سیاه پوستان که درست یا نادرست تمام افراد و حرفها و کارهایشان را بر علیه خود می بیند و همه را متهم به نژادپرستی می کند و در آخر برای حفظ ارزشهای خود (Walt) از چنگال چند سفید پوست مجبور می شود چند سفید پوست دیگر را قربانی کند. Claire می تواند اروپای شرقی باشد ، با بچه ای ناخواسته در شکم از شیرین کاریهای قبلی اش باقی مانده و همین که بتواند آن را جمع و جور کند به اندازه کافی هنر کرده است و به همین دلیل چندان علاقه به پیگیری ماجراهای بقیه ندارد. و John Locke ، مانند آن کشور پر سر و صدا در خاورمیانه ، آرام است و سر به زیر ، از همه بزرگتر و پر از تجربه ، دوستان زیادی ندارد و هرکس هم که به سراغش می آید بخاطر تواناییهایش است ، ناگهان می میرد و همین باعث انقلابی در او می گردد . اینجاست که خطرناک می شود ، اغفال می کند ، شاخ و شانه می کشد ، ترور می کند ،  نامردی می کند ، حرف از سرنوشت و آینده و کنترل جزیره (دنیا) می زند و تمام اینها را به شکلی بیان می کند که انگار جزیره او را برای تمام این کارها انتخاب کرده است، و صد البته کارهایی می کند که تمام شخصیتهای دیگر از او فاصله می گیرند و تنهایش می گذراند !!!!. ایندفعه طولانی تر شد ! . مواظب باشید ، همیشه یک چشم مشغول دیدن Lost است و چشم دیگر مراقب شما ست .

h1

بیایید آن چه که برای همه هست را برای خود کنیم

فوریه 16, 2010

دیروز صبح مانند همیشه به گوشه و کنار سایتهای خبری سرک می کشیدم و عناوین آنها را می خواندم. اصولا علاقه چندانی به دنبال کردن اخبار روز دنیا ندارم و برایم اصلا مهم نیست که فلان کشور در انتخابات ریاست جمهوری چه گندی بالا آورده و یا فلان وزیر با چه فضاحتی آبروی خود را حراج کرده است. به من هیچ ارتباطی ندارد که فلان هنرپیشه را در حین کودک آزاری در کیوسک تلفن گیر انداخته اند و یا فلان خواننده هنگامی که دولا شده تا لپ سگ زیبایش را بکشد فلان جایش بیرون افتاده  و عکاسها هم شکارش کرده اند. سیل و زلزله و رعد و برق و جنگ و خونریزی هم تا زمانیکه من و خانه ام را تحت تاثیر قرار ندهد برایم اهمیتی ندارد. در کنار تمام اینها یکی از علایق و تفریحاتم چرخ زدن در آرشیو خبرهای سالیان گذشته است. از دیدن عنوان خبری که 10 سال پیش گفته است تا دو سال دیگر فلان پروژه افتتاح می شود و می بینم که هنوز به نصف هم نرسیده خنده ام می گیرد. از اینکه می بینم فلان مربی فلان تیم بیس بال گفته است که از این به بعد با ترکیب جدید تمام بازیها را خواهد برد و می دانم که الان بیش از 2 سال است که از تیمش اخراج شده حسابی مرا سر ذوق می آورد. البته ، تنها به خواندن عنوان مقالات اکتفا می کنم تا اگر کسی از من پرسید القاعده چیست نگویم اتفاقی است که هر ماه یکبار برای خانمها رخ می دهد !.

دیروز صبح ، که مانند همیشه به گوشه و کنار سایتهای خبری سرک می کشیدم ، وارد سایت گاردین شدم و از روی بیکاری خودم را با مرور آرشیو آن سرگرم کردم که چشمم به عنوان مطلبی در ژوئن سال 2001 افتاد. عنوان مطلب چیزی نبود که بتوان بیخیال خواندن اصل مطلب شد : ناسا قصد دارد کره زمین را جا به جا کند ! . متن خبر حاکی از این است که دانشمندان و اخترشناسان ناسا برای جلوگیری از افزایش تدریجی گرمای زمین تصمیم گرفته اند که کره زمین را به یک مدار دورتر از خورشید هدایت کنند و معتقدند که این کار باعث می شود 6 بیلیون سال به عمر سیارهء ما اضافه شود. و جالب است بدانید که این کار را می خواهند با عبور یک شهاب سنگ از فاصلهء نزدیک کره زمین و استفاده از نیروی گرانشی آن انجام دهند.

اینکه این حرکت خارق العاده چقدر خطرناک است و ممکن است با یک اشتباه چند صدم درجه ای چه فاجعه ای رخ بدهد به کنار ، اینکه این خبر برای 9 سال پیش است و هنوز هم هیچ اتفاقی نیوفتاده هم باز به کنار ، مطلبی که برای من جالب است این است که چطور تعدادی دانشمند و حالا بگویم یک دولت می خواهند برای کرهء زمین که چندین میلیارد انسان بر روی آن زندگی می کنند چنین تصمیم گنده ای بگیرند. اینکه حالا کاری کنیم که دمای کره زمین پایین بیاید و با اینکار ممکن است چه تاثیراتی عجیبی به اکوسیستم مناطق گرمسیر و سردسیر وارد شود ، آیا در اختیارات تصمیم گیری کشوری که خود را به زور صاحب و مالک کره زمین می داند وارد است یا نه. اینکه حالا 6 بیلیون سال به عمر کرهء زمین اضافه شود که مثلا چه غلط اضافه دیگری انجام بدهیم که تا حالا نداده ایم. جواب هیچ کدام اینها را نمی دانم ، فقط این را می دانم که اصلا علاقه ای ندارم برای گرم کردن خودم در این شهری که به خودی خود به اندازه کافی سرد است ، خودم را لای چند پتو ساندویچ کنم !. مواظب باشید ، همیشه چشمی است که مراقب شماست.