Archive for the ‘پرونده های انفرادی’ Category

h1

خانم بولتانسکی

مه 12, 2010

اگر تمام حقایق تلخ و شیرین دنیا را صدا کنی و از آنها بخواهی که به ترتیب وزن ، از سبک به سنگین ، در کنار یکدیگر بایستند ، شک نکنید خانم بولتانسکی ، پیرزن ِ ریز نقش ِ همسایه ، آخرین ِ آنها خواهد بود !! . می توانید از چهرهء خانم بولتانسکی ، وقتی که موهای سفید و برفی اش را از پشت محکم بسته و دارد از بالای عینک ِ ظریفش شما را نگاه می کند و لبخند مهربانی را تحویلتان می دهد ، عکسی بگیرید و در ویرایش جدید فرهنگ لغات در کنار واژهء «حقیقت» چاپش کنید !! . او تنها کسی ست که می تواند به راحتی ِ یک نخ سیگار ، یک جرعه اسکاچ ، یک چشم بر هم زدن ، شما را با حقیقتهایی که به زبان می آورد از زندگی و آینده ناامید کند.

چیزی در حدود چهل سال پیش خانم بولتانسکی لهستان را به بخاطر ماموریت شغلی همسرش ترک می کند و به همراه او در این شهر ساکن می شود. شوهرش نمایندهء فروش یکی از شرکتهای معروف تولید ماشین آلات و تجهیزات حمل و نقل ِ لهستانی بود که برای تاسیس اولین نمایندگی ِ شرکت به این شهر اعزام و در همینجا ماندگار شد. یک روز کاملا آفتابی ، شوهر خانم بولتانسکی مانند همیشه صبح زود از خواب بیدار می شود و لباسش را می پوشد تا مثل هر روز کمی در پارک نزدیک خانه قدم بزند ، تا پس از آن به خانه برگردد و دوش بگیرد و صبحانه را حاضر و خانم بولتانسکی را بیدار کند تا همراه هم چیزی بخورند و او حاضر شود و به سر کار برود. او حتما» از هوای پاک آنوقت صبح ِ پارک لذت فراوان برده و در ذهنش تصورات قشنگ به همراه گل و بلبل هم نقش بسته. حال وانتی را تصور کنید که همان روز و همان وقت صبح جلوی میوه فروشی ِ روبروی پارک می ایستد تا جعبه های میوهء تازه را خالی کند و به داخل مغازه ببرد. راننده بدون توجه به اطرافش درب وانت را باز می کند ، و درست در همان لحظه رانندهء یک مینی کامیون که با سرعت در حال عبور از کنار وانت است (مینی کامیون ، ساخت همان شرکتی که شوهر خانم بولتانسکی نمایندگی اش را به عهده داشته و احتمالا خودش برگهء فروش آنرا امضا کرده بود) متوجه باز شدن ناگهانی درب ماشین می شود ، فرمان را به ناگاه به سمت چپ می چرخاند و این درست زمانی ست که شوهر خانم بولتانسکی در حال عبور از خیابان برای بازگشت به خانه است.

وقوع تصادف یک حقیقت است و این حقیقت ممکن است برای هر کسی رخ دهد ، خانم بولتانسکی این را می دانست و برای همین نسبت به آن کاملا خونسرد بود. مرد بیچاره یک ماه در کُما دراز کشید و آخر در همان بیمارستان مُرد . مرگ حقیقت است و مرگ بر اثر تصادف رانندگی حقیقی تر و قابل پیش بینی . خانم بولتانسکی با این حقیقت هم کنار آمد و فقط چند قطره ای اشک ریخت ، آن هم برای اینکه فرصت نشد با همسرش درست و حسابی ، آنطور که دلش می خواست ، خداحافظی کند. خانم بولتانسکی خانه اش را فروخت ، پولش را در یک موسسه اعتباری سرمایه گذاری کرد و این چنین بود که حدود بیست سال پیش قدیمی ترین مستاجر فعلی آپارتمان ما در آن ساکن شد.

دیدن خانم بولتانسکی همیشه من را می ترساند. می دانم بی مقدمه و بی دلیل حقیقتی را خواهد گفت که اگر بسیار خوش شانس باشم فقط چند ساعتی از روزم را خراب می کند. همین امر باعث می شود که هیچوقت بخاطر شاشیدنهای وقت و بی وقت ژوزف روی پادری جلوی آپارتمانم به او شکایت نکنم. چون می دانم در یک گفتگوی مستقیم که خودم آنرا آغاز کرده ام ، حقایقی را برملا خواهد کرد که متوجه خواهم شد شاشیدن ژوزف احتمالا خوشایندترین اتفاق زندگی ام است !!. خانم بولتانسکی ، در پی حقیقت است و از درک و بیان آن هیچ واهمه ای ندارد. تفاوتش با من در این است که او حقیقت را برای حقیقی بودنش می خواهد و من آنرا را برای دریافت دستمزدم می جویم . او حقیقت را می پرسد و می گوید ، می گیرد و می دهد … و من آن را می دزدم !! . مواظب باشید ! همیشه نمی توان حقیقت را نادیده گرفت.

h1

دارکو

آوریل 15, 2010

مقدونیه با وجود آنکه بنظر یک کشور مهربان و معصوم می آید ، اما بیشتر شبیه یک تکه کیک ِ گاز زدهء خوشمزه است که سالیان سال بین اقوام مختلف بر سر تصاحبش جنگ و خونریزی به پا بوده. از دوهزار و چهارصد سال پیش که یونان این کشور زیبا و کوچک را به رسمیت شناخت و آنرا تحت تصرف خود در آورد تا سال 1991 که پس از یک همه پرسی مقدونیه تبدیل به یک کشور مستقل شد ، اتفاقات عجیب و غریب و پیچیده ای برای آن رخ داده است. دانستن این نکته کافی ست که مقدونیه در طول این همه سال مانند یک عروس خیابانی هر از گاهی داماد متفاوتی برای خود انتخاب کرده است : یونانیها ، رومنها ، اسلاوها ، بلغارها ، صربها ، ترکها و خلاصه هر قومی که از اطراف آن گذشته ، سیخی به آن زده و اثری از خود باقی گذاشته و حاصل آن چیزی شده که هضمش با اضافه کاری ترشحات اسیدی معده هم امکان پذیر نیست.

مقدونیه ، ترکیب عجیبی از فرهنگهای رنگ و وارنگ است که از هر قوم متجاوز تکه ای به ارث برده . این ناخالصی نه قابل اندازه گیری ست و نه می توان آن را تشخیص داد ! . کسی نمی داند مقدونیه اصلی ، همان تکه زمین فسقلی ، 2400 سال پیش چه مردمانی را در آغوش گرفته بود که اکنون مجبور به تحمل ساکنین فعلی اش است. این مردم از رفتار و حرکات و گویش و افکارشان گرفته تا نژاد و شکل و شمایلشان تحت تاثیر اقوام گوناگون قرار گرفته و باعث شده در اکثر مواقع حتی خودشان هم ندانند که در اصل کجایی هستند و ریشه در کجا دارند !!.

تمام این توضیحات تاریخی را گفتم که بفهمید چرا دارکو را همینی که هست پذیرفته ام !!. زمان مهاجرت او به قبل از استقلال مقدونیه بر می گردد. از آنجا که چندان ریشه اش مشخص نیست ، هیچ جا هم ریشه نمی گیرد و مدام در حال تغییر مکان است. ابتدا دلیلش ، مانند تمام مهاجرین ! ، ادامه تحصیل ، کار و فرار از سردرگمی های درونی اش بود. اما مصیبت آنجایی رخ داد که تصادفا» در تلویزیون تکه ای از آخرین اجرای زندهء چت بیکر را شنید ، عاشق موسیقی جز و نوای ترومپت شد ، درس و کار و سردرگمی های درونی را رها کرد و دو دستی چسبید به ترومپت. چند سالی گذشت و در تمامی آوای موسیقی جز حتی تبدیل به یک نُت هم نشد ! ، به این نتیجه رسید که ترومپت را شبها در آغوش بگیرد و برای سیر کردن شکمش کارهای دیگری را تجربه کند. با آن قد کوتاه و اندام لاغر و موهای مشکی و چشمهای قلمبه و صد البته بدون هیچ تخصص و تبحری ، تنها کاری که گیرش می آمد خدمتکاری رستوران یا فروشندگی مغازه بود. اینکه چگونه سر از شهر و آپارتمان ما در آورده بر می گردد به آخرین شغلش در کشور همسایه. آن زمان در فروشگاهی مسئول فروش لوازم داخل اتوموبیل ، ساخت یک کارخانهء خاص ، بود که هر شش ماه بین خریداران محصولاتش قرعه کشی می کرد و اتوموبیل جایزه می داد !!. دارکو به ذهنش رسید که کارتهای قرعه کشی را بجای آنکه به مشتریان بدهد ، برای خودش نگه دارد و نتیجه آن شد که در آخر سال در قرعه کشی برنده شد و با فروش جایزه و به کمک پس اندازش به شهر و آپارتمان ما نقل مکان کرد و کار و کاسبی کوچکی در یکی از بازارچه های محلی راه انداخت. اما دارکو همچنان همان دارکویی است که از مقدونیه برای رسیدن به آرزوهایش فرار کرده : قیافهء یونانی ، خلق و خوی ترکی ، لهجهء بلغاری ، پشتکار صربی ، خوشگذرانی رومنی و تعصبات اسلاوی.

دارکو مرد هزار ملیت و بدون خانواده است که از بد روزگار در سیاره ای به این بزرگی ، زیر پای من سبز شده تا هر شب ترمپتش را در حلق تفکرات من فرو کند تا افکارم را به روی زندگیم عُق بزنم ! . مواظب باشید ! همیشه چشمی ست که مراقب شما باشد.

h1

آقای گادلورد

آوریل 12, 2010

آقای گادلورد مالک آپارتمان است. همان آپارتمانی که من و افکارم ، دارکو و ترمپتش ، خانم بولتانسکی و سگش ، آقای روبیک و مکعبش ، و البته پاندورا و پیانو اش در آن زندگی می کنیم. هیچکس به درستی او را نمی شناسد . تا به امروز نه کسی او را دیده و نه چیزی در باره اش می داند. اینکه چگونه و چطور مالک چنین آپارتمان بزرگی شده و آیا این دارایی سنگین را به ارث برده یا خریده یا خودش ساخته کاملا مبهم و گنگ است و البته این سئوال که گذشته اش از کجا آمده و اکنونش به کجا رسیده و آینده اش به کجا می رود جزو معماهای درجه یک تمام ساکنین آپارتمان (از جملهء من ِ جاسوس !!) محسوب می شود. تنها رابط او با مستاجرین آقای روبیک سرایدار ساختمان است که او هم تنها یک بار ، در زمان استخدامش ، آقای گادلورد را دیده و از آن موقع تنها اوامر او را از طریق تلفن دریافت و به مستاجرین ابلاغ می کند.

یکی از قوانین حاکم بر آپارتمان این است که اجاره بها هر ماه و حداکثر با 24 ساعت تاخیر باید به حساب بانکی آقای گادلورد واریز شود. آقای روبیک می گوید تعلل در پرداخت اجاره بها عواقب بسیار وحشتناکی در پی دارد. در هر حال تا به امروز هیچکس از ماهیت این عواقب بسیار وحشتناک اطلاعی ندارد ، چون کسی جرات نکرده اجاره بها را به موقع پرداخت نکند !!!. کاملا مشخص است که همه ما کم و بیش ، به اندازه فهم و شعورمان ، از آقای گادلورد می ترسیم و حساب می بریم که البته این هم دو دلیل بسیار ساده دارد : پنهان بودن همیشگی او و توصیفهای آقای روبیک !!.

او ، آقای گادلورد ، ماهیت عجیبی دارد. همیشه فقط اسم و توصیفش ، بدون هیچ تصویر مشخصی ، زبان به زبان از مستاجر قبلی به بعدی منتقل شده. خیلی وقت پیش از کسی شنیدم که آقای گادلورد اصلا آقا نیست !! بلکه یک خانم جوان و بسیار زیباست که در کشور دیگری زندگی می کند !. یک بار هم خانم بولتانسکی ، با ترس و زمزمه ، گفت که خانم آستر چند روز قبل از مرگش به او گفته که آقای گادلورد مدتهاست که مرده و آقای روبیک فرامین او را از خودش می سازد و پول اجاره بها را برای خودش بر می دارد !!. بله ! ، هرچه مرموز تر ، پنهان تر ، مخفی تر ، ناشناس تر و دورتر باشی ، حرف و حدیث پشت سرت بیشتر است !!. مواظب باشید ! مراقب چشمان آقای گادلورد !!!.

h1

آقای روبیک

مارس 8, 2010

ساختمان ما سرایداری دارد به نام آقای روبیک. پیرمردی دوست داشتنی با پشتی خمیده ، موهای پر پشت و  یک دست سفید و دماغی که شبیه یک بچه بادمجان مهربان روی صورتش خوابیده است. آنطور که خودش تعریف می کند زمانیکه که در سال 1948 ماتیاس راکوزی ، رهبر کمونیستهای مجارستان ، به قدرت رسید شرایط زندگی به قدری برای آقای روبیک (که در آن زمان کار فرهنگی می کرد و هیچوقت هم توضیح نداد منظورش دقیقا» از کار فرهنگی چیست) سخت شد که دست زن و بچه هایش را گرفت و مجارستان را به قصد پیدا کردن زندگی بهتر ترک کرد. چند جایی سرک کشید و آخر سر ، حدود 20 سال پیش ، سر از این آپارتمان در آورد. فرزندانش ، یک پسر و دو دختر ، مدتهاست که به دنبال زندگی خود رفته اند و همسرش هم چند سال پیش از سر دلتنگی برای دیدن اقوامش به مجارستان رفت و نامه فرستاد که دیگر بر نمیگردد و در نتیجه از وقتی که من در این آپارتمان ساکن شدم آقای روبیک در طبقهء زیر همکف به تنهایی زندگی می کند.

تنها تفریح آقای روبیک این است که با مار روبیک اشکال بامزه بسازد و سعی کند مکعب روبیک را حل کند و جالب اینجاست که به قدری نسبت به این دو اسباب بازی تعصب و غیرت دارد که شما احساس می کنید هر وقت او را می بینید بجای پرسیدن حال و احوال همسر و فرزندانش ، باید سراغی از مار و مکعبش بگیرید !!. اینکه واقعا (آنطور که ادعا می کند) پروفسور اِرنو روبیک برادر زاده اش است یا تنها یک تشابه اسمی – ملیتی بینشان وجود دارد را نمی دانم، فقط این را می دانم که در طول چند سالی که در این آپارتمان ساکن هستم و او را با مکعبش مشغول دیدم ، حتی یک بار هم نتوانسته بیش از دو وجه آن را همزمان کامل کند !!.

آقای روبیک از آن دست آدمهاست که طالب و علاقه مند هر گونه رنج و بدبختی و درد و غم و گرفتاری و غصهء است و اگه بر فرض هیچ اتفاق ناگواری هم برایش رخ ندهد از درد کمر و زانو و نفخ و یبوست و بواسیر گله و ناله می کند. فقط کافیست حالش را بپرسید !. همسرش از پله ها افتاده ، پسرش را پلیس بازداشت کرده، دامادش دخترش را کتک زده ، جورابش سوراخ شده ، دستهء جارویش کنده شده ، میخچهء پای چپش خونریزی کرده و مکعبش همچنان حل نشده باقی مانده. این آدمها بیشتر از آنکه درد به سراغشان بیاید ، خودشان به دنبال درد می گردند و اگر ناراحتیهایشان را بگیرید دیگر چیزی برایشان نمی ماند که خودشان را با آن تعریف کنند. برای همین هر چقدر هم تلاش کنید تا با اون احساس همدردی داشته باشید چیزی به جز ترحم عایدتان نمی شود. مواظب باشید ! در اوج بدبختی هم همیشه چشمی است که مراقب شماست.