Archive for the ‘پرونده های شخصی’ Category

h1

پایان – چندین و چند نوشته جا افتاده است

ژانویه 19, 2011

تشت را پیش رویم گذاشته ام و مشغول چنگ زدن لباسهای کثیفم هستم. جورابهایی که از دیروز صبح به پایم بوده و پیراهنی که یک هفته است از تنم در نیاورده ام. به گذشته فکر می کنم، به تمام این ماه ها، هفته ها، روزها، ساعتها، دقیقه ها و ثانیه هایی که گذشته. پاندورا که رفت، حفرهء مبهمی در اعتقاداتم ایجاد شد، آنقدر بدشکل و بدقواره که هیچ مهره ای هنوز نتوانسته جایش را پر کند.

یقهء پیراهنم چرک را به خودش گرفته و هرچقدر هم که می سابم تغییری حاصل نمی شود. از آن وقت خیلی می گذرد. دارکو ازدواج کرده است، با یکی از مشتریانش که هر از گاهی به سراغش می آمد. زن باخبر شده بود که دارکو ترمپت می زند. خودش هم ساکسیفون می زد و ارتباطشان از بحثی بر سر نحوهء فوت کردن در ماتحت سازهای بادی آغاز شده بود. آن قدیمها دارکو شبها صدای نالهء سازش را در می آورد. حالا از صبح تا شب همسرش شیرهء ساکسیفون را می کشد و از شب تا صبح دارکو در ترومپت فوت می کند.

دمپای شلوارم از چند جا پاره شده است و موقع شستنش انگشتم در سوراخهایش فرو می رود. ماریجا از پیش دارکو رفته است. بیشتر از آن که او با حضور عضو جدید مشکل داشته باشد، دارکو تمایلی نداشت عشق بازیهایش را در حضور او انجام دهد. ماریجا هم شغلی در یکی از بیمارستانهای اطراف برای خودش دست و پا کرد. با یکی از دکترهای جوان آنجا روی هم ریخت و توانست در کارش پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته باشد. بعد از مدتی هم خانهء پاندورا را اجاره کرد و اسبابهایش را به همان خانه ای آورد که زمانی صدای پیانو از آن به گوش می رسید… و حالا صدای فریادها و آه و نالهء ماریجا هنگام عشق بازی با دکتر جوان.

جورابهایم لنگه به لنگه است. این را حالا که آنها را می شورم متوجه شده ام. مدتهاست که به کافه نرفته ام. اما از دیگران شنیده ام که خانم و آقای استاکبریج از یکدیگر جدا شده اند. اختلاف آنها بر سر طبخ یک نوع غذای جدید بود که تازه در کافه سرو می شد. آقای استاکبریج معتقد بود فلفل را باید قبل از قوام آمدن و نمک را بعد از آن به غذا اضافه کرد. خانم استاکبریج نمک را بر فلفل مقدم می دانست. وجه اشتراک آنها قوام آمدن محتوی قابلمه بود، اما اختلافشان به تقدم و تاخیر در اضافه کردن نمک و فلفل برمیگشت. چندین بار بحث کردند، دعوا کردند، در میان مشتریان کمپین راه انداختند، رای گیری کردند، پیش چند آشپز حرفه ای رفتند، در گوگل دنبال رسیپی گشتند و آخر سر هم به نتیجه نرسیدند و از هم جدا شدند. نهایت ماجرا هم این شد که کافه بسته شد و هر کدام سهم خود را برداشتند و خانه نشین شدند.

لباسهای زیرم از جورابها و شلوارم رنگ گرفته است. این اتفاق هر بار میوفتد و هر بار هم رنگشان به شکل مضحکی عوض می شود. ژوزف مدتها بود که دیگر روی پادری من نمی شاشید. وقتی می دید هیچ عکس العملی نشان نمی دهم دلسرد شده بود و مثانه اش را در راه پله خالی می کرد. یک بار آقای روبیک مچ او را در حال ارتکاب جرم گرفت و چنان لگدی به زیر شکمش زد که دل و روده اش پیچ خورد چند ساعت بعد هم مُرد. خانم بولتانسکی افسرده شد، آقای روبیک عذاب وجدان گرفت، معذرت خواست، دلداری داد، دسته گل خرید و نتیجه اش آن شد که یک ماه بعد با خانم بولتانسکی ازدواج کرد. آنوقت طی هماهنگی با آقای گادلورد از شغلش استعفاء داد، اسبابش را جمع کرد و رفت به خانهء خانم بولتانسکی.

آب ِ درون تشت را خالی می کنم و مشغول آبکشی لباسها می شوم. از وقتی پاندورا رفته است، جاسوسی را گذاشته ام کنار. آنقدر مشتریانم را به جاسوسهای دیگر حواله دادم و آنقدر در انجام همان چند پروژه تعلل کردم که همهء پس اندازم ته کشید. آقای گادلورد اخطاریه فرستاد و گفت که اجاره اش مدتهاست عقب افتاده. چند روز بعد نامه ای آمد که آقای گادلورد پیشنهاد داده بود حالا که منبع درآمدی ندارم، تنها و بی کس و کار هم که هستم و آقای روبیک هم که استعفاء داده است، مسئولیت سرایداری آپارتمان را به عهده بگیرم و اسبابهایم را جمع کنم و بروم در اتاقک طبقه همکف. همان اتاق مشرف به حیاط پشتی. همان حیاط پشتی که دربش همیشه قفل است و هیچ کس آن را ندیده است.

شستن لباسها که تمام می شود، آنها را می چلانم و روی بندی که آقای روبیک بین دو درخت حیاط پشتی بسته است، آویزان می کنم. هنوز آقای گادلورد را ندیده ام، اما هفته ای یک بار زنگ می زند و دستورات لازم را می دهد و اعلامیه های جدید را دیکته می کند. از توی حیاط پشتی پنجرهء خانهء پاندورا معلوم است. هر از گاهی به آن خیره می شوم و در خیالم صدای پیانو را می شنوم و خودم را روی پشت بام می بینم. اما سریع یادم می آید که آن خانهء فعلا صاحب دیگری دارد و صداهای دیگری.

…آقای گادلورد زنگ می زند و متن اعلامیه جدید را برایم دیکته می کند: ((یک واحد مسکونی در آپارتمان شماره 31، طبقه دوم، جهت اجاره موجود می باشد. برای اطلاعات بیشتر به سرایدار ساختمان مراجعه کنید))

h1

پیانو که نباشد، قصه هر جا که باشد تمام می شود

اکتبر 4, 2010

.
.
.
جاسوس اجاره ای، اینجا تمام شد.

.

h1

دو دقیقه عقب / سه دقیقه جلو

سپتامبر 12, 2010

دراز کشیده ام روی تخت، به سقف خیره شده ام و به فردا فکر می کنم. فردا روز مهمی خواهد بود. امروز صبح سرایدار، آقای روبیک، اعلامیه ای روی تابلو چسبانده که از قول صاحبخانه، آقای گادلورد، می گفت فردا صبح از ساعت 8:00 تا 9:00 ایشان در باغچهء حیاط پشتی ساختمان حضور خواهند داشت و به درخواست مستاجرین گوش خواهند داد. خوابم نمی برد. هیجان و امید و ترس و واهمه و نگرانی دست به دست هم داده اند که امشب بی خوابم کنند. فکر می کنم که فردا اول وقت از خواب بیدار خواهم شد، تر و تمیز و شسته و مرتب به پیش صاحبخانه خواهم رفت، برای اولین بار او را می بینم و از او می خواهم پشت بام را از لیست مناطق ممنوعه خارج کند. به او می گویم که همین یک باری که آمده ام خدمت شما و حیاط را دیده ام برایم کافی است. حیاط را قفل کنید، اما بیخیال پشت بام شوید. ساعت را برای 7:00 تنظیم می کنم تا اولین نفری باشم که درخواستم را مطرح می کنم، قبل از آنکه گادلورد ِ پیر خسته شود. من خوابم نمی برد، دلهره من را با خودش برده است.

از خواب به بیرون پرتاب می شوم. دنبال ساعت می گردم. خفه شده و افتاده روی زمین. نگاهش می کنم، 8:04 را نشان می دهد! لعنتی! خواب مانده ام. هول می شوم و خودم را گم می کنم. با عجله به سمت دستشویی می دوم. انگشت کوچک پای راستم مستقیم می خورد به چهارچوب ِ بی انصاف درب و وجودم ضعف می کند و از درد به روی زمین می چسبم! نفسم بند می آید. پایم را تا دم حلقم می آورم بالا و به انگشتم فوت می کنم. با همان درد و لنگان لنگان می روم سمت دستشویی و می خزم زیر دوش. پرده را کنار می زنم و همانطور خیس از لای درب حمام که باز گذاشته ام به ساعت روی دیوار نگاه می کنم که 8:11 را نشان می دهد. مانند ماشین مدل بالایی که به کارواش رفته و 25 نفر مشغول تمیز کردنش هستند، خودم را می سابم و می مالم و می شورم و آب می ریزم و به سرعت می آیم بیرون. پایم خیس است و لیز می خورم روی کاشی ها و لنگهایم می رود هوا و پهن می شوم روی زمین. کمی در همان حالت می مانم و مستانه به سقف لبخند می زنم. به خودم که می آیم از جایم می پرم و صورتم را کف مال می کنم و زیر لب به خودم فحش می دهم که می توانستی به جای فکر کردن و بی خوابی دیشب، این کارها را انجام دهی. تیغ را می گیرم دستم و از روی بی حواسی سه جای صورتم را به شکل کاملا زننده ای می بُرم و خونی می کنم. مسواک می زنم، می شاشم، خودم را تخلیه می کنم و می پرم بیرون و چشمم به ساعت و 8:23 روی آن می افتد. دور خودم می چرخم. شلوارم را پایم و پیراهن را تنم می کنم. جلوی آینه می ایستم. شلوار اتو ندارد! فوری آن را عوض می کنم. دوباره جلوی آینه می ایستم. پیراهنم دکمه پایینش کنده شده! آن را هم عوض می کنم. دوباره جلوی آینه می ایستم. پیراهن و شلوارم به هم نمی آیند! می روم و هر دو را عوض می کنم. دوباره جلوی آینه می ایستم. خیره می شوم. لعنتی! خط ریش چپ از راست کمی بالاتر است. بر می گردم دستشویی و خط ریش را تنظیم و صاف می کنم و دوباره صورتم را می برم و خونی می کنم. بر می گردم به اتاق و دوباره جلوی آینه می ایستم. چند قطره خون روی یقه پیراهنم ریخته! آن را عوض می کنم. همه چیز مرتب است. به ساعت نگاه می کنم، 8:39. کفشهایم را می پوشم و می روم سمت درب آپارتمان. قفل است! همهء زیر و روی میز و مبل و تخت را می گردم و کلید را زیر یک مجله پیدا می کنم. ساعت 8:44 است. درب را که باز می کنم، ژوزف سگ خانم بولتانسکی، روی پادری دراز کشیده و تا من را می بیند از جایش بلند می شود و یک لنگش را هوا می گیرد و می شاشد به کفش و شلوارم. با حرص لگدی به زیر شکمش می زنم و عصبانی بر می گردم تو و شلوار و کفشم را عوض می کنم. ساعت 8:50 شده است. می آیم و درب را باز می کنم و ژوزف را می بینم که عصبانی و خشمگین روبروی من ایستاده و برای اولین بار بخاطر لگدی که خورده دندانهایش را به من نشان می دهد! می پرد و پاچه شلوارم را می گیرد و چنان در دهانش مزه مزه می کند و می کشد و می جَوَد که وقتی با زحمت پایم را از دهانش بیرون می کشم و درب را می بندم، چند تکه از شلوارم در دهانش جا می ماند! دوباره می روم سراغ کمد و شلوار تمیز پیدا نمی کنم. همان شلوار اول که اتو نداشت را می پوشم و می بینم که دوباره با پیراهنم چور نیست، در نتیجه باز همان پیراهن اول که دکمه پایینش افتاده بود را تنم می کنم. بله! 8:56 است! آهسته درب را باز می کنم. ژوزف حرامزاده آنجا نیست! از پله ها با سرعت و عجله می دوم به سمت طبقه همکف و خودم را به درب حیاط پشتی می رسانم. درب قفل است! فشار می دهم، ضربه می زنم، نخیر! از بیخ قفل است! همانجا خسته روی زمین می نشینم. آنطرفتر آقای روبیک را می بینم که مشغول ور رفتن با مکعبش است.

–    در چرا قفله؟
–    دیر اومدی. رفت.
–    الان باید 8:57 باشه. چرا زود رفت؟
–    نه. 8:59 هست. ساعتت دو دقیقه عقبه.
–    خب هنوز یه دقیقه مونده. چرا این یه دقیقه رو صبر نکرد؟
–    فکر کنم ساعتش جلو باشه. چون صبح هم 7:57 در رو باز کرد و رفت تو حیاط. همین دو دقیقه پیش هم قفل کرد و رفت.
–    کسی رو هم دید؟
–    آره انگار. من تو اتاق بودم حواسم نبود. فکر کنم صدای حرف زدنش با یه نفر رو شنیدم. حالا درخواستت چی هست؟

جوابش را نمی دهم. راهم را می کشم و بر می گردم بالا و به درب قفل شدهء پشت بام فکر می کنم. مواظب باشید! ممکن است ساعت شما هم از ساعت آقای گادلورد 5 دقیقه عقب تر باشد.

h1

ساکت !! می خواهم اعتراف کنم

اوت 26, 2010

خانم استاکبریج قهوه را روی میز می گذارد و قبل از آنکه چیزی بگوید، من را می بیند که ته خودکار را روی پیشانی گذاشته ام و با چنان شدتی فشار می دهم که نزدیک است افکارم بطور مستقیم وارد جوهرش شوند. حرفی نمی زند، بیخیال می شود، سراغ کارهایش می رود و من را با چند برگ کاغذ و یک خودکار و یک فنجان قهوه تنها می گذارد. احتمالا تمام آدمهایی که در این کافه حضور دارند ترجیح می دهند بجای حرام کردن برگ کاغذ و جوهر خودکار، از اتاقک چوبی اعتراف کلیسا استفاده کنند. اما من این کافه و میز و قهوه و کاغذ و خودکار را به آن اتاقک تنگ و تاریک و بلاتکلیف ترجیح می دهم. گذشته را شخم می زنم و به اکنون می رسم. از ابتدا شروع می کنم و به امروز ختم می شوم. می خواهم اعتراف کنم! می خواهم جوهر شوم و خود ِ تلخم را بچسبانم به این کاغذی که بالایش درشت و بدخط نوشته شده: اعتراف نامه.

((اعتراف می کنم در مدرسه، وقتی هشت نُه ساله بودم، پشت سر معلم شکلک در می آوردم، موهای دختربچهء صندلی مقابلم را گره می زدم، به بهانهء دستشویی از کلاس خارج می شدم و روی چمنهای حیاط دراز می کشیدم و آسمان را نگاه می کردم.
اعتراف می کنم در مدرسه، وقتی دوازده سیزده ساله بودم، تمام اسرار دختر همسایه را می نوشتم و می چسباندم روی تابلوی اعلانات مدرسه. آن زمان همسایهء ما یک دخترچهارده پانزده ساله و یک تلفن بی سیم پاناسونیک داشت که موجش روی رادیوی اتاق من می افتاد و یکی از تفریحات من گوش کردن مکالمات او با دوستانش بود. از زمان پریود شدنش تا سایز اندام دوست پسرش، از خیانتها و اعترافاتش تا حماقتها و آرزوهایش. همه و همه گزارش می شد و با امضای ناشناس می چسبید روی تابلو اعلانات مدرسه.
اعتراف می کنم وقتی شانزده هفده ساله بودم، روزهای یکشنبه با اصرار و اجبار مادرم به کلیسا می رفتم و زمانی که سرودهای دسته جمعی خوانده می شد، زیر لب The End جیمی موریسون (The Doors) را زمزمه می کردم.
اعتراف می کنم وقتی بیست و دو سه ساله بودم، یک آرشیو عکس از تمامی دخترهای کالج در رختکن، سالنهای ورزش، رستوران، خلوتهای تک نفره و دو نفره، به همراه اطلاعات و مشخصات کامل آنها داشتم و هر از گاهی در مقابل مقداری پول آن را در اختیار پسرها می گذاشتم))

–  قهوه سرد شد! می خواین عوضش کنم؟… خودکار را روی میز می گذارم و نگاهی به خانم استاکبریج می اندازم که تمام تلاش خودش را می کند با موجود گه و بداخلاقی مثل من مهربان برخورد کند. سرم را به نشانهء تائید تکان می دهم، خودکار را دوباره بر می دارم، از گذشته دور و به اکنون نزدیک می شوم:

((اعتراف می کنم در تصوراتم همیشه عاشق مشتری ها و سوژه هایم شده ام، برایشان گریه کرده ام و دل سوزانده ام و بعد از بسته شدن پرونده فراموششان کرده ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم چندین بار وقت و بی وقت به ژوزف، سگ خانم بولتانسکی، لگد جانانه ای زده ام که باعث شده زوزه کشان چندین پله را با مغز و گردن طی کند و به دیوار کوبیده شود.
اعتراف می کنم در تصوراتم بارها دارکو را به یک تیر چراغ برق بسته ام و آنقدر با ترمپتش به سر و صورت و دست و پایش کوبیده ام که از سوراخهایش صدای کلارینت خارج شده است.
اعتراف می کنم در تصوراتم یک بار نقشهء قتل آقای روبیک را کشیده ام تا از طریق پنجرهء اتاقش وارد باغچهء حیاط پشتی شوم و آنجا را ببینم.
اعتراف می کنم در تصوراتم وقتی خانم بولتانسکی،صاحب ژوزف، خواسته در مورد چیزی نظر بدهد، سرش فریاد کشیده ام، او را جـ.ـنـ.ـده نامیده ام، تحقیرش کرده ام و در آخر نیشگونی از باسن گنده اش گرفته ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم آقای گادلورد شده ام، حکم تخلیه همه مستاجرها را به دستشان داده ام و موقع اسباب کشی از تصمیمم منصرف شده ام.
اعتراف می کنم در تصوراتم پاندورا برهنه پشت پیانو نشسته و من از پشت او را در آغوش گرفته ام و مزاحم نواختنش می شوم و او اعصابش بهم می ریزد.
اعتراف می کنم که زندگی من پر از اعترافاتی شده که هیچ کدام از قالب تصوراتم خارج نمی شوند!!))

قهوهء تازه و گرم را یک نفس سر می کشم. اعتراف نامه را مچاله می کنم و توی جیبم می گذارم و از در کافه خارج می شوم. اعتراف می کنم بعضی اوقات وانمود می کنم که فراموش کرده ام پول قهوه را بپردازم، چون تحمل پذیرش لبخندهای خانم و آقای استاکبریج را ندارم.

مواظب باشید! همیشه کسی هست که پیشش اعتراف کنید.

h1

کار “نشد” ندارد! “نشد” است که با ما کار دارد! / دوم

اوت 10, 2010

(یک بار دیگر قسمت اول را بخوانید)

+ خب، گوش می کنم. قرار هست راجع به چی صحبت کنیم؟
– چه کتابی می خوندین؟
+ بیابان
– کدوم بیابون؟
+ مگه چند تا بیابون داریم؟
– اگه از بیابونهای درونی و بیرونی و محیطی و محاطی و عقلانی و احساسی صرفنظر کنیم و فقط بچسبیم به ادبیات، باز هم خیلی بیابون داریم. مثل «گل بیابون» که زندگی اون مدل معروف سومالیایی هست، یا «بیابون کادیلاک» که مارک رایزنر نوشته، یا مثلا «بیابان» لوکلزیو.
+ من همین آخری رو دارم می خونم.
– چه خوب. سبک لوکلزیو خیلی جالبه. یه داستانی که ممکنه توی چند روز ساده اتفاق بیوفته رو اینقدر پیچ و تاب میده و می پیچونه و توصیف می کنه که اگه توی همون صحنه هم حضور داشته باشین نمی تونین به این دقت اتفاقها رو ببینین. به اسم کتابهای لوکلزیو دقت کردین؟ بیابون، تب، دادخواست، سیل… جالب نیست؟ تک کلمه ای، کلی و جامع!
+ تحلیل جالبی دارین، اطلاعات خوبی هم دارین، بنظر میاد خیلی کتاب می خونین.
– اتفاقا برعکس. من و کتاب هیچوقت دوستای خوبی برای هم نبودیم. من چیزهایی می دونم که هیچ چیزی در موردشون نمی دونم!
+ در هر حال من فکر نمی کردم بخواین اینجا بشینین که در مورد این چیزها صحبت کنیم.
– چه فکری می کردین؟ من به اندازه کافی جذب ظاهر شما شدم که این جرات رو به خودم دادم نزدیکتون بشم. حالا وقت این هست که یه کم از باطن و فکر و سلیقه شما بدونم.
+ می تونم بپرسم قرار هست آخر این شناخت ظاهری و باطنی به کجا ختم بشه؟
– الان برای فکر کردن به آخرش خیلی زود هست. هیچ کس از آینده خبر نداره. ممکنه چند دقیقه دیگه از روی این نیمکت بلند بشیم و هر کدوم به راه خودمون بریم و چند سال دیگه توی خیابون به هم تنه بزنیم و عذرخواهی کنیم و اصلا همدیگرو به خاطر نیاریم. ممکنه بلند بشیم و یه بطری شامپاین بخریم و بریم سمت آپارتمان من یا شما. ممکنه یه کم از خودمون حرف بزنیم و متوجه بشیم که پدر یا مادر من  با مادر یا پدر شما به شکل عجیب و غریبی رابطه داشته و من و شما خواهر و برادر هستیم. یا حتی دورتر، ممکنه چند سال دیگه من و شما زیر یه سقف مشغول مراقبت از بچه هامون و در فکر پرداخت قسطهای سر ماه باشیم.هیچ کس از آینده خبر نداره.
+ بله. حق با شماست. البته به شخصه فکر می کنم احتمال مورد اولی که گفتین خیلی خیلی بیشتره.
– خب احتمالات زندگی ما کاملا از تفکرمون تاثیر می گیرن. وقتی شما اینطور فکر می کنین، حتی اگه اینطور نباشه، بطور کاملا مشخص خود به خود احتمال مورد اول بیشتر میشه. چون شما اینطور خواستین.
+ شما تحلیل گر یا روان شناس یا یه چیزی توی این مایه ها هستین. درسته؟
– نه. من فقط یه کم بیش از حد نرمال روی مسائل دقیق هستم. شما اینجا چند دقیقه ای کتاب به دست نشسته بودین، حرکت انگشتاتون روی صفحه، شکل ورق زدنتون، دنبال کردن جمله ها با انگشتتون، ظریف و آهنگین بود. احتمالا شما از موسیقی سر رشته دارین. اما با توجه به اندازه صفحات فاصلهء ورق زدنتهاتون خیلی زیاد بود و چند بار مسیر چشمتون به جای پایین اومدن بالا رفت، احتمالا فکرتون درگیر چیزی به جز محتوی کتاب بود. لباسی که پوشیدین به شکل خلاقانه ای هارمونی رنگ زیبایی داره، احتمالا جدا از موسیقی، رنگها رو هم خوب می شناسین و دید هنری قشنگی دارین. این ساعت توی پارک نشستین و کتاب می خونین، احتمالا کار مشخصی ندارین یا دانشجو هستین و الان تعطیل. زخم روی آرنجتون تازه هست و بهش هم رسیدگی نشده، خیلی بعید هست که کسی این زخم رو ببینه و پانسمانش نکنه، در نتیجه احتمالا تنها زندگی می کنین. می بینین؟ فقط کمی دقت لازم هست، نیاز به تحلیل پیچیده ای نیست. نشونه ها رو که بگیری و بری جلو به حقیقت نزدیک میشی.
+ از شما می ترسم! (با خنده) نکنه شما جاسوس هستین ؟!!؟؟
– ممم… تنها چیزی که هستم اینه که الان مثل شما توی این پارک بیکار نشستم. نظرتون چیه بقیه صحبتمون رو توی یه کافه همراه با خوردن یه قهوه ادامه بدیم؟
+ فکر بدی نیست. بنظر میاد هم صحبتی با شما جذاب و هیجان انگیز باشه.
– این نزدیکی کافه دنجی هست که مال یه زوج پیر و باحاله. راستی، من هنوز اسم شما رو نمی دونم.
+ من… من پـــانـــدورا هستم.

دخترک این را که می گوید، بلند می شود و روی نیمکت می ایستد. جستی می زند و تنهء درخت کنار نیمکت را می گیرد، می چرخد و خودش را به زمین می اندازد. آرام و چهار دست و پا به من نزدیک می شود، سرش را نزدیک پاهایم می برد و گونه اش را به کفشم می مالد…

برق از سرم می پرد و خودم را تنها روی نیمکت می بینم. گربهء زرد و حنایی رنگ، از آنهایی که نمی دانی بخاطر رنگش نادیده اش بگیری و یا بدلیل گربه بودنش دوستش داشته باشی، ونگ ونگ می کند و خودش را به کفشهایم می مالد. سرم را به راست می چرخانم. نیمکت خالی هنوز همانجا زیر سایه درخت لم داده است. به سمت چپ می چرخم و خواهر دارکو را می بینم که رو به روی من ایستاده و با حالتی حق به جانب به من خیره شده و زیر لب غر می زند. هاج و واج نگاهش می کنم و چند بار سرم را به سمت نیمکت کناری بر می گردانم. صدای او را می شنوم که می گوید: «چرا گیج و منگی؟ میگم پاشو بیا کمک کن این پاکتهای خرید رو ببریم تا خونه. پدرم در اومد. پاشو!» . بی توجه به او و صدایش از جایم بلند می شوم و می روم روی نیمکت خالی سمت راست می نشینم. سیگاری روشن می کنم و خواهر دارکو را می بینم که زیر لب چیزهایی می گوید و با اخم از پارک خارج می شود. به خودم می آیم، نفس عمیقی می کشم، چشمانم را می بندم و به این فکر می کنم که در هر حال چیزی تغییر کرده است: حالا نیمکت سمت چپم خالی است… مواظب باشید! خواهش می کنم مواظب باشید!

h1

کار «نشد» ندارد! «نشد» است که با ما کار دارد! / اول

اوت 5, 2010

گربهء زرد و حنایی رنگ، از آنهایی که نمی دانی بخاطر رنگش نادیده اش بگیری و یا بدلیل گربه بودنش دوستش داشته باشی، دراز کش زیر آفتاب، پاهایش را هوا کرده و خودش را مستقیم و بی تعارف لیس می زند. آن کنار، چند کودک در حال دویدن، هر از گاهی لیسی به بستنی های صورتی رنگشان می زنند و با وجود تمام شیطنتی که دارند سعی می کنند از دید مادران خود خارج نشوند. آن طرفتر، پسر جوانی دستش را دور گردن دختر کنار دستش انداخته و در گوش او چیزی زمزمه می کند، هر دو از خنده ریسه می روند و پسر بهانه ای پیدا می کند تا دختر را در آغوش بگیرد. زیر آن درخت، پیرمردی عصایش را به پای راستش تکیه داده و بیسکوییتی که به دست دارد را خرد می کند و برای پرنده های اطرافش می ریزد. اینجا، روی این نیمکت، من نشسته ام و در خیالم غوطه می خورم و دود سیگارم را به سمت صحنه های جلوی چشمم فوت می کنم. ذهنم درگیر است. بیشتر از همیشه، پیچیده تر از همه وقت، نگران تر از هر لحظه. فکرم پر از چیزهایی ست که برایم ناشناخته است. من جاسوسم! اجاره ای بودنش مهم نیست! جاسوس دوست ندارد چیزی برایش ناشناخته باشد.

سیگارم که تمام می شود، از روی نیمکت بلند می شوم، چند قدم مانده به خیابان فیلترش را درون سطل زباله می اندازم، بر می گردم و سیگاری روشن می کنم و دوباره روی همان نیمکت می نشینم. سرم را به راست می چرخانم، نیمکت خالی کناری را می بینم که سایهء درختی روی آن افتاده. سرم را به چپ می گردانم، خواهر دارکو را می بینم که پاکت خرید به دست از مسیر کناری پارک به سمت آپارتمان می رود. کمی سر جایم جا به جا می شوم و با فکر به این موضوع که این حرکت ممکن است باعث شود او مرا نبیند، به حماقت خودم پوزخند می زنم. دوباره سرم را به راست می چرخانم. روی همان نیمکت ِ خالی ِ کناری، دختری آنجا نشسته است. با موهایی مشکی و به نسبت بلند که روی شانه اش تاب خورده و به روی سینه هایش خزیده است. کفش آل استارش با تاپ سبز رنگی که به دارد هماهنگ شده و شلوار جینی که به پا کرده  پاهای زیبایش را کشیده تر نشان می دهد. کتابی به دست گرفته و با چنان حرارتی آن را می خواند که بعید می دانم متوجه باشد اطراف او چه می گذرد. می توانم از همین فاصله لطافت پوستش، عطری که به خود زده، حتی ضربان قلبش را حس کنم. چندان فکر نمی کنم! بیشتر خیره نمی شوم! از جایم بلند می پرم  و مستقیم می روم رو به رویش می ایستم. سرش را بالا می گیرد و با آن چشمان عجیبش به صورتم خیره می شود.

+ بله، کاری داشتین؟
– می خواستم اگه اشکالی نداره کنار شما، بشینم روی این نیمکت.
+ متاسفم. فکر کنم اشکال داره.
– چه اشکالی؟
+ نمی خوام کنارم بشینین! همین!
– می تونم بپرسم چرا نمی خواین من کنار شما بشینم؟
+ چون شما غریبه هستین. می تونم بپرسم چرا شما می خواین کنار من بشینین؟
– چون شما زیبا هستین!

لبخندی می زند، انگشت اشاره اش را می گذارد لای کتاب، شست و انگشت میانی را می اندازد پشت دو طرف جلد، کتاب را می بندد و می گیرد دستش و با کنجکاوی براندازم می کند.

+ کار دیگه ای دارین؟ ممنون میشم بذارین من بقیه کتابم رو بخونم.
– داشتم به این فکر می کردم که اگه من الان بذارم و برم، شما همچنان زیبایین و من همچنان غریبه. اما اگه من  بشینم روی این نیمکت، نیم ساعت دیگه، شما همچنان زیبا هستین، اما من دیگه غریبه نیستم.
+ شما به همه دخترهایی که توی این پارک میاین این حرفها رو می زنین؟
– اگه دختری به زیبایی شما می دیدم، شاید. اما تا حالا که پیش نیومده.
+ من چندان میونه ای با این گفتگوها ندارم.
– باور کنین، من هم چندان تخصصی در مورد این گفتگوها ندارم.

دوباره لبخند می زند. کمی روی نیمکت جا به جا می شود نیم نگاهی به فضای خالی کنارش می اندازد. تردید نمی کنم، صاف می روم و کنارش می نشینم.انگشت اشاره اش را از لای کتاب در می آورد، آن را می بندد و می گذارد درون کیفش. دستانش را قلاب می کند دور زانوی پای راستش که روی پای چپش انداخته و به طرف من بر می گردد.

… ادامه دارد

h1

گاهی اوقات درب را باید بسته نگه داشت

اوت 1, 2010

پهن شده ام روبروی پنجره. صدای نفرت انگیز ترومپت دارکو مغزم را خارش می دهد. لیوان را گذاشته ام روی میز، کنار زیرسیگاری و از شیشه اسکاچ را سر می کشم و می گذارم روی زمین، روی همان جا که خاکستر سیگار را می تکانم. نمی دانم این تصمیم آقای گادلورد را به حساب جاه طلبی اش بگذارم یا عقده های ناگشاده اش. نمی فهمم که یک بطری شکسته چرا باید به چنین چیزی، به تعویض قفل پشت بام، ختم شود. یک بطری شکسته شده! نه قانونی ، نه حرمتی و نه دلی! فقط یک بطری سادهء اسکاچ! همین!

آقای گادلورد هیچوقت به آن شکلی که می بایست برای من قابل احترام نبود و نیست. همیشه ترسی پنهان از تصمیمات عجیب و غریبش و از همه بدتر ابلاغ ناگهانی آنها وجودم را در اختیار گرفته. هر لحظه ممکن است حکم تخلیه را به نیشخند آن روبیک لعنتی پیوست کند و بگذارد کف دستم. هر آن احتمال دارد که بخواهد این آپارتمان کهنه و کلنگی را بکوبد و جای آن زمین تنیس، رستوران، پمپ بنزین، کارواش، فـ.ـاحـ.ـشه خانه یا هر کوفت دیگری سرهم کند. مشکل اینجاست که چون نه خودش را نشان داده و نه وجودش را اثبات کرده، هر چیزی ازش بر می آید و هیچ پیش بینی و پیش گویی و پیش دستی و پیش نهادی هم راه به جایی نمی برد.

سعی می کنم کمی بخوابم و صدای ترومپت نفرت انگیز دارکو را نادیده بگیرم. این چند وقت پشت بام و نوای پیانو مشکلم را حل کرده بود. همیشه به این فکر می کردم که چه برنامه ای برای زمستانهای پشت بام بچینم که نه پیانوی پاندورا را از دست بدهم و نه از سرما منجمد شوم. فکر نمی کردم که از بیخ و اساس پشت بام را از دست می دهم، چه گرم باشد، چه سرد. سعی می کنم بخوابم و بپذیرم که باید بپذیرم همینی که هست. کسی به درب آپارتمانم ضربه می زند. با وجود آنکه می دانم کسی با من کاری ندارد، اما دوست ندارم با جملهء «یعنی کی میتونه باشه؟» خودم و فرد پشت درب را بیش از حد عاقلانه علاف و مسخره کنم. با همان وضع و حال درب را باز می کنم و او را پشت درب می بینم.

–    خواب که نبودی؟
–    سلام. شب بخیر. شما … خانمه …. ؟
–    ماریجا، خواهر دارکو، همسایه طبقه پایین.
–    بله بله، اسمتون رو فراموش کرده بودم. ببخشید، ماریجا یعنی چی؟
–    نمی دونم. توی مقدونیه نصف دخترها اسمشون ماریجا هست! می تونم بیام تو؟
–    (کمی لای درب را می بندم و نشان می دهم که تمایلی به داخل شدنش ندارم) من خیلی خستم، باید بخوابم. اگه کار فوری و ضروری ندارین باشه برای یه وقت دیگه.
–    کارم هم فوری هست، هم  ضروری.
–    خب، بفرمائین.
–    بیام تو؟
–    چندان خونه مرتب و تمیز نیست.
–    من مشکلی ندارم.
–    اما من مشکل دارم. ممنون میشم همین دم در بگین جریان چیه.
–    من اومدم اینجا، توی این کشور و پیش دارکو، که یه دانشگاه برای تحصیل پیدا کنم. دارکو که چندان با این چیزها آشنا نیست. بهم گفت که میتونم از شما راهنمایی بخوام.
–    دارکو گفت؟
–    آره.
–    چی فکر کرده که این رو گفته؟ من از کجا باید بدونم؟ پدرم استاد دانشگاه بوده یا مادرم پانسیون داشته؟ من که مرکز راهنمای اطلاعات شهری یا مسئول جور کردن بورسیه دانشجویی نیستم!
–    چرا حالا عصبانی میشی؟ چیز مهمی نگفتم که.
–    مسئله اینه که شما این ساعت شب اومدین دم خونه من و هیچ چیز مهمی نگفتین خانم. اگه اجازه بدین من باید برم بخوابم، فردا کلی کار دارم. خدانگهدار.

درب را روی بهت و تعجب خواهر دارکو، همینی که نمی داند اسمش چه معنایی دارد، می بندم و با عصبانیت، نه به سمت تخت خواب، به طرف پنجره و شیشهء اسکاچ و پاکت سیگار می روم . بطری را با چنان شدتی سر می کشم و سیگار را چنان حرارتی با سیگار روشن می کنم که حلق تا ماتحتم آتش می گیرد و چشمانم بسته می شود و دیگر چیزی نمی فهمم.

صبح که بیدار می شوم، خودم را می بینم… سرم را گذاشته ام روی پا دری و پاهایم را عمود کرده ام به راهروی طبقهء چهارم و دراز به دراز خوابیده ام رو به روی درب خانهء پاندورا. به سرعت خودم را جمع می کنم و قبل از آنکه پاندورا درب را باز کند و لاشهء من را آنجا ببیند، به سمت آپارتمانم فرار می کنم. مواظب باشید! ممکن است از شما کارهایی سر بزند که مایه آبروریزی شود.